2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جوری که قرآن ارامش بخشه🙆🏻♀️❤️🩹
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_بیست_سوم
تا خونه حرفی نمیزنم سرگرد هم ضبط رو روشن میکنه مداحی میزاره
همه مداحی های مورد علاقه مهدیِ دایی هم هنوز همه رو داره هر از گاهی میبینم که زیر لب میخونه مشخصه قبلا گوش داده
به محض رسیدن جلوی در خونه اروم از ماشین پیاده میشم سرم رو پایین می اندازم
فاطمه: متشکر بازم شرمنده بهتون زحمت دادم
سرگرد: این حرفا چیه...وظیفه بود
میام برم داخل که برمیگردم
فاطمه: ببخشید سرگرد میشه....
سرگرد: نمیگم.... به سردار چیزی نمیگم
فاطمه: ممنون
کلید رو از کیفم در میارم در رو باز میکنم وارد میشم و در رو میبندم بعد از چند دقیقه صدای ماشین بلند میشه
رفتاراش عین مهدیِ لبخندی میزنم
چند ساعت از اذان ظهر گذشته با پشیمونی و ناراحتی از اینکه نتونستم نمازم رو اول وقت بخونم روسریم در میارم لباس های خونیم رو جدا میذارم لباس شویی وضو میگیرم سجاده ام رو باز میکنم شروع عبادت خدا میکنم
علی
دور میزنم سمت اداره منو یاد یکی میندازه الحق که باهم فامیل اند
وارد اداره میشم ماشین سردار رو پارک میکنم پله ها رو بالا میرم
که حامد سمتم میاد
حامد: سلام کجایی یه ساعته دنبالتم چرا گوشیت رو جواب نمیدی؟
علی: شرمنده متوجه نشدم چی شده ؟
حامد:بچه ها اون یارو رو گرفتن
علی: جدی ؟ کجاست ؟
حامد: اتاق بازجویی
سمت اتاق بازجویی میرم
پرونده رو از بچه ها میگیرم وارد اتاق میشم چشماش بسته است پشت صندلی مینشینم پرونده رو محکم پرت میکنم روی میز که کمی جا میخوره ولی روحیه اش رو حفظ میکنه
علی: خب شروع کنیم آقای مرادی چجوری وارد گروه شدی ؟
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_بیست_چهارم
مرادی: وقتت رو اینجا تلف نکن...چی باید بهت بگم سروان؟ سرگرد؟ یا شاید ستوان؟
بعد میخنده
نیشخندی میزنم
علی: با من بازی نکن آقای مرادی میدونی من صبرم خیلیییی زیاده
مرادی: منم از تو صبورترم
علی:بچرخ تا بچرخیم
از پشت صندلی بلند میشم سمت در میرم قبل از باز کردنش دوباره صداش رو میشنوم
مرادی: اووو یادم رفت بپرسم اون خانم کوچولو سالمه؟
دستگیره رو محکم فشار میدم
اروم میخنده
مرادی: نمیدونه تو چه دردسری افتاده حیف بنظرم خوشگل بود زود صورتش میره زیر خاک
میخوام برگردم برم سمتش که در باز میشه سردار میاد داخل جلوش رو میگیرم خودمم عصبانی ولی الان وقتش نیست حامد و سرهنگ میان داخل سردار رو میبرن بیرون برمیگردم سمت مرادی یه مشت محکم تو صورتش میزنم با صندلی رو زمین میوفته بلندش میکنم موهاش رو میگیرم تو مشتم کنار گوشش زمزمه میکنم
علی: مگر من مرده باشم حروم لقمه هایی مثل تو راحت زندگی کنن و زر مفت بزنن
جوری سرش رو پرت میکنم که میخوره به میز از در میرم بیرون سعی میکنم اروم باشم میخوام اروم باشم حامد سمتم میاد
حامد: یکم به اعصابت مسلط باش .
لیوانی آبی رو بهم میده تا ته سر میکشم تو دستم مشتش میکنم
شروع میکنم زیر لب ذکر گفتن
علی: اون یکی کجاست؟
حامد: درمانگاه اون از این ترسو تره با یه چک همه چیز رو لو میده...
علی: سردار؟
حامد نفسش رو میده بیرون
حامد: سرهنگ بردش بیرون
سرم رو تکون میدم
علی: پس اون یکی با تو من با این مردک کار دارم
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ذوقی که به دلمون مونده:)💔
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
خب خب خب...
سلام خفنااا😎
خبر دارم
کانال بنر سازیمون فعال شده تو اطلاعات کانال لینکش هست
جایی برای راحتی شما.. با قیمت مناسب خوشحال میشم حمایت و معرفی کنید❤️🔥