هدایت شده از 𝟎𝟎:𝟎𝟎
‹ یه لبخند بزن... همین!
نه پول میخواد، نه زحمت خاصی.
ولی شاید همون چند ثانیه،
حالِ یکی رو از این رو به اون رو کنه. ›
نیمهشب، زیر باران...
چتری نبود، اما من ایستادم.
تا خیس خاطرهای بشوم که دیگر تکرار نمیشد.
باران که تمام شد، فهمیدم
بعضی چیزها را فقط باید رها کرد تا معنیشان را بفهمی...
امشب، احساس رهایی...
رها کن، تمام آنچه را که سنگینتر از شب است.
رها کن، خاطراتی را که دیگر رنگ ماه را ندارند.
نیمهشب، بهترین زمان برای سبک شدن است... 🍃
نیمهشب، در خیابانهای خلوت...
تنها صدای قدمهایم بود که با نگاه کردن به ماه،
آرامتر میشد.
فکر کردم، شاید ماه هم مثل من،
یک مسافر بیمقصد باشد.