کسی نخواهد دانست که شب،
چگونه مرا میان این چهار دیوار پخش کرد...
و صبح، با دستهایی که میلرزید،
خودم را جمع کردم و لبخند زدم.
انگار که هیچوقت نبودم...
هدایت شده از 𝟎𝟎:𝟎𝟎
‹ یه لبخند بزن... همین!
نه پول میخواد، نه زحمت خاصی.
ولی شاید همون چند ثانیه،
حالِ یکی رو از این رو به اون رو کنه. ›
نیمهشب، زیر باران...
چتری نبود، اما من ایستادم.
تا خیس خاطرهای بشوم که دیگر تکرار نمیشد.
باران که تمام شد، فهمیدم
بعضی چیزها را فقط باید رها کرد تا معنیشان را بفهمی...