برای-زندگی.03.Frm_.pdf
حجم:
1.4M
✍🏻👀💌🗒
میخواهم دستی باشم که به دست نیازمندان برسم🤝✋🏻
#دکلمه
🖇📜@MosbatQoran
مثبت قرآن
سلاام رفقای جااان! چشم به هم زدیم و ماه مهمونی خدا به نیمهش رسید!🥺💔 میدونیم که این روزها چقدر زو
حالا من ی پیشنهاد دارم براتون که بتونیم تو این ماه بیشتر ثواب ببریم😁🚶♂
دارم روش فکر میکنم!✍🏻👀
بهتون میگم!
منتظر باشید🤳
مثبت قرآن
خداوند به موسی نبی(ع)فرمود: با زبانی دعا کن که با آن گناه نکرده باشی تا دعایت مستجاب شود. موسی (ع)
"لا یرد القدر إلا الدعاء
فألحّوا"
دعا تقدیر را تغییر میدهد،
پس اصرار بورزید ...
۱۵
من افتاده ام
وَ آتِ ذَا الْقُرْبِي حَقَّهُ وَالْمِسْكِينَ وَابْنَ السَّبِيلِ وَلا تُبَذِّرْ تَبْذِيرا
حق قوم و خویش و فقیر و در راه مانده را ادا کن و در زندگی ابداً ریخت و پاش نکن
(اسراء آیه ۲۶)
روستای ملک بابو، آخرین روستای اطراف بردسکن درحاشیه کویر است که بیشتر اهالی در کار دامداری و شتر چرانی بودند.
انقلاب اسلامی پیروز شد. دو سه سال بعد، بچه های جهاد، برای آن روستا، برای اولین بار حمام ساختند!
در این روستا جوانی بود به نام مصطفی که همه او را به ادب و محبتش به پدر و مادر و نزدیکان میشناختند. او تا می توانست به دیگران کمک می کرد و گره از کار آنها باز می نمود.
تمام نوجوانان روستا، مصطفی را الگوی خود می دانستند،
از بس این پسر اهل محبت به خانواده و نزدیکان بود. او به دستورات دینی عمل می کرد. و هیچگاه از او اسراف ندیدیم.
او مسائل دینی را از یک سید روحانی که ماه محرم و ماه رمضان به روستا می آمد آموخته بود و به آنها عمل می کرد.
پدرش نمی توانست گله را به صحرا ببرد، مصطفی صبح زود با گله میرفت و غروبها برمی گشت مصطفی که از جوانان ساده دل روستا بود یک روز سراغ بچه های جهاد آمد
و پرسید: یک سوالی دارم. الان توی کشور ایران چه خبره؟ گفتند: یعنی چی؟ گفت: من چند شبه خواب عجیبی میبینم، حضرت زهرا اینا به من می گویند بیا فرزندم را یاری کن.
من فکر میکنم باید بجنگم و فرزند حضرت را یاری کنم.
صفحه۶۳🔼
ادامه دارد🔽
🖇📜@MosbatQoran
بچه های جهاد با تعجب گفتند: مگه خبر نداری توی کشور چه خبره؟
فقط خبر داریم که شاه از ایران رفته و امام آمده و انقلاب شده
از وقتی هم که بزرگ شدم نماز اول وقت میخوانم و سعی میکنم گناه نکنم و پدر و مادر از من راضی باشند و به دیگران کمک کنم. حالا به من می گویید تعبیر خواب من چیه؟
بچه های جهاد به همدیگر نگاه کردند و جلو آمدند و گفتند: الان چند ماهه که صدام به ایران حمله کرده و جنگ شده، یعنی تو خبر نداری؟ گفت: جنگ؟! نه والا، حالا باید چه جوری برم جنگ؟!
با ادب برای پدر ماجرا را گفت و اجازه خواست که صبح فردا حرکت کند.
پدر گفت: نمی شه، من جز تو کسی رو ندارم. کی این گله رو ببره صحرا؟ مصطفی با ادب گفت: چشم بابا،نمیرم. اما شما میتونی فردای قیامت جواب دختر پیغمبر رو بدی؟
وقتی حرف از حضرت زهرا شد، پدر ساکت شد و گفت برو پسرم. مصطفی وسایلش را برداشت و راهی سپاه برداسکن و سپس عازمپادگان آموزشی شد. او سپس به صورت بسیجی عازم جبهه شد.
فروردین ۱۳۶۲ برای آخرین بار با خانواده خداحافظی کرد و راهی منطقه فکه شد. عملیات والفجرا آخرین حضور او در دنیا بود.
اصابت ترکش به سرش او را به جمع خوبان ملحق کرد.
آن شب به خواب یکی از بستگانش آمد و گفت: وقتی ترکش به سرم خورد نگران پدر و مادرم بودم٠ خانم محجبه ای بالای سرم آمد و گفت: از امروز من مادر تو هستم نگران پدر و مادرت نباش خدا به آنها صبر می دهد.
پیکرش تشییع شد و به عنوان تنها شهید روستا، در ملک بابو به سپرده شد. چند سال ،بعد ،خشکسالی، باعث شد که اهالی به دیگر روستاها مهاجرت کنند.
صفحه ۶۴🔼
ادامه دارد🔽
🖇📜@MosbatQoran