بعضی شبها دلم برای کسی تنگ میشود
که حتی اسمش را هم نمیدانم...
شاید تو همان کسی باشی
که قرار است یک روز پیدایش کنم.
نیمه شب ها، همه چیز ممکن میشود...
حتی پیدا کردن تو.
توی قاب این سکوت، چیزی خرد میشود...
شاید همان حرفهایی که هیچوقت گفته نشدند،
یا خاطراتی که تنها در نگاه این تصویر زنده میشوند.
اینجا، صداها بیمعنیاند؛ فقط «حس» حرف میزند:)))
کسی نخواهد دانست که شب،
چگونه مرا میان این چهار دیوار پخش کرد...
و صبح، با دستهایی که میلرزید،
خودم را جمع کردم و لبخند زدم.
انگار که هیچوقت نبودم...