eitaa logo
ماه من
175 دنبال‌کننده
649 عکس
153 ویدیو
2 فایل
من کیم ؟. دختر دهه هشتادی . اینجا کجاست ؟ . اینجا قرار حرف دل بزنیم 🥲 .گپی ؟🙂 فور قشنگ تره 🌿🕊️ .لینک ناشناسمون https://harfeto.timefriend.net/17526093616689 من اینجام : @eli313a
مشاهده در ایتا
دانلود
ماه من
تو شیرین‌ترین دلیلِ اوقات تلخیایِ منی‌‌‌.🤍🌱 بالاخره تو کوچه ما هم عروسی شد #عکاسی کیفت ایتا
وای دیشب تا 3 داشتم میخندیدم هر فیلمی که باز می‌کردم که بفرستم بالا هر دقیقه یکی سم بود البته عادیه فشار سینگلی بود منم خودم همین بودم😂😅
یاد آن روز که در صفحهٔ شطرنج دلت شاه عشق بودم و با کیشِ رخت مات شدم
مثل همیشه، با پاهایی که انگار به زمین زنجیر شده بودند، مسیر تکراری خانه تا کتاب‌فروشی را طی کردم. آسمان شهر حتی حوصله‌ی خاکستری بودن هم نداشت و بی‌رنگ و رو، بالای سرم کش آمده بود. برای من، همه‌چیز در همین یک جمله خلاصه می‌شد: باز هم یک روز دیگر، بی‌آن‌که دلیلی برای بودنش باشد. به ویترین کتاب‌فروشی که رسیدم، مکث کردم. عمو شریف مثل همیشه پشت میز چوبی‌اش نشسته بود و عینک گرد کوچکش روی نوک بینی‌اش تکان می‌خورد. در را باز کردم. صدای زنگوله‌ی برنزی بالای در، توی فضای ساکت مغازه پیچید؛ صدایی که همیشه به نظرم شبیه فریاد یک زندانی بود که می‌خواست بگوید: هنوز اینجایی. عمو شریف بدون این‌که سرش را از کتاب بلند کند، با آن لبخند کج و مهربانش گفت: «باز هم با کیسه‌ای از ابرهای تیره آمدی که بر سر این کتاب‌های بیچاره ببارانی؟» کلافه، کیفم را روی پیشخوان گذاشتم و خودم را روی صندلی چوبی روبه‌روی او انداختم. «امروز فرق داشت، عمو. امروز حتی ابرها هم نباریدند؛ فقط ساکت بودند. مثل خودم. مثل کل این زندگی مزخرف که هیچ جوابی برای سؤال‌هایم ندارد.» عمو شریف عینکش را برداشت، با دستمال گوشه‌ی کتش تمیز کرد و به چشم‌هایم خیره شد. نگاهش، برخلاف من که دنبال بن‌بست می‌گشتم، انگار همیشه در حال کشف یک راه فرار بود. گفت: «سؤال‌ها همیشه جواب دارند. فقط شاید تو هنوز کتاب مناسبش را باز نکرده‌ای. یا شاید آن‌قدر غرق ناامیدی شده‌ای که یادت رفته نویسنده‌ی این فصل از زندگی‌ات، خودتی.» پوزخند زدم. «من نویسنده‌ام؟ عمو، من حتی دلم نمی‌خواهد صفحه‌ی بعدی را بخوانم، چه برسد به نوشتنش.» عمو شریف آرام کتاب قطور روی میزش را بست و به سمتم سر داد. صدای برخورد جلد چرمی‌اش با میز، در سکوت مغازه طنین انداخت. «پس بیا با یک داستان دیگر شروع کنیم. داستانی که در آن، شخصیت اصلی حتی وقتی دلیلی برای بلند شدن ندارد، باز هم راه می‌افتد... فقط برای این‌که ببیند فردا چه خوابی برایش دیده است.» کتاب را از روی میز برداشت و چند لحظه فقط نگاهش کرد؛ انگار داشت چیزی را از لابه‌لای صفحه‌هایش بیرون می‌کشید، چیزی که من نمی‌دیدم اما او می‌دانست کجای جلد پنهان شده. بعد، بدون این‌که عجله‌ای داشته باشد، آن را جلویم گذاشت. گفت: «این یکی را بخوان.» اخم کردم. «اسمش چیه؟» از بالای عینکش نگاهم کرد. «اسم مهم نیست. فعلاً خودِ کتاب مهم‌تر از اسمش است. بعضی کتاب‌ها مثل بعضی آدم‌ها هستند؛ اول وارد زندگی‌ات می‌شوند، بعد تازه خودشان را معرفی می‌کنند.» پوزخند زدم. «این هم از همان حرف‌هایی‌ست که آدم‌های امیدوار می‌زنند تا زندگی‌شان را تحمل‌پذیر جلوه بدهند؟» عمو شریف لبخند زد؛ از آن لبخندهایی که نه از سر ساده‌لوحی بود، نه از سر بی‌خیالی. بیشتر شبیه لبخند کسی بود که از هزار شکست رد شده و هنوز بلد است سرش را بالا نگه دارد. گفت: «نه. این حرف کسی‌ست که می‌داند امید، همیشه شبیه آفتاب ظهر نیست. گاهی فقط شبیه چراغ کوچکی‌ست در یک کوچه‌ی تاریک. برای نجات دادن آدم، همان هم کافی‌ست.» نگاهم را از کتاب دزدیدم و به قفسه‌های بلند اطراف مغازه نگاه کردم. بوی کاغذ کهنه، چوب قدیمی و کمی هم چای تلخ، در هوا پیچیده بود. این مغازه همیشه برایم مثل پناهگاه و زندان، هم‌زمان، بود؛ جایی که می‌شد از دنیا فرار کرد، اما نه آن‌قدر که از خودت فرار کنی. گفتم: «من به چراغ کوچک هم باور ندارم، عمو. بعضی شب‌ها آن‌قدر تاریک‌اند که آدم شک می‌کند اصلاً نوری وجود داشته باشد.» عمو شریف آرام از پشت میز بلند شد. قامتش خمیده بود، اما صلابت عجیبی داشت؛ از آن صلابت‌هایی که از زور نمی‌آیند، از دوام می‌آیند. کنار پنجره ایستاد و با نوک انگشت به شیشه زد. بیرون، باران ریزی شروع شده بود. گفت: «ببین.» نگاهم را به شیشه دوختم. «باران؟» گفت: «نه. نگاه کن که چطور روی شیشه راه می‌رود. هر قطره فکر می‌کند مسیر خودش مهم‌ترین مسیر دنیاست، ولی آخرش همه‌شان می‌رسند پایین. فرق آدم‌ها هم همین است؛ بعضی‌ها خیال می‌کنند گیر افتاده‌اند، در حالی که فقط دارند راه خودشان را طی می‌کنند.» اخم‌هایم باز نشد، اما چیزی درونم تکان خورد؛ آن‌قدر کم که بشود انکارش کرد، و آن‌قدر واقعی که نتوانم نادیده‌اش بگیرم. گفتم: «من مسیرم نیستم، عمو. من فقط گیر کرده‌ام.» او برگشت، دست‌هایش را پشت کمرش گره زد و با صدایی آرام‌تر از قبل گفت: «همه‌ی آدم‌ها یک جایی گیر می‌کنند. فرق بعضی‌ها این است که همان‌جا می‌مانند و اسمش را می‌گذارند سرنوشت. فرق بعضی‌های دیگر این است که از همان‌جا راهی برای بیرون آمدن پیدا می‌کنند. تو هنوز از دسته‌ی دوم خارج نشده‌ای. فقط خسته‌ای.» سکوت کردم. چون راست می‌گفت. و راست‌گویی، همیشه از درِ بی‌رحمی وارد می‌شود. بعد، انگار که بخواهد موضوع را از تلخی دربیاورد، کتاب را دوباره به سمتم سر داد. «ببرش. بخوانش. بعد بیا بگو دروغ می‌گویم یا نه.»
🖋به قلم ِ سمانه سادات رویان .. بخشی از یک‌کتابِ نانوشته -نشر فقط با ذکر نام -
+پرسید میخوری؟ یا میبری؟!! م ن گرسنه جواب دادم، میخورم.. چ میدانستم حسرت ها رو میخورند و لذت ها را می برند.