✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_سی_چهار
نفس عمیقی میکشم به صندلی تکیه میدهم پرونده رو دوباره مرور میکنم اعترافات مرادی رو میخونم این مردک یه چیزی رو مخفی میکنه ....دوباره رزومه اش رو میخونم باید به حرف بیارمش ولی چجوری؟....چجوری؟نقطه ضعفش چیه؟
همینجوری که فکر میکردم چشمام رو میبندم اروم خوابم میبره....
با صدای حامد بلند میشم
حامد: علی..... علی داداش وقت نمازه..
چشمام رو باز میکنم با درد بدی توی گردنم مواجهه میشم کمی تکونش میدم سرم و تکون میدم حامد میره بیرون منم پشت سرش حرکت میکنم
با خوردن آب سرد به صورتم لرزی به بدنم میوفته وضو میگیرم کنار حامد قامت میبندم
الله اکبر
خدا بزرگ است
بعد از نماز زیارت عاشورام رو میخونم
کلی درد و دل میکنم
علی: خدایا...کمکم کن که هميشه این کار رو میکنی
تو بنده های زیادی داری ولی من فقط تو رو دارم
بلاخره بلند میشم از نماز خونه بیرون میام مستقیم میرم سمت دفتر در رو باز میکنم با حامد رو برو میشم که زودتر از نماز خونه زده بود بیرون
به برگه های توی دستش نگاه میکنم
علی: چیزی شده؟
حامد: نه فقط از مرادی چندتا چیز فهمیدم
سرم رو تکون میدم که یعنی ادامه بده
حامد: یه بچه داره دختر ۱۰ ساله به اسم هانا زنش چند سال پیش مرده و فقط دخترش مونده
خیلی حواسش بهش بوده و به دخترش وابسته است به گفته آشنا و در و همسایه
وقتی دخترش تازه به دنیا اومده بود یعنی حدود ده سال پیش تازه از زندان ازاد میشه زندانی مالی بوده مثل اینکه بعد از اون دیگه این کار ها رو میزاره کنار وضعیت مالیش زیاد خوب نیست
تا همین
دوسال پیش که یهو بعد از یه مدت وضعش بهتر میشه ماشین میگیره و خونه میگیره
سرم رو تکون میدم
علی: دخترش... دخترش کجاست؟
حامد: از وقتی مرادی رو گرفتیم وضعیت دخترش مشخص نیست جایی دیده نشده تو خونه هم نیست مدرسه هم نرفته غیبت خورده
با انگشت روی میز میزنم
دوباره همه چیز رو مرور میکنم
بلند میشه
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_سی_پنج
علی: بگو بیارنش میخوام باهاش حرف بزنم
حامد سر تکون میده میره بیرون
بعد از پنج دقیقه میاد
حامد: بریم
.
.
.
وارد اتاق بازجویی میشم
پشت صندلی میشینم
مرادی: سر صبح چی میخوای گفتم که من حرف نمیزنم
عکس ها رو روی میز میدازم
علی: هانا مردای... دخترته مگه نه؟
با دیدن عکس ها اون ماسک بیخیالیش کنار میره
پس اینه نقطه ضعفش
علی: حرف بزن...
نگاهش بالا میاد
حرفی نمیزنه
علی:بخاطر دخترت...اگه حرف بزنی میتونم بگم همکاری کردی از زندانت کم کنم
بازم حرفی نمیزنه به دست بندش خیره شده
علی: همسرت چند سال پیش فوت کرده فکر کن هانا باید پیش کی بمونه وقتی تو بری زندان
مرادی: نمیتونم...
علی: چرا ؟ تهدیدت کردن؟
مرادی: اگه چیزی بگم اونا هانا رو میکشن
علی: از وقتی دستگیر شدی مشخص نيست هانا کجاست
نگاهش نگران میشه دستاش کمی میلرزه
علی: میدونم برای دخترت وارد این کار شدی...برای اینکه توی رفاه باشه ولی این راهش نیست....
کمی صبر میکنم به حرفم فکر کنه
علی: من کمکت میکنم...حرف بزن
علی: میدونی کجا دخترت و نگه میدارن؟
مرادی: همش جابجا میشن
علی: ادامه بده
مرادی: پنج سال پیش...
.
.
.
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
خب خفنا موافق پارت درسی هستید؟ نظرسنجی 😉
ولی اینو یادتون نره شرکت کنیداااا
استقبال بشه از فردا شروع میکنم😉
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ #نقطه_صفر #پارت_سی_پنج علی: بگو بیارنش میخوام باهاش حرف ب
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_سی_شش
بعد از یه ساعت از اتاق میام بیرون
حامد جلو میاد
حامد: من میرم
علی: منم باهات میام
حامد: باید بمونی علی خودم میرم
علی: نمیشه خطرناکه منم باید بیام
حامد: بهم اعتماد کن... میارمش
علی: حامد...
حامد: نگران نباش حواسم هست
دستمو میزارم رو شونه اش دستشو میزاره روی دستم بعد از چند دقیقه از اتاق خارج میشه
برمیگردم سمت نگهبان
علی: مجرم برگردون کارم تموم شد
احترام میزاره میره منم از اتاق میام بیرون میرم سمت اتاق سردار در میزنم با صداش وارد میشم
با دیدن خانم حسینی کنار سردار. در حالی انگار داره چیزی رو توضیح میده کمی شکه میشم این وقت صبح ؟ سرم رو میندازم پایین اول اول احترام میزارم بعد سلام میکنم
سردار: چیزی شده علی؟
علی: از مرادی اعتراف گرفتم
سردار: بگو
علی: دختر کوچیکش گروگانه تا اگه حرف زد بکشنش حامد رفت دنبالش زندگیه سختی داشته ولی موضوع مهم الان چیز دیگه ایه
شخصی به اسم بشیری که رئیس مرادیه
مرادی میگفت وقتی بشیری داشته با یکی از زیر دست های نزدیکش حرف میزده شنیده راجب یه انتقام صحبت میکرده پنج سال پیش پدر بشیری همراه برادرش تو یه معامله قاچاق دخترهای دزدیده شده گیر میوفتن میگه درگیری بالا میگیره و پدر و برادرش جلو چشماش میمیرن اینم زخمی میشه مثل اینکه فکر میکنن اینم مرده ولی این زنده میمونه.... بخاطر همین برمیگرده تا انتقام بگیره
برای همین پرونده پنج سال پیش بسته شده بوده
گزارش تمام اعترافاتش رو هم به شما هم به سرهنگ تحویل میدم
سردار سر تکون میده احترام میزارم و از اتاق بیرون میام سمت اتاق خودم میرم شروع به نوشتن گزارش میکنم از طرفی ذهنم خیلی درگیره حامده
متوجه گذر زمان نمیشم
با شنیدن اذان کش و قوسی به بدنم میدم از اتاق میرم بیرون تجدید وضو میکنم نمازم و میخونم
چرا از حامد خبری نیست این بشر از گزارش لحظه به لحظه بویی نبرده بزار برگرده من میدونم و اون
از نماز خونه بیرون میرم میرم سمت اتاق بچه های
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_سی_هفت
سایبری در رو باز میکنم بدون توجه به بقیه
علی: جواد ببین حامد کجاست ؟
جواد یکم نگاهم میکنم بعد انگار شرایط رو میفهمه
فقط سر تکون میده
شروع میکنه
سرم رو بلند میکنم به مانیتور خیره میشم دستی به صورتم میکشم
صدایی به گوشم میخوره
فاطمه: سرگرد
نگاهم میچرخه به تبلتی که جلومه خیره میشم
کمی تعجب میکنم
تبلت رو میگیرم میخوام چیزی بگم که یکی از بچه ها خانم حسینی رو صدا میزنه با اجازه میگه و میره
تبلت رو روشن میکنم با دیدنش چند لحظه تعجب میکنم جی پی اس چشمک میزنه
علی: جواد حواست باشه دارم میرم
جواد میخواد حرف بزنه که
مستقیم برمیگردم از در میرم بیرون
بیمارستان.....
حدود ده دقیقه میگذره از پله های بیمارستان بالا میرم وارد راهرو میشم با دیدن حامد که روی صندلی نشسته نفس عمیقی میکشم
جلو میرم بالا سرش وایمیستم
چند لحظه مکث میکنه بعد با دیدن من سریع بلند میشه
دستمو مشت میکنم که فقط یدونه نخوابونم تو صورتش
حامد: چجوری فهمیدی اینجام...
بدون اینکه جوابش رو بدم سر تا پاش رو نگاه میکنم
انگار متوجه میشه
حامد: خوبم...چیزی نشده
علی: چرا اینجایی؟
حامد: هانا رو آوردم حالش خوب نبود
علی: پیداش کردی؟
حامد: اره چند روز بود چیزی نخورده بود
علی: بچه های تیم چی؟ همه سالم ان؟
حامد: اره حال همه خوبه
سرم رو تکون میدم هنوز از دستش عصبانی ام
علی: برو استراحت کن من هستم
حامد: علی...
علی: بله
حامد: ازم عصبانی هستی؟
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_سی_هشت
نگاهی بهش انداختم
علی: تو دوران آموزشی بهت یاد ندادن گزارش بدی؟اونم وقتی داری میری تو دهن شیر؟
کمی نگاهم میکنه اروم میخنده
با تعجب بهش نگاه میکنم...دلم میخواد بهش فحش بدما
علی: بنظرت الان وقت خندیدنه؟
حامد: نگرانم شده بودی؟
دستمو بلند میکنم یدونه محکم میزنم پس گردنش
خنده اش قطع میشه اخ نسبتا بلندی میگه
یدونه محکم تر میزنم تو سرش
حامد: این برای چی بود؟
علی: اولی بخاطر اینکه منو بی خبر گذاشتی
دومی بخاطر اینکه اینجا بیمارستانه نباید داد بزنی
حامد: با اینکه نمیخوام اینو بگم ولی قانع شدم
سرم رو پایین میدازم به نشانه تاسف تکونش میدم
در اتاق باز میشه پرستار میاد بیرون
فاطمه
بعد از رفتن سرگرد برمیگردم سرکارم شروع میکنم به خوندن حمله هایی که این گروه انجام دادن خوبه برام که بدونم با چه جور افرادی باید مقابله کنم
زمان میگذره و من اصلا متوجه اش نمیشم
با افتادن سایه روی برگه سفید پرونده سرم رو بلند میکنم
با دیدن دایی
خنده ای میکنم
دایی:نمیخوای کارت و تموم کنی؟
سرم و بلند میکنم اطرافم رو نگاه میکنم بیشتر بچه ها رفتن
دایی: پاشو پاشو زیاد نگاه نکن دیوار ها رو سوراخ میکنی پاشو بریم مسجد
اروم میخندم
بلند میشه میخوام وسایل رو جمع کنم که چشمام سیاهی میره دایی سریع سمتم میاد
دایی: خوبی دایی؟
فاطمه: خوبم...خوبم یه دفعه بلند شدم بخاطر همینه
دایی: تو اخر منو میکشی...
خنده ای میکنم اروم وسایل و جمع میکنم با دایی سمت مسجد حرکت میکنیم
توی راه دایی مداحی میزاره
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
949K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلم تنگه برات
چی میشه به همین زودی بیام به دیدنت
تولدت مبارک بابا رضا🌷💔🥹
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷