جنگ قبلی فرار کردیم رفتیم روستا بابا بزرگم هممون رو برد نخود چیدن از این جنگ هم یه دو روز فرار کردیم روستا مامان بزرگم هممون رو گذاشت خون تکونی از اونجا هم در رفتیم از این ور مونده از اون ور رونده
@sebastiin
کارهای عقب افتاده ام رو انجام دادم ، حالا تنها عقب افتاده ای که باقی مونده خودمم
@sebastiin
بچه آب قمقمهش رو ریخته بود زمین ، اومدم تو کلاس گفتم این چیه؟! ، گفت اینا اشکای منه گریه کردم زنگ بزن مامانم بیاد:)))
@sebastiin
ما با هم فرق داریم!
سر لشکر ایرانی که داعش رو نابود کرد
سر لشکر امریکایی که یک مدرسه ی دخترانه را بمباران کرد
@sebastiin
خانواده ایرانی هم جالبه ، بچه ۴ سالشه میبرن زوری گوشش رو سوراخ میکنن ، بعد بزرگتر که میشه خودش ۲ سانت بالاترشو میخواد سوراخ کنه باهاش دعوا میکنن
@sebastiin
من هنوزم معتقدم که لحافم قدرت اینو داره که در مقابل همه ی موجود های خیالی و واقعی و فضایی ازم محافظت کنه
@sebastiin
وَالسَّمَاءِ وَالطَّارِقِ /سوره طارق آیه ١
ﺳﻮﮔﻨﺪ ﺑﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻭ ﺑﻪ ﭼﻴﺰﻱ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺷﺐ ﭘﺪﻳﺪﺍﺭ ﻣﻰ ﺷﻮﺩ
@sebastiin
تو همه این مدت اونقدر که خوابیدم ، پامو تکون دادم ، بغض کردم و ...
خسته شدم
کاش میتونستم راه های دیگه رو هم امتحان کنم.
@sebastiin