eitaa logo
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
1هزار دنبال‌کننده
328 عکس
453 ویدیو
4 فایل
بسم الله الرحمن الرحیم💫 براین زادم و هم بر این بگذرم چنان دان که خاک پی حیدر ام🇮🇷❤️‍🩹 اینجا؟مرید به معنای کسی که با ارادت و باور از یک فرد راه یا مکتب پیروی میکنه😎 محتوا‌؟ دلی😁 کپی،بنرسازی،تبلیغات اطلاعات رو بخون👇🏻😉 https://eitaa.com/etelaut
مشاهده در ایتا
دانلود
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ #نقطه_صفر #پارت_سی_پنج علی: بگو بیارنش میخوام باهاش حرف ب
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ بعد از یه ساعت از اتاق میام بیرون حامد جلو میاد حامد: من میرم علی: منم باهات میام حامد: باید بمونی علی خودم میرم علی: نمیشه خطرناکه منم باید بیام حامد: بهم اعتماد کن... میارمش علی: حامد... حامد: نگران نباش حواسم هست دستمو میزارم رو شونه اش دستشو میزاره روی دستم بعد از چند دقیقه از اتاق خارج میشه برمیگردم سمت نگهبان علی: مجرم برگردون کارم تموم شد احترام میزاره میره منم از اتاق میام بیرون میرم سمت اتاق سردار در میزنم با صداش وارد میشم با دیدن خانم حسینی کنار سردار. در حالی انگار داره چیزی رو توضیح میده کمی شکه میشم این وقت صبح ؟ سرم رو میندازم پایین اول اول احترام میزارم بعد سلام میکنم سردار: چیزی شده علی؟ علی: از مرادی اعتراف گرفتم سردار: بگو علی: دختر کوچیکش گروگانه تا اگه حرف زد بکشنش حامد رفت دنبالش زندگیه سختی داشته ولی موضوع مهم الان چیز دیگه ایه شخصی به اسم بشیری که رئیس مرادیه مرادی میگفت وقتی بشیری داشته با یکی از زیر دست های نزدیکش حرف میزده شنیده راجب یه انتقام صحبت میکرده پنج سال پیش پدر بشیری همراه برادرش تو یه معامله قاچاق دخترهای دزدیده شده گیر میوفتن میگه درگیری بالا میگیره و پدر و برادرش جلو چشماش میمیرن اینم زخمی میشه مثل اینکه فکر میکنن اینم مرده ولی این زنده میمونه.... بخاطر همین برمیگرده تا انتقام بگیره برای همین پرونده پنج سال پیش بسته شده بوده گزارش تمام اعترافاتش رو هم به شما هم به سرهنگ تحویل میدم سردار سر تکون میده احترام میزارم و از اتاق بیرون میام سمت اتاق خودم میرم شروع به نوشتن گزارش میکنم از طرفی ذهنم خیلی درگیره حامده متوجه گذر زمان نمیشم با شنیدن اذان کش و قوسی به بدنم میدم از اتاق میرم بیرون تجدید وضو میکنم نمازم و میخونم چرا از حامد خبری نیست این بشر از گزارش لحظه به لحظه بویی نبرده بزار برگرده من میدونم و اون از نماز خونه بیرون میرم میرم سمت اتاق بچه های نویسنده: خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ سایبری در رو باز میکنم بدون توجه به بقیه علی: جواد ببین حامد کجاست ؟ جواد یکم نگاهم میکنم بعد انگار شرایط رو میفهمه فقط سر تکون میده شروع میکنه سرم رو بلند میکنم به مانیتور خیره میشم دستی به صورتم میکشم صدایی به گوشم میخوره فاطمه: سرگرد نگاهم می‌چرخه به تبلتی که جلومه خیره میشم کمی تعجب میکنم تبلت رو میگیرم میخوام چیزی بگم که یکی از بچه ها خانم حسینی رو صدا میزنه با اجازه میگه و میره تبلت رو روشن میکنم با دیدنش چند لحظه تعجب میکنم جی پی اس چشمک میزنه علی: جواد حواست باشه دارم میرم جواد میخواد حرف بزنه که مستقیم برمیگردم از در میرم بیرون بیمارستان..... حدود ده دقیقه می‌گذره از پله های بیمارستان بالا میرم وارد راهرو میشم با دیدن حامد که روی صندلی نشسته نفس عمیقی میکشم جلو میرم بالا سرش وایمیستم چند لحظه مکث میکنه بعد با دیدن من سریع بلند میشه دستمو مشت میکنم که فقط یدونه نخوابونم تو صورتش حامد: چجوری فهمیدی اینجام... بدون اینکه جوابش رو بدم سر تا پاش رو نگاه میکنم انگار متوجه میشه حامد: خوبم...چیزی نشده علی: چرا اینجایی؟ حامد: هانا رو آوردم حالش خوب نبود علی: پیداش کردی؟ حامد: اره چند روز بود چیزی نخورده بود علی: بچه های تیم چی؟ همه سالم ان؟ حامد: اره حال همه خوبه سرم رو تکون میدم هنوز از دستش عصبانی ام علی: برو استراحت کن من هستم حامد: علی... علی: بله حامد: ازم عصبانی هستی؟ نویسنده: خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ نگاهی بهش انداختم علی: تو دوران آموزشی بهت یاد ندادن گزارش بدی؟اونم وقتی داری میری تو دهن شیر؟ کمی نگاهم میکنه اروم میخنده با تعجب بهش نگاه میکنم...دلم میخواد بهش فحش بدما علی: بنظرت الان وقت خندیدنه؟ حامد: نگرانم شده بودی؟ دستمو بلند میکنم یدونه محکم میزنم پس گردنش خنده اش قطع میشه اخ نسبتا بلندی میگه یدونه محکم تر میزنم تو سرش حامد: این برای چی بود؟ علی: اولی بخاطر اینکه منو بی خبر گذاشتی دومی بخاطر اینکه اینجا بیمارستانه نباید داد بزنی حامد: با اینکه نمیخوام اینو بگم ولی قانع شدم سرم رو پایین میدازم به نشانه تاسف تکونش میدم در اتاق باز میشه پرستار میاد بیرون ‌ فاطمه بعد از رفتن سرگرد برمیگردم سرکارم شروع میکنم به خوندن حمله هایی که این گروه انجام دادن خوبه برام که بدونم با چه جور افرادی باید مقابله کنم زمان میگذره و من اصلا متوجه اش نمیشم با افتادن سایه روی برگه سفید پرونده سرم رو بلند میکنم با دیدن دایی خنده ای میکنم دایی:نمیخوای کارت و تموم کنی؟ سرم و بلند میکنم اطرافم رو نگاه میکنم بیشتر بچه ها رفتن دایی: پاشو پاشو زیاد نگاه نکن دیوار ها رو سوراخ میکنی پاشو بریم مسجد اروم میخندم بلند میشه میخوام وسایل رو جمع کنم که چشمام سیاهی میره دایی سریع سمتم میاد دایی: خوبی دایی؟ فاطمه: خوبم...خوبم یه دفعه بلند شدم بخاطر همینه دایی: تو اخر منو میکشی... خنده ای میکنم اروم وسایل و جمع میکنم با دایی سمت مسجد حرکت می‌کنیم توی راه دایی مداحی میزاره نویسنده: خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
سه پارت تقدیم نگاهای قشنگتون ✨💐
https://abzarek.ir/service-p/msg/3608502 منتظر نظر های خوشگلتون هستم😁
949K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلم تنگه برات چی میشه به همین زودی بیام به دیدنت تولدت مبارک بابا رضا🌷💔🥹 ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
بریم چندتا ویدیو به افتخار تولد امام رضا علیه السلام