eitaa logo
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
1هزار دنبال‌کننده
325 عکس
450 ویدیو
4 فایل
بسم الله الرحمن الرحیم💫 براین زادم و هم بر این بگذرم چنان دان که خاک پی حیدر ام🇮🇷❤️‍🩹 اینجا؟مرید به معنای کسی که با ارادت و باور از یک فرد راه یا مکتب پیروی میکنه😎 محتوا‌؟ دلی😁 کپی،بنرسازی،تبلیغات اطلاعات رو بخون👇🏻😉 https://eitaa.com/etelaut
مشاهده در ایتا
دانلود
10.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چرا آمریکا اصرار داره اورانیوم غنی شده رو ازمون بگیره؟ ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
خب خفنا موافق پارت درسی هستید؟ نظرسنجی 😉
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ایرانی ترین ایرانی...💔🇮🇷 ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
خب؟ چجوری نمیتونید برگردید با این وضعیت؟ شماها همیشه همینید حتی یه نظام و با این وضعیت نمی‌تونید از بین ببرید فقط حرف مفت میزنید 😏
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شما صدای سپهبد شهید سلامی را می‌شنوید: اره خلاصه... ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
سلاممم سلامم
من اومدم خوش اومدم 😂
شرمنده بابت تاخیر بریم برای پارت گذاری
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ #نقطه_صفر #پارت_سی_ام از کلاس بیرون میام به ساعت نگاه می
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ زن دایی یه نگاه بهم میکنه خودمو میزنم به اون راه فاطمه: چایی نداریم!!؟ برم برای خودم بریزم از کنار زن دایی رد میشم وارد اشپز خونه میشم با صدای نسبتا بلندی میگم فاطمه: زن دایی چایی؟ ز.دایی: بیار دختر از دست تو اروم میخندم چایی ها رو میریزم برمیگردم داخل حال روی مبل می‌نشینم بعد از گذشت نیم ساعت کم کم گرمم میشه این دس اون دس میکنم که گوشی زندایی زنگ میخوره بلند میشه میره انور اروم رو سری رو باز میکنم خودمو باد میزنم گوشیم رو برمیدارم پانسمان رو نگاه میکنم که صدای افتادن چیزی میاد سرم رو میچرخونم زن دایی که گوشی از دستش افتاده بهم خیره شده برای چند لحظه بهم خیره میشه بعد انگار تازه میفهمه چه خبره سمتم میاد کنارم زانو میزنه زن دایی: یا فاطمه زهرا...صورتت چی شده لبخندی میزنم فاطمه: هیچی عزیزم نترس یه زخم کوچیکه سعی میکنم ارومش کنم ولی فایده ای نداره زن دایی: این کوچیکه ؟ سر منو شیره نمال دختر چرا اینجوری شده ؟ چیکار کردی تا میخوام چیزی بگم در باز میشه دایی میاد داخل دستش پر پلاستیک میوه است با دیدن من و زن دایی لبخندش محو میشه نگاهش سمت من میاد و روی زخمم مکث میکنه انگار فکر میکنه یه دفعه پلاستيک از دست رها میشه میوه ها روی زمین میریزه نفسم رو بیرون میدم میخندم فاطمه: زن و شوهر عین همید..... چرا وسیله های توی دستتون رو ول میکنید بلند میشم شروع به جمع کردن میوه ها می‌کنم نگاه سنگینشون همراه با سکوت آزارم میده دایی کنارم روی پاهاش مینشینه میوه رو از دستم میگیره صداش آرومه ولی نگرانی توش مشخصه دایی: اون روز؟ وقتی تیر سمتت شلیک شد؟ با این حرف چشمای زن دایی چهار تا میشه زن دایی: تیر ؟ تیر تفنگ؟ چی میگی محمد چرا باید به فاطمه شلیک کنن دایی حرفی نمیزنه سرش رو پایین میدازه زن دایی: جوابم رو بده....اینجا چه خبره نفسم رو بیرون میدم فاطمه : من تصمیم گرفتم به دایی و تیمش تو یه... نویسنده: خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷