¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ #نقطه_صفر #پارت_شانزدهم کمی جا خوردم ولی این رو میدونستم
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_هفدهم
یه دفعه نگاه های همه سمتم میاد کمی معذب میشم
دایی: ادامه بده
جلو میرم دوباره نگاه میکنم به ساعت نگاه میکنم
فاطمه: هر دو دقیقه تصویر یه تکونی میخوره خیلی ریز
دستمو بلند میکنم به تایمز اشاره میکنم
ادامه میدهم
فاطمه: این اعداد باید پایین تر باشه
اعداد معمولا سمت چپ قرار دارن ولی این سمت راسته
نگاهی دوباره به ساعت میدازم
فاطمه: ۳۰ ثانیه
سکوت حاکم میشود تصویر یه تکون خیلی ریز میکنه
فاطمه: یه چیز دیگه هم هست الان ظهره....
حرفم تموم نمیشه که سرگرد مهدوی صحبت میکنه
سرگرد: خورشید باید وسط آسمون باشه و سایه ساختمون صاف ولی اینجا سایه کج شده انگار از نزدیک طلوع آفتاب هستش
فاطمه: درسته
سرگرد: حامد بچه ها رو تیم کن میریم سر موقعیت
سروان سرش رو تکون میده
جلو میرم پشت صندلی یکی از بچه ها سایبری
فاطمه: ببخشید میشه دوربین های اطراف ساختمون رو ببینم تو محوطه حدود ۳۰۰ متری
مرد نگاهی بهم می اندازه
برمیگرده اول دایی بعد سرگرد و سرهنگ و نگاه میکنم وقتی اجازه داده میشه از پشت صندلی بلند میشه اشاره میکنه من بشینم بدون مکث مینشینم شروع به گشتن میکنم حدود سه دقیقه میگذره
حدسم درس بوده یه ون مشکی ولی فاصله اش خیلی دوره از این فاصله ....
دایی: چیزی شده ؟
فاطمه: این که دوربین دست کاری شده مشخصه ولی برای این کار دوربینهای مخابرات یا سازمانهای بزرگ از نوع IP صنعتی با PoE هستند،
در شبکه داخلی بسته اجرا میشن، و بهصورت عادی از بیرون یا فاصله چند متری هک نمیشن مگر اشتباه پیکربندی یا نفوذ از داخل شبکه
علاوه بر اون شخصی که رفته تو ساختمون باید اشخاص دیگه هم باشند که از داخل کار رو براش راحت کردن
همه سرشون رو تکون میدن بعضی هام با تعجب منو نگاه میکنن
در باز میشه
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_هجدهم
سروان: بچه ها آماده اند
سرگرد مهدوی برمیگرده سمت دایی و سرهنگ احترام نظامی میزاره و میره
سمت دایی میرم
فاطمه: منم میخوام برم
دایی اخم میکنه
دایی: نمیشه خطرناکه امروز هم روز اوله نیازی نیست خودت بری
فاطمه: باید برم ببینم چجوری وارد شبکه شدن
دایی: نمیشه
فاطمه: دایی جلوم و نگیر تا اینجا اومدم بزار تمام تلاشم رو بکنم
دایی نفسش رو بیرون میده
دایی: خودمم میام
با دایی حرکت میکنیم وسایلم را برمیدارم سوار ماشین میشیم شروع به ورق زدن میکنم
مطمئنم یه جا نوشتم
بیشتر میگردم خط به خط رو بادقت میگردم
بلاخره پیدا میکنم ماشین می ایسته
پیاده میشم سرگرد با دیدن ما با تعجب سمت دایی میاد
سرگرد:سردار؟ چرا اومدید اینجا خطرناکه ...
دایی سر تکون میده به من اشاره میکنه قبل از اینکه دایی حرفی بزنه
فاطمه: میخوام برم داخل
انگار تعجب کرده بود
سرگرد:نمیشه خانم حسینی نمیدونیم داخل چه خبره و چند نفر اند
دفتر رو سمتش میگیرم
فاطمه: ببنید هک کردن دوربین نشون میده حرفه ای ان اگر در نظر بگیریم یه نفر وارد ساختمون شده دست پیدا کنه سیستم و مخابرات دیگه تمومه باید بزارید من برم داخل
نفسش را بیرون میده نگاهی به دایی میکنه
سرگرد: پس پشت من بیاید
سرم رو تکون میدم میام حرکت کنم دایی دستم رو میگیره
دایی: فاطمه مراقب خودت باش
لبخندی میزنم
فاطمه : مواظبم دایی نگران نباش
سرگرد با تیم هماهنگ میکنه اروم وارد میشن منم پشتشون وارد میشم معمولا یه اتاق سیستم وجود داره یکی از خانم ها همراه من میاد همراه خود سرگرد
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
https://abzarek.ir/service-p/msg/3608502
منتظر نظر های خوشگلتون هستم😁
یکم حرف بزنیم بد نیست
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨ #نقطه_صفر #پارت_هجدهم سروان: بچه ها آماده اند سرگرد مه
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_نوزدهم
سرگرد مهدوی از پله ها بالا میرم سرگرد از من جلو میزنه اول مارو عقب نگه میداره برای یه لحظه خیلی نزدیک میشم ولی سریع عقب میرم دوباره چیزی درونم فرو میریزه اروم در رو باز میکنم وارد میشه به ما اشاره میکنه که جلو نریم سر صدا هایی میاد ولی از جامون تکون نمیخوریم بعد از چند دقیقه صدامون میکنه میرم داخل با دیدن دو نفر مرد تقریبا ۳۰ سال
انقدر راحت گرفتشون تو این مدت کم؟
پشت میز مینشینم دستم شروع به کار کردن میکنه
یکی از مرد ها صداش در میاد که به اون یکی میگه
مرد۱: فکر کرده میتونه سیستم رو پاک سازی کنه ؟
مرد۲: هه یه زن؟ اونم انقدر جوون مثل اینکه تو خیالات به سر میبره
برنمیگردم نگاهشان کنم ولی صداشون قطع میشه
سرگرد: شما دوتا خیلی حرف میزنید دهنتون رو ببندید
حدود ده دقیقه میگذره
مرحله اول تموم میشه دوم
مرحله سوم
مرحله چهارم همین طور زمان میگذره من سعی میکنم با کم ترین زمان دوربین ها را به حالت اولیه برگردونم
بلاخره تموم میشه بعد از یک ساعت
از پشت میز بلند میشوم
مرد۱: چجوری؟ چجوری تونستی؟
فاطمه: خودت میدونی روندش چجوریه نیاز نیست من توضیح بدم
مرد۲: این امکان نداره.... هیچکس تا حالا نتونسته این کار رو بکنه
فاطمه:خب از الان من میکنم
مرد۱: تو کی هستی؟
فاطمه: اممم کابوس تو و گروهت
سرم رو کمی بلند میکنم کامل نگاه نمیکنم
فاطمه: قربان کجا دستگیرشون کردید ؟ میخوام بدونم به سیستم دست پیدا کردن یا نه
از قصد قربان صداش کردم انگار منظورم را فهمیده بود
سرگرد:یکیشون پشت اون سیستم نشسته بود
حرکت میکنم پشت سیستم می ایستم
فاطمه: هنوز نتونسته کاری بکنه ولی یکم زمان میبره شما میتونید این دوتا رو ببرید
انگار مطمئن نیست
فاطمه : نگران نباشید مگه ساختمون محاصره نیست برید
بلاخره حرکت میکنن پشت سیستم مینشینم شروع به پاک سازی اولیه میکنم بعد از حدود نیم ساعت چهل
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#بیستم
دقیقه بلند میشم کارم تموم شده اروم از پله ها پایین میرم که صدای تیراندازه میشنویم
استرس میگیرم پله ها را سریع پایین میرم از ساختمون بیرون میرم با چهره عصبی سرگرد مواجه میشم جلوی یکی از سرباز ها با دیدن خون رو زمین قلبم فرو میریزه یکی از مرد ها هست ولی دومی نه ناگهان به سمتی کشیده میشم دایی سر تا پاهم رو نگاه میکنه
دایی: خوبی؟ صدمه که ندیدی؟
لبخندی میزنم
فاطمه: خوبم دایی نگران نباش
دایی: چرا آنقدر دیر کردی جون به لب شدم
فاطمه: شرمنده یکم دیر شد
صدام رو پایین تر میارم
فاطمه: چرا سرگرد عصبیه؟
دایی نفسش رو بیرون میده
دایی:یکیشون فرار کرد
فاطمه: فرار کرد؟!!
دایی: اره یکی از سرباز ها حواسش نبوده داشتن باهم فرار میکردن که یکی به پاش تیر خورد ولی اون یکی در رفت
فاطمه: حالاباید چیکار کرد؟
دایی: بچه ها پخش شدن دنبالش میگردن
سرم رو تکون میدم دایی کمی نگاهم میکنم
دایی: حالت خوب نیست؟ انگار حال نداری
فاطمه:یکم سرم درد میکنه
دایی: صبرکن از تو ماشین برات قرص بیارم
دیگه دایی صبر نمیکنه جوابش رو بدم سمت ماشین میره منم کمی دور و اطراف رو نگاه میکنم کمی شقیقه هام رو ماساژ میدم
یکیشون فرار کرده...
یه دفعه با سوزش چیزی از کنار گوشم گوشم صوت میکشه صدا شلیک گلوله ها بلند میشم دستم کشیده میشه دایی منو پشت ماشین ميبره سعی میکنه باهام صحبت کنه ولی صدای صوت گوشم نمیزاره یه صدا های مبهمی میاد که کم کم واضح میشه
دایی: فاطمه....فاطمه صدام و میشنوی؟ فاطمه منو نگاهم کن...
با گزاشتن دستش روی سمت چپ صورتم اخم میکنم درد و سوزش بدی تو بدنم میپیچه
دایی: زخمی شدی؟ کجا؟
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلم کسی را میخواهد تا بگوید:
کمتر از سه ماه دیگر پایان اسرائیل را اعلام میکنم!
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تنگسیری جوابشو میده💔🇮🇷
خیلی دلتنگیم....:)
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷