هدایت شده از 𝟎𝟎:𝟎𝟎
‹ یه لبخند بزن... همین!
نه پول میخواد، نه زحمت خاصی.
ولی شاید همون چند ثانیه،
حالِ یکی رو از این رو به اون رو کنه. ›
نیمهشب، زیر باران...
چتری نبود، اما من ایستادم.
تا خیس خاطرهای بشوم که دیگر تکرار نمیشد.
باران که تمام شد، فهمیدم
بعضی چیزها را فقط باید رها کرد تا معنیشان را بفهمی...
امشب، احساس رهایی...
رها کن، تمام آنچه را که سنگینتر از شب است.
رها کن، خاطراتی را که دیگر رنگ ماه را ندارند.
نیمهشب، بهترین زمان برای سبک شدن است... 🍃
نیمهشب، در خیابانهای خلوت...
تنها صدای قدمهایم بود که با نگاه کردن به ماه،
آرامتر میشد.
فکر کردم، شاید ماه هم مثل من،
یک مسافر بیمقصد باشد.
نیمهشبها، کلمات معنیشان را عوض میکنند...
کلمات، مثل ماه، برای همه یکسانند؛
اما نگاهِ من به تو، مثل نگاهِ ماه به زمین،
فقط برای خودش است.
اگر کلمهای برایت آشناست،
از هر زبانی که میخواهد بگذرد،
بگذار برود...
من دیگر دنبالِ کلمات نیستم؛
من دنبالِ همان سکوتی هستم که
تو در میانِ کلماتت پنهان کردهای.
فرقِ من با دیگران،
در نامیدنِ تو نیست؛
در حس کردنِ توست...
در آن لحظهای که
کلمات تمام میشوند
و «سکوت» حرف میزند.
من میخواهم
خودِ واقعیِ تو را پیدا کنم؛
آن جایی که هیچکس نرفته،
جایی که حتی خودت هم
کلمات را گم کردهای...
و من، در آن سکوت،
با تو خواهم ماند... 🌙
#رویانوشت