چشمهای شب را دوختهام به سقف خیال،
تا حقیقت را از لایِ انگشتهای سکوت، وام بگیرم.
اینجا، در این قابِ بیقاب،
همهی نفسهای به زنجیر کشیدهشدهی دیروز،
رها میشوند مثل پرندهای که بالش را از یاد برده است.
میانِ من و تو، میانِ این همه پنجرهی بسته،
فقط یک نیمشب فاصله است،
که در آن، رویاها از قفسِ واژهها میگریزند
تا در گوشِ سکوت، نجوا کنند:
«همهی حقیقتها، یک روز آزاد خواهند شد...»
درد دارد وقتی ساعتها مینشینی
به حرفهایی که هیچوقت قرار نیست بگویی فکر میکنی..
از فهمیدن خستم.
نمیخوام دیگه.
نمیخوام درک کنم، نمیخوام مراعات کنم.
میخوام کلهشقترین و زبوننفهمترین موجود این سیاره باشم.
بسه، هر بلایی سرم اومد.
من همیشه در حالِ فرار بودهام.
فرار از آنچه که هستم، فرار از آنچه که باید باشم.
هیچچیز مرا به این دنیا متصل نمیکند.
من به اندازهی یک چمدانِ جا مانده در ایستگاه قطاری که دیگر هیچ مسافری ندارد، احساس تنهایی میکنم.
قابِ رها شدن
شب که میرسد، من و تو و همهٔ حقیقتهایی که در روز پشتِ لبخندها پنهانشان کردهایم، اینجا جمع میشویم. این قاب، تنها جاییست که سکوت حرف میزند و واژهها، بند از بالِ پرندهها باز میکنند.
در این «رویای نیمه شب»، فرقی نمیکند مسافر کدام ایستگاهِ متروک هستی؛ اینجا جایِ چمدانهای جا مانده و نفسهای به زنجیر کشیده هم هست. بیا و دلت را، با همهی خستگیِ «نمیخوام فهمیدن» و «نمیخوام مراعات کردن» اش، روی خطِ این قابِ بیقاب بگذار.
بگذار حقیقتِ درونت، حتی اگر تلخ است، در گوشِ سکوت نجوا شود. چون اینجا، میانِ من و تو، فقط یک نیمه شب فاصله است؛ نیمه شبی که رویاها را از قفسِ واژهها میرهاند.
پس خوش باش به این پناهگاهِ شبانه؛ جایی که بودن در آن، یعنی رها شدن از قفسِ هرچه «باید» و «نباید».
«همهٔ حقیقتها، یک روز آزاد خواهند شد...»
و امروز، نوبتِ آزادیِ توست.
#رویانوشت