من تو خیالم صحنهای حرم رو با تو قدم زدم، کنار تو نشستم، زیر گوشِ تو زمزمههای عاشقانه کردم، حتی برات دونات رضوی باز کردم عزیزم:)))
تو کجایی که این لحظهها برای ما تبدیل به خیالات شد؟
رسمش نبود عاشق کنی اما نمانی پای من ؛
مرهم که نه زخم شوي بر تکتکِ اعضای من.
چهها با جان خود دور از رخ جانان خود کردم
مگر دشمن کند اینها که من با جان خود کردم
طبیبم گفت درمانی ندارد درد مهجوری
غلط میگفت ، خود را کشتم و درمانِ خود کردم..
نیازمندم برم کربلا دوباره هوای کربلا بخوره به سرم انرژی بگیرم و بعدش به زندگیم ادامه بدم !