« عشق ممنوعه »
فصل سوم: راهروهایِ هزارتو
مدرسه، در ساعتِ هفت و چهلوپنج دقیقه صبح، چیزی فراتر از یک ساختمانِ آموزشی بود؛ برای کیانا، اینجا یک «تختهبازیِ استراتژیک» بود که هر گوشهاش یک مینِ خنثینشده داشت.
وقتی کیانا از درِ ورودی گذشت، نگاههای سنگین را روی خودش حس میکرد. او امروز متفاوت بود؛ نه چون ظاهرش تغییر کرده بود، بلکه چون در ذهنش «تصمیم» داشت. در سالنِ اصلی، او اولین کسی را دید که نباید میدید: اشکان. اشکان، در نقشِ پسرعمویِ دلسوز و مبصرِ سختگیرِ مدرسه، کنارِ کمدها ایستاده بود و با چند نفر از معلمان صحبت میکرد. او به محض دیدنِ کیانا، لبخندِ کوتاهی زد که نه گرم بود و نه سرد؛ لبخندی که میگفت: «من تو رو زیر نظر دارم.»
کیانا بیتفاوت از کنارش گذشت. قلبش در قفسهی سینهاش میکوبید، اما به خودش قول داده بود که امروز، «آینهی خواستههای دیگران» نباشد.
کلاس هنر، جایی بود که او همیشه به کیان برمیخورد. وقتی وارد کلاس شد، کیان پشتِ بومِ نقاشیاش نشسته بود. او
نگاهش را از بوم گرفت و به کیانا دوخت. نگاهِ کیان، همیشه یک دعوتنامه بود: «بیا، از این رنگها برای ترسیمِ دنیای خودت استفاده کن.»
کیان زیرِ لب زمزمه کرد: «امروز یه سایهی خاص توی چشماته، کیانا. چیزی که تا حالا نکشیدمش.»
کیانا مکث کرد. وسوسه شد که بماند و بگوید «من خستهام»، اما قبل از اینکه کلامی بگوید، صدای زنگِ کلاس، سکوتِ بینشان را شکست.
او به سمتِ کتابخانه دوید. جایی که امید معمولاً در انتهایِ ردیفهایِ قدیمیِ کتابها مینشست. امید، برعکسِ بقیه، هیچوقت به او خیره نمیشد. او فقط کتاب میخواند. وقتی کیانا کنارش نشست، امید بدون اینکه سرش را بلند کند، گفت:
«فرار کردن از دیوارها، فقط نیمی از ماجراست کیانا. نیمهی دیگه، اینه که بدونی وقتی از دیوار رد شدی، قراره با چی روبرو بشی. آمادهای؟»
این جمله، مثلِ یک سیلیِ سرد بود. امید هم میدانست.
همه میدانستند که کیانا در حالِ تغییر است.
زنگِ تفریحِ بزرگ، زمانی بود که ملیکا بالاخره او را پیدا کرد. ملیکا با عجله او را به پشتِ سالنِ ورزش، جایی که کمتر کسی تردد میکرد، کشاند. نفسنفس میزد.
«کیانا، امشب… ساعتِ نه. بابام داره میره سفر، خونه خالیه. یه نقشهی کامل دارم. ما باید از این شهر بریم. نه برای همیشه، فقط برای اینکه طعمِ واقعیِ زندگی رو بچشیم.»
کیانا لرزید: «ملیکا، این یه دیوونگیه. اگر خانوادهام بفهمن…»
ملیکا دستِ او را فشرد: «این انتخابِ توئه. یا همینجوری که هستی بمون و بذار آینهات بشکنه، یا با من بیا. یه نفر دیگه هم قراره بیاد. کسی که میتونه راهِ خروج رو برامون باز کنه.»
کیانا پرسید: «کی؟»
ملیکا مکث کرد و با نگاهی معنادار گفت: «یکی که تو رو بیشتر از چیزی که فکر میکنی، میشناسه. کسی که سام و مانی هم بهش اعتماد دارن.»
کیانا در راهروهای مدرسه راه میرفت. هر قدمی که
برمیداشت، احساس میکرد زنجیرهایش سبکتر شدهاند. او حالا میدانست که در این هزارتویِ مدرسه، او تنها نیست. پنج نفر، پنج مسیر، و یک انتخاب که ساعتِ نهِ امشب قرار بود رقم بخورد.
او به ساعتِ روی دیوار نگاه کرد. فقط چند ساعت تا شروعِ بازیِ اصلی باقی مانده بود.
#عشق_ممنوعه
#پارت_سوم
#رمان
هدایت شده از 𝖢o͟c̸a̶ F͟o̸r̶m فور= عزل
ارادت، برای چنل کوکا فرم اد میخوایم🥤୭ৎ ࣪.
فعالیتش ترند باشه❕୭ৎ ࣪.
فونت ضد ایکس داشته باشه🌟୭ৎ ࣪.
حقوق سکه و فور هست🍬୭ৎ ࣪.
پرایوتم🥤୭ৎ ࣪.
@Qo_Mersanaa❕
هدایت شده از 🍰دنــیای خــوراکــی🍰
ســـــلام ســـــلام💘
این کانـــــال مـــــنه🌱
توش یه عــــالمه آمــــوزش میــــزارم✨
آموزش انواع کیک و دسر🧁
فیلم های کوتاه آموزشی🍭
ایده های خلاقانه برای مهمونی🍒
عضــــــو شو گـــــممون نکـــــنی🎀
لینـــک کــانــال :
https://eitaa.com/khoraki_dizni
هدایت شده از 🍰دنــیای خــوراکــی🍰
ســـــلام ســـــلام💘
این کانـــــال مـــــنه🌱
توش یه عــــالمه آمــــوزش میــــزارم✨
آموزش انواع کیک و دسر🧁
فیلم های کوتاه آموزشی🍭
ایده های خلاقانه برای مهمونی🍒
عضــــــو شو گـــــممون نکـــــنی🎀
لینـــک کــانــال :
https://eitaa.com/khoraki_dizni
تازه اومدی ایتا ⁉️
میخوای شروع به فعالیت کنی ⁉️
کانال داری نمیدونی چجوری پیشرفت کنه⁉️
تازه کانــــــــال زدی ⁉️
عضو نداری، مشتری نداری⁉️
نمیدونی چجوری #کانالتو اداره کنی که به درآمد برسی
برای مشاوره رایگان من در خدمتم👇
@yamahdi_clavicle
https://eitaa.com/joinchat/523371295C22b654e7e8
جذب مشتری و درامد بالا فقط از راه تبلیغ 🤯
تازه اومدی ایتا ⁉️
میخوای شروع به فعالیت کنی ⁉️
کانال داری نمیدونی چجوری پیشرفت کنه⁉️
تازه کانــــــــال زدی ⁉️
عضو نداری، مشتری نداری⁉️
نمیدونی چجوری #کانالتو اداره کنی که به درآمد برسی
برای مشاوره رایگان من در خدمتم👇
@yamahdi_clavicle
https://eitaa.com/joinchat/523371295C22b654e7e8
جذب مشتری و درامد بالا فقط از راه تبلیغ 🤯