¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
وَلا يَحزُنكَ قَولُهُم ۘ إِنَّ العِزَّةَ لِلَّهِ جَميعًا ۚ هُوَ السَّميعُ العَليمُ
سخن آنها تو را محزون نكند! عزت به تمامی از آن خداست، او شنوای داناست.
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما نه تنها نوبتی پای این پرچم می ایستیم...
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ویدیو لو رفته از مذاکرات پاکستان 😂😂
این فقط ایران (به لطف خدا) میتونه اینا رو انقدر تحقیر کنه 🇮🇷😌
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مرد بود رهبرم💔🇮🇷
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو همان حسینی....💔🥺
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اثر نان حلال است.....🇮🇷
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_پنجم
سرم رو تکون میدم از اتاق بیرون میام حالا حامد و باید چیکار کنم... همینطور که تو فکر بودم لیوان چایی جلوم سبز میشه می ایستم سرم رو بلند میکنم با دیدن چهره خندون حامد سعی کردم عادی باشم
علی: میبینم فرز شدی سریع کار ها رو انجام میدی خبریه
حامد آروم خندید.
حامد: گفتم زودتر بیام نیست که سرگرد گشنه هستند گفتم یه دفعه مارو نخورن
اروم میخندم چایی رو ازش میگیرم سمت اتاقم حرکت میکنم
پشتم حرکت میکنه وارد اتاق میشیم
حامد: خب سرهنگ چی گفت ؟ راجب چی حرف زدید
لحظه ای می ایستم بعد دوباره حرکت میکنم پرونده رو توی کشوی میزم میزارم برمیگردم روی مبل روبرویی اش مینشینم کیکی باز میکنم
علی: هیچی راجب پرونده گفت
حامد: خب اینو که میدونم باید چیکار کنیم
کیک تو دهنم نرفته میارمش پایین
چند لحظه سکوت میکنم
علی: کنیم نه قراره بهت یه پرونده دیگه بدم
حامد اخم میکنه
حامد: منظورت چیه؟ پرونده دیگه
علی: یعنی خودم میتونم از پسش بربیام برای همینه گفتم جدا بشیم تو یه پرونده دیگه رو به عهده بگیری
حامد: شوخی میکنی دیگه؟
علی: نه به والله
حامد: علی... چیزی رو ازم مخفی میکنی؟
علی: نه بابا این حرف ها چیه
حامد: دروغ میگی امکان نداره بخاطر یه پرونده کوچیک منو تو از هم جدا بشیم ما از آسون ترین تا سختترینش رو باهم حل کردیم
علی: که چی بلاخره تا آخر عمر نمیشه باهم باشیم که حامد
حامد: نه تو حرفی نمیزنی...پرونده کجاست من میخوام ببینمش
۰
یه دفعه حامد بلند میشه منم باهاش بلند میشم
علی: نمیشه
حامد: علی هی داره مشکوک تر میشی هلو نیستم که بگو ببینم چه خبره
علی: حامد تورو امام حسین بیخیال شو هیچی نیست
نگاهی بهم کرد بدون هیچ حرفی برگشت رفت بیرون میدونستم قبول نمیکنه پسر باهوشیه حق هم داشت ما از مسخره ترین و کوچک ترین پرونده باهم بودیم تا
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_ششم
بزرگ ترین و خطرناک ترینش منم بودم باور نمیکردم پشتش سرش بیرون رفتم دیدم رفت تو اتاق سرهنگ خواستم برم داخل که پیشمون شدم کنار در به دیوار تکیه دادم و منتظر موندم
بعد از ده دقیقه حامد اومد بیرون چشماش قرمز بود نگاهی بهم کرد آروم گفت
حامد: دم شما گرم بامرام
و رفت اومدم برم دنبالش که دست سرهنگ رو شونه ام اومد
سرهنگ: بزار بره...شاید بهتر باشه یکم تنها باشه
سرجام ایستادم حرفش تو مغزم تکرار میشد
دم شما گرم بامرام
صداش چرا اینجوری بود
دستی تو موهام میکشم عصبی نفسم را بیرون میدهم برگشتم تو اتاق با اینکه دیگه اشتها نداشتم یه تیکه کیک خوردم پرونده رو دوباره گذاشتم رو میز شروع به خوندن و اطلاعات جمع کردن شدم
فاطمه
از دانشگاه زدم بیرون سمت بهشت زهرا حرکت کردم آروم قدم میزدم سرم پایین بود فکر میکردم سه سال پیش همین موقع... با صدای بوق ممتاز کامیون سرم را بلند میکنم با دیدن بچه کوچکی که وسط خیابون ایستاده بود چشمانم گشاد شد کامیون نزدیک نزدیک تر میشد کیفم را روی زمین انداختم با تمام سرعت دویدم دستش بچه رو گرفتم کشیدم سمت خودم بدنش کوچولوش افتاد تو بغلم کامیون هم با صدای بد و گوش خراشی ترمز کرد آروم بچه رو از آغوشم بیرون آوردم صورت گرد و تپل دختر کوچولویی که موهاشو دو گوشی بسته بود لبخندی زدم نفس را حتی کشیدم دختر کوچولو منو با تعجب نگاه میکرد لبخند زدم
فاطمه: حواست کجاست کوچولو
با تعجب نگاهم میکرد انگار تو شک بود
فاطمه: اسم شما چیه خوشگل خانم
کم کم زبونش باز شد
دختر: من....من یادم نمیاد
اروم میخندم چند نفر که دور بر ما ایستاده بودند شروع به خندیدن میکنن میفهمم چادرم از سرم افتاده سریع سرم میکنم گونه اش رو نوازش میکنم
فاطمه: خب کوچولو مامانت کجاست
دختر کوچولو یکم اطراف رو نگاه کرد لب پایینش رو بیرون داد بغض کرد
دختر: مامان؟ مامانیییی
همین لحظه خانمی که یه بچه کوچک تر تو بغلش بود به سرعت از مغازه اومد بیرون داد زد
خانم: ریحانهههه ریحانهههه
با دیدن ما سریع اومد دختر کوچولو رو در آغوشش گرفت گونه اش رو بوسید کلی قربون صدقه اش رفت وقتی مطمئن شد سالمه نفس راحتی کشید کلی هم
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷