eitaa logo
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
1هزار دنبال‌کننده
328 عکس
452 ویدیو
4 فایل
بسم الله الرحمن الرحیم💫 براین زادم و هم بر این بگذرم چنان دان که خاک پی حیدر ام🇮🇷❤️‍🩹 اینجا؟مرید به معنای کسی که با ارادت و باور از یک فرد راه یا مکتب پیروی میکنه😎 محتوا‌؟ دلی😁 کپی،بنرسازی،تبلیغات اطلاعات رو بخون👇🏻😉 https://eitaa.com/etelaut
مشاهده در ایتا
دانلود
سلاممم سلامم
من اومدم خوش اومدم 😂
شرمنده بابت تاخیر بریم برای پارت گذاری
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ #نقطه_صفر #پارت_سی_ام از کلاس بیرون میام به ساعت نگاه می
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ زن دایی یه نگاه بهم میکنه خودمو میزنم به اون راه فاطمه: چایی نداریم!!؟ برم برای خودم بریزم از کنار زن دایی رد میشم وارد اشپز خونه میشم با صدای نسبتا بلندی میگم فاطمه: زن دایی چایی؟ ز.دایی: بیار دختر از دست تو اروم میخندم چایی ها رو میریزم برمیگردم داخل حال روی مبل می‌نشینم بعد از گذشت نیم ساعت کم کم گرمم میشه این دس اون دس میکنم که گوشی زندایی زنگ میخوره بلند میشه میره انور اروم رو سری رو باز میکنم خودمو باد میزنم گوشیم رو برمیدارم پانسمان رو نگاه میکنم که صدای افتادن چیزی میاد سرم رو میچرخونم زن دایی که گوشی از دستش افتاده بهم خیره شده برای چند لحظه بهم خیره میشه بعد انگار تازه میفهمه چه خبره سمتم میاد کنارم زانو میزنه زن دایی: یا فاطمه زهرا...صورتت چی شده لبخندی میزنم فاطمه: هیچی عزیزم نترس یه زخم کوچیکه سعی میکنم ارومش کنم ولی فایده ای نداره زن دایی: این کوچیکه ؟ سر منو شیره نمال دختر چرا اینجوری شده ؟ چیکار کردی تا میخوام چیزی بگم در باز میشه دایی میاد داخل دستش پر پلاستیک میوه است با دیدن من و زن دایی لبخندش محو میشه نگاهش سمت من میاد و روی زخمم مکث میکنه انگار فکر میکنه یه دفعه پلاستيک از دست رها میشه میوه ها روی زمین میریزه نفسم رو بیرون میدم میخندم فاطمه: زن و شوهر عین همید..... چرا وسیله های توی دستتون رو ول میکنید بلند میشم شروع به جمع کردن میوه ها می‌کنم نگاه سنگینشون همراه با سکوت آزارم میده دایی کنارم روی پاهاش مینشینه میوه رو از دستم میگیره صداش آرومه ولی نگرانی توش مشخصه دایی: اون روز؟ وقتی تیر سمتت شلیک شد؟ با این حرف چشمای زن دایی چهار تا میشه زن دایی: تیر ؟ تیر تفنگ؟ چی میگی محمد چرا باید به فاطمه شلیک کنن دایی حرفی نمیزنه سرش رو پایین میدازه زن دایی: جوابم رو بده....اینجا چه خبره نفسم رو بیرون میدم فاطمه : من تصمیم گرفتم به دایی و تیمش تو یه... نویسنده: خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ پرونده کمک کنم زن دایی انگار شکه شده روی زمین میشینه زن دایی: چ...چیکار کنی؟کمک؟ فاطمه: بله نگاهش سمت دایی میره زن دایی: راست میگه محمد؟ اونو بردی پیش خودت؟ دایی: اره سکوتی حاکم میشه کم کم صدای گریه زن دایی شنیده میشه سرم رو میارم بالا با صدای گرفته از بغض میگه زن دایی: مهدی کافی نبود...حالا نوبت فاطمه است؟ این حرف آتیشی به قلبم میزنه میخوام چیزی بگم که زن دایی بلند میشه میره سمت اتاق در رو هم پشت سرش میبنده دایی روی زمین میشینه به دیوار تکیه میده به بیرون خیره میشه کنارش می‌نشینم سرم رو روی شونه اش میزارم فاطمه: دایی ناراحت نباش...زن دایی هم یکم عصبی بود این حرف و زد نگاهش سمت من میاد سکوت میکنه دایی: شاید حق با زهرا باشه...نباید تو رو وارد این کار می‌کردم سرم رو از شونه اش برمیدارم جابجا میشم جلوش می‌نشینم دستش رو میگیرم فاطمه: این حرف و نزن دایی...هوم من خودم خواستم ازش پشیمون هم نیستم این کار رو دوست دارم دایی سرش رو بالا میاره نگاهم میکنه اروم دستم رو نوازش میکنه دایی: ولی جونت در خطره... اگه توهم...توهم مثل مهدی... نمیزارم حرفش تموم بشه فاطمه: دایی شما که بهتر از من میدونی....شهادت لیاقت میخواد هرکسی لیاقت شهادت نداره، من میخوام کمک کنم به کشورم... به مردمم درست مثل مهدی شاید نتونم خیلی کار مهمی انجام بدم ولی میخوام تا حد توانم کمک کنم حتی اگر نتیجه اش مرگ باشه... پس جلوم و نگیر دایی بزار حالا که اومدم تا آخرش برم نگاه دایی برق میزنه لبخند میزنم دستش رو میبوسم بلند میشم دستش رو میکشم دایی میخنده بلند میشه میوه ها رو میزارم توی آشپزخونه برمیگردم دایی به در اتاقی که زن دایی رفت داخل اشاره میکنه سر تکون میدم در میزنم اروم میرم داخل زن دایی نویسنده: خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ روی تخت نشسته پشت به من در رو اروم میبندم میرم جلو شونه های لرزونش رو میبینم دستمو دور شونه هاش حلقه میکنم کنارش می‌نشینم به عکس مهدی که توی دستشه نگاه میکنم لبخندی روی لبم میاد فاطمه: دلت برای داداش تنگ شده.... نگاهش سمتم میاد زن دایی: تو خیلی شبیهشی فاطمه‌....خیلی شبیهشی لبخندی میزنم فاطمه:بلاخره... زیر نظر یه پدر مادر بزرگ شدیم درسته ؟ اروم اشک هاش رو پاک میکنم زندایی سمتم برمیگرده زن دایی: فاطمه.... من نمیخوام تو رو هم از دست بدم اروم دستش رو میگیرم فاطمه: میدونم... و تمام تلاشم رو میکنم زن دایی: مهدی هم همیشه همین رو میگفت لبخندی میزنم فاطمه: اگه یه نفر به کمک شما نیاز داشته باشه...دست رد به سینه اش میزنی؟ میدونم که نمیزنی تا اونجایی که بتونی کمکش میکنی... الان زن دایی کشورم به من نیاز داره...به جوون هایی مثل من که توانایی هایی داریم یادته مهدی همیشه میگفت ایران براش مثل شماست مثل مادرش.... الان زن دایی مادرم به من نیاز داره شاید نتونم خیلی کاری انجام بدم ولی میخوام تا اونجایی که میتونم کمکم کنم پس ناراحت نباش من فدا شدن جونم برای این خاک و این مردم رو افتخار میدونم شما هم باید افتخار کنی..‌‌. به داداش مهدی که به این خاطر شهید شد زن دایی افتخار میکنم به هر سه تاتون محمد،تو،مهدی لبخندی میزنم دستشو میبوسم فاطمه: پس دیگه عصبانی و ناراحت نیستی؟ اخرین قطره اشک هاش رو با دست پاک میکنه لبخندی میزنه فاطمه: اخ من قربون اون چشم ها برم پاشید بریم بیرون دایی منتظره باهم بلند میشیم از اتاق میزنیم بیرون... علی به ساعت نگاه میکنم ۰۰:۵۶ نویسنده: خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
سه پارت تقدیم نگاهای قشنگتون ✨💐
https://abzarek.ir/service-p/msg/3608502 منتظر نظر های خوشگلتون هستم😁
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ نفس عمیقی میکشم به صندلی تکیه میدهم پرونده رو دوباره مرور میکنم اعترافات مرادی رو میخونم این مردک یه چیزی رو مخفی میکنه ....دوباره رزومه اش رو میخونم باید به حرف بیارمش ولی چجوری؟....چجوری؟نقطه ضعفش چیه؟ همینجوری که فکر میکردم چشمام رو میبندم اروم خوابم می‌بره.... با صدای حامد بلند میشم حامد: علی..... علی داداش وقت نمازه.. چشمام رو باز میکنم با درد بدی توی گردنم مواجهه میشم کمی تکونش میدم سرم و تکون میدم حامد میره بیرون منم پشت سرش حرکت میکنم با خوردن آب سرد به صورتم لرزی به بدنم میوفته وضو میگیرم کنار حامد قامت میبندم الله اکبر خدا بزرگ است بعد از نماز زیارت عاشورام رو میخونم کلی درد و دل میکنم علی: خدایا...کمکم کن که هميشه این کار رو میکنی تو بنده های زیادی داری ولی من فقط تو رو دارم بلاخره بلند میشم از نماز خونه بیرون میام مستقیم میرم سمت دفتر در رو باز میکنم با حامد رو برو میشم که زودتر از نماز خونه زده بود بیرون به برگه های توی دستش نگاه میکنم علی: چیزی شده؟ حامد: نه فقط از مرادی چندتا چیز فهمیدم سرم رو تکون میدم که یعنی ادامه بده حامد: یه بچه داره دختر ۱۰ ساله به اسم هانا زنش چند سال پیش مرده و فقط دخترش مونده خیلی حواسش بهش بوده و به دخترش وابسته است به گفته آشنا و در و همسایه وقتی دخترش تازه به دنیا اومده بود یعنی حدود ده سال پیش تازه از زندان ازاد میشه زندانی مالی بوده مثل اینکه بعد از اون دیگه این کار ها رو میزاره کنار وضعیت مالیش زیاد خوب نیست تا همین دوسال پیش که یهو بعد از یه مدت وضعش بهتر میشه ماشین میگیره و خونه میگیره سرم رو تکون میدم علی: دخترش... دخترش کجاست؟ حامد: از وقتی مرادی رو گرفتیم وضعیت دخترش مشخص نیست جایی دیده نشده تو خونه هم نیست مدرسه هم نرفته غیبت خورده با انگشت روی میز میزنم دوباره همه چیز رو مرور میکنم بلند میشه نویسنده: خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ علی: بگو بیارنش میخوام باهاش حرف بزنم حامد سر تکون میده میره بیرون بعد از پنج دقیقه میاد حامد: بریم . . . وارد اتاق بازجویی میشم پشت صندلی میشینم مرادی: سر صبح چی میخوای گفتم که من حرف نمیزنم عکس ها رو روی میز میدازم علی: هانا مردای... دخترته مگه نه؟ با دیدن عکس ها اون ماسک بیخیالیش کنار میره پس اینه نقطه ضعفش علی: حرف بزن... نگاهش بالا میاد حرفی نمیزنه علی:بخاطر دخترت...اگه حرف بزنی میتونم بگم همکاری کردی از زندانت کم کنم بازم حرفی نمیزنه به دست بندش خیره شده علی: همسرت چند سال پیش فوت کرده فکر کن هانا باید پیش کی بمونه وقتی تو بری زندان مرادی: نمیتونم... علی: چرا ؟ تهدیدت کردن؟ مرادی: اگه چیزی بگم اونا هانا رو میکشن علی: از وقتی دستگیر شدی مشخص نيست هانا کجاست نگاهش نگران میشه دستاش کمی میلرزه علی: میدونم برای دخترت وارد این کار شدی...برای اینکه توی رفاه باشه ولی این راهش نیست.... کمی صبر میکنم به حرفم فکر کنه علی: من کمکت میکنم...حرف بزن علی: میدونی کجا دخترت و نگه میدارن؟ مرادی: همش جابجا میشن علی: ادامه بده مرادی: پنج سال پیش... . . . نویسنده: خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
دوپارت هدیه من به شماا خدایی با این حجم از ناشناس عشق کردم ☺️🌹
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
خب خفنا موافق پارت درسی هستید؟ نظرسنجی 😉
ولی اینو یادتون نره شرکت کنیداااا استقبال بشه از فردا شروع میکنم😉