https://abzarek.ir/service-p/msg/3608502
منتظر نظر های خوشگلتون هستم😁
یکم حرف بزنیم بد نیست
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨ #نقطه_صفر #پارت_هجدهم سروان: بچه ها آماده اند سرگرد مه
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_نوزدهم
سرگرد مهدوی از پله ها بالا میرم سرگرد از من جلو میزنه اول مارو عقب نگه میداره برای یه لحظه خیلی نزدیک میشم ولی سریع عقب میرم دوباره چیزی درونم فرو میریزه اروم در رو باز میکنم وارد میشه به ما اشاره میکنه که جلو نریم سر صدا هایی میاد ولی از جامون تکون نمیخوریم بعد از چند دقیقه صدامون میکنه میرم داخل با دیدن دو نفر مرد تقریبا ۳۰ سال
انقدر راحت گرفتشون تو این مدت کم؟
پشت میز مینشینم دستم شروع به کار کردن میکنه
یکی از مرد ها صداش در میاد که به اون یکی میگه
مرد۱: فکر کرده میتونه سیستم رو پاک سازی کنه ؟
مرد۲: هه یه زن؟ اونم انقدر جوون مثل اینکه تو خیالات به سر میبره
برنمیگردم نگاهشان کنم ولی صداشون قطع میشه
سرگرد: شما دوتا خیلی حرف میزنید دهنتون رو ببندید
حدود ده دقیقه میگذره
مرحله اول تموم میشه دوم
مرحله سوم
مرحله چهارم همین طور زمان میگذره من سعی میکنم با کم ترین زمان دوربین ها را به حالت اولیه برگردونم
بلاخره تموم میشه بعد از یک ساعت
از پشت میز بلند میشوم
مرد۱: چجوری؟ چجوری تونستی؟
فاطمه: خودت میدونی روندش چجوریه نیاز نیست من توضیح بدم
مرد۲: این امکان نداره.... هیچکس تا حالا نتونسته این کار رو بکنه
فاطمه:خب از الان من میکنم
مرد۱: تو کی هستی؟
فاطمه: اممم کابوس تو و گروهت
سرم رو کمی بلند میکنم کامل نگاه نمیکنم
فاطمه: قربان کجا دستگیرشون کردید ؟ میخوام بدونم به سیستم دست پیدا کردن یا نه
از قصد قربان صداش کردم انگار منظورم را فهمیده بود
سرگرد:یکیشون پشت اون سیستم نشسته بود
حرکت میکنم پشت سیستم می ایستم
فاطمه: هنوز نتونسته کاری بکنه ولی یکم زمان میبره شما میتونید این دوتا رو ببرید
انگار مطمئن نیست
فاطمه : نگران نباشید مگه ساختمون محاصره نیست برید
بلاخره حرکت میکنن پشت سیستم مینشینم شروع به پاک سازی اولیه میکنم بعد از حدود نیم ساعت چهل
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#بیستم
دقیقه بلند میشم کارم تموم شده اروم از پله ها پایین میرم که صدای تیراندازه میشنویم
استرس میگیرم پله ها را سریع پایین میرم از ساختمون بیرون میرم با چهره عصبی سرگرد مواجه میشم جلوی یکی از سرباز ها با دیدن خون رو زمین قلبم فرو میریزه یکی از مرد ها هست ولی دومی نه ناگهان به سمتی کشیده میشم دایی سر تا پاهم رو نگاه میکنه
دایی: خوبی؟ صدمه که ندیدی؟
لبخندی میزنم
فاطمه: خوبم دایی نگران نباش
دایی: چرا آنقدر دیر کردی جون به لب شدم
فاطمه: شرمنده یکم دیر شد
صدام رو پایین تر میارم
فاطمه: چرا سرگرد عصبیه؟
دایی نفسش رو بیرون میده
دایی:یکیشون فرار کرد
فاطمه: فرار کرد؟!!
دایی: اره یکی از سرباز ها حواسش نبوده داشتن باهم فرار میکردن که یکی به پاش تیر خورد ولی اون یکی در رفت
فاطمه: حالاباید چیکار کرد؟
دایی: بچه ها پخش شدن دنبالش میگردن
سرم رو تکون میدم دایی کمی نگاهم میکنم
دایی: حالت خوب نیست؟ انگار حال نداری
فاطمه:یکم سرم درد میکنه
دایی: صبرکن از تو ماشین برات قرص بیارم
دیگه دایی صبر نمیکنه جوابش رو بدم سمت ماشین میره منم کمی دور و اطراف رو نگاه میکنم کمی شقیقه هام رو ماساژ میدم
یکیشون فرار کرده...
یه دفعه با سوزش چیزی از کنار گوشم گوشم صوت میکشه صدا شلیک گلوله ها بلند میشم دستم کشیده میشه دایی منو پشت ماشین ميبره سعی میکنه باهام صحبت کنه ولی صدای صوت گوشم نمیزاره یه صدا های مبهمی میاد که کم کم واضح میشه
دایی: فاطمه....فاطمه صدام و میشنوی؟ فاطمه منو نگاهم کن...
با گزاشتن دستش روی سمت چپ صورتم اخم میکنم درد و سوزش بدی تو بدنم میپیچه
دایی: زخمی شدی؟ کجا؟
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلم کسی را میخواهد تا بگوید:
کمتر از سه ماه دیگر پایان اسرائیل را اعلام میکنم!
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تنگسیری جوابشو میده💔🇮🇷
خیلی دلتنگیم....:)
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
خونه رو میاریم تو خیابون ولی خیابون رو ترک نمیکنیم ❤️🔥🇮🇷
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بیرون رفتن و همه بلدن...💔
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷