کسی نخواهد دانست که شب،
چگونه مرا میان این چهار دیوار پخش کرد...
و صبح، با دستهایی که میلرزید،
خودم را جمع کردم و لبخند زدم.
انگار که هیچوقت نبودم...
هدایت شده از 𝟎𝟎:𝟎𝟎
‹ یه لبخند بزن... همین!
نه پول میخواد، نه زحمت خاصی.
ولی شاید همون چند ثانیه،
حالِ یکی رو از این رو به اون رو کنه. ›