eitaa logo
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
1هزار دنبال‌کننده
325 عکس
450 ویدیو
4 فایل
بسم الله الرحمن الرحیم💫 براین زادم و هم بر این بگذرم چنان دان که خاک پی حیدر ام🇮🇷❤️‍🩹 اینجا؟مرید به معنای کسی که با ارادت و باور از یک فرد راه یا مکتب پیروی میکنه😎 محتوا‌؟ دلی😁 کپی،بنرسازی،تبلیغات اطلاعات رو بخون👇🏻😉 https://eitaa.com/etelaut
مشاهده در ایتا
دانلود
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
رشد درد داره...باید دردش را بکشی و تحمل کنی تا رشد کنی توقع یه راه آسون و ساده رو نداشته باش!!!
هعیی شما که منو تو کویر تنها گذاشتید ولی من نامرد نیستم پارت میزارم مثل هرشب 💔😂
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ #نقطه_صفر #بیستم دقیقه بلند میشم کارم تموم شده اروم از پ
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ اروم دستش رو میگیرم فاطمه: اروم باش دایی دستاش یخ کرده بود صداش نگران بود دایی: روسری ات رو دربیار باید ببینم فاطمه: عههه دایی!نمیشه اینجا یه دفعه با هجوم بقیه بالای سرم مواجه میشم از میانش صدای دویدن میاد و سرگرد مهدوی دقیقا بالای سرم سرگرد: یافطمه ی زهرا از اینکه این همه آدم بهم زل زدن معذب میشم انگار اینو میفهمه کنار دایی زانو میزنه با صدای نسبتا بلند داد میزنه سرگرد: شماها اینجا چیکار دارید؟ برید سرکارتون به دایی نگاه میکنه سرگرد: چی شده؟ دایی: یه دفعه بود بعد از رفتنت فکر میکنم تک تیرانداز بوده فاصله زیاد بوده به دایی و سرگرد نگاه میکنم چیز خیسی از صورتم زیر روسری میریزه روی گردن و شونه هام سرم رو میدازم پایین سعی میکنم اروم باشم زیر لب ذکر میگم تا تپش قلبم آرام بشه دایی اروم بلندم میکنه می‌بره تو ماشین خودش میره پیش سرگرد روسریم رو جلو میکشم تا مشخص نشه از درد دستم رو مشت میکنم زیر لب ذکر میگم دایی سمت شیشه من میاد میدمش پایین دایی: فاطمه به امام حسین شرمنده ات ام ولی باید بمونم لبخندی میزنم فاطمه:دشمنت شرمنده دایی برو دایی: علی میگم برسونتت فاطمه: زحمت میشه براشون کار هم دارن خودم میرم دایی: نه نمیشه اینجوری خیالم راحت نیست حرفی نمیزنم دایی میره سرگرد در ماشین رو باز میکنه سوار ماشین میشه بدون هیچ حرفی حرکت میکنه چادرم رو مشت میکنم چرا اومدم جلو نشستم؟ من از کجا میدونستم ایشون میخواد منو برسونه قطره قطره خون می‌چکید درد و سوزش بیشتر و بیشتر میشد ماشین میپیچه تو کوچه میرسه به یه.. نویسنده: خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ درمانگاه با تعجب نگاهش میکنم پیاده میشه در رو برای من باز میکنه فاطمه: چرا اومدیم اینجا ؟ سرگرد: اگه ادامه بدیم خون زیاد از دست بدید بهتره سریع تر مداوا بشید فهمیده بود؟ چجوری؟ من ضایع بودم ؟ سرگرد: خانم حسینی؟.....خانم حسینی؟ صداش منو از فکرو خیال بیرون میاره اروم پیاده میشم وارد در مونگاه میشم منو دست یکی از پرستار ها میده میره بیرون در می ایسته خانمه پرستار لبخندی میزنه پرستار: خب مشکلت چیه خانمم اروم روسریم رو باز میکنم با دیدن وضعیت من میخواد دکمه ای رو فشار بده که دستش رو میگیرم لبخندی میزنم فاطمه: میخواید دکتر صدا کنید ؟ پرستار: اره فاطمه: میشه خانم باشن؟ پرستار لبخندی میزنه پرستار: مثل اینکه تاحالا اینجا نبودید بیشتر پرسنل ما خانم هستن نفس راحتی میکشم دکتر بعد از چند دقیقه میاد با دیدن من چشماش گشاد میشه دکتر: اوه اوه دختر چیکار کردی شروع به بند آوردن خون و پاک کردنش میشه از شدت درد ملافه رو مشت میکنم خون رو پاک میکنه میگن زخم خیلی عمیقه شانس اروم لاله گوشم پاره نشده از درد رنگ و روم میپره بلاخره میتونن خون رو بند بیارن نگاهی به پایین میکنم اطرافم پر از خون و دستمال خونیه بعد از پانسمان کردن گوشم سریع روسریم رو میزارم لبنانی میبندم خداروشکر مشکیه مشخص نیست پرده کنار میره در باز میشه سرگرد میاد داخل با دیدن دور و بر من نگاهش نگران میشه این همه خون... دکتر و پرستار بیرون میرن بلند میشم اروم چادرم رو میزارم سرگرد: حالتون خوبه؟ رنگتون پریده فاطمه: خوبم خداروشکر شرمنده به شمام زحمت دادم سرگرد: این چه حرفیه وظیفه بود از درمانگاه بیرون میایم هنوز درد دارم انگار بیشتر شده نویسنده: خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
دوپارت تقدیم نگاهای قشنگتون ✨💐
https://abzarek.ir/service-p/msg/3608502 منتظر نظر های خوشگلتون هستم😁
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جوری که قرآن ارامش بخشه🙆🏻‍♀️❤️‍🩹 ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
سلام صبحتون بخیررر✨
بریم پارت بعد ناشناس هارو باهم جواب میدمم
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ تا خونه حرفی نمیزنم سرگرد هم ضبط رو روشن میکنه مداحی میزاره همه مداحی های مورد علاقه مهدیِ دایی هم هنوز همه رو داره هر از گاهی میبینم که زیر لب میخونه مشخصه قبلا گوش داده به محض رسیدن جلوی در خونه اروم از ماشین پیاده میشم سرم رو پایین می اندازم فاطمه: متشکر بازم شرمنده بهتون زحمت دادم سرگرد: این حرفا چیه...وظیفه بود میام برم داخل که برمیگردم فاطمه: ببخشید سرگرد میشه.... سرگرد: نمیگم.... به سردار چیزی نمیگم فاطمه: ممنون کلید رو از کیفم در میارم در رو باز میکنم وارد میشم و در رو میبندم بعد از چند دقیقه صدای ماشین بلند میشه رفتاراش عین مهدیِ لبخندی میزنم چند ساعت از اذان ظهر گذشته با پشیمونی و ناراحتی از اینکه نتونستم نمازم رو اول وقت بخونم روسریم در میارم لباس های خونیم رو جدا میذارم لباس شویی وضو میگیرم سجاده ام رو باز میکنم شروع عبادت خدا میکنم علی دور میزنم سمت اداره منو یاد یکی میندازه الحق که باهم فامیل اند وارد اداره میشم ماشین سردار رو پارک میکنم پله ها رو بالا میرم که حامد سمتم میاد حامد: سلام کجایی یه ساعته دنبالتم چرا گوشیت رو جواب نمیدی؟ علی: شرمنده متوجه نشدم چی شده ؟ حامد:بچه ها اون یارو رو گرفتن علی: جدی ؟ کجاست ؟ حامد: اتاق بازجویی سمت اتاق بازجویی میرم پرونده رو از بچه ها میگیرم وارد اتاق میشم چشماش بسته است پشت صندلی می‌نشینم پرونده رو محکم پرت میکنم روی میز که کمی جا میخوره ولی روحیه اش رو حفظ میکنه علی: خب شروع کنیم آقای مرادی چجوری وارد گروه شدی ؟ نویسنده: خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ مرادی: وقتت رو اینجا تلف نکن...چی باید بهت بگم سروان؟ سرگرد؟ یا شاید ستوان؟ بعد میخنده نیشخندی میزنم علی: با من بازی نکن آقای مرادی می‌دونی من صبرم خیلیییی زیاده مرادی: منم از تو صبورترم علی:بچرخ تا بچرخیم از پشت صندلی بلند میشم سمت در میرم قبل از باز کردنش دوباره صداش رو می‌شنوم مرادی: اووو یادم رفت بپرسم اون خانم کوچولو سالمه؟ دستگیره رو محکم فشار میدم اروم میخنده مرادی: نمیدونه تو چه دردسری افتاده حیف بنظرم خوشگل بود زود صورتش میره زیر خاک میخوام برگردم برم سمتش که در باز میشه سردار میاد داخل جلوش رو میگیرم خودمم عصبانی ولی الان وقتش نیست حامد و سرهنگ میان داخل سردار رو میبرن بیرون برمیگردم سمت مرادی یه مشت محکم تو صورتش میزنم با صندلی رو زمین میوفته بلندش میکنم موهاش رو میگیرم تو مشتم کنار گوشش زمزمه میکنم علی: مگر من مرده باشم حروم لقمه هایی مثل تو راحت زندگی کنن و زر مفت بزنن جوری سرش رو پرت میکنم که میخوره به میز از در میرم بیرون سعی میکنم اروم باشم میخوام اروم باشم حامد سمتم میاد حامد: یکم به اعصابت مسلط باش . لیوانی آبی رو بهم میده تا ته سر میکشم تو دستم مشتش میکنم شروع میکنم زیر لب ذکر گفتن علی: اون یکی کجاست؟ حامد: درمانگاه اون از این ترسو تره با یه چک همه چیز رو لو میده... علی: سردار؟ حامد نفسش رو میده بیرون حامد: سرهنگ بردش بیرون سرم رو تکون میدم علی: پس اون یکی با تو من با این مردک کار دارم نویسنده: خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷