✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_سی_هفت
سایبری در رو باز میکنم بدون توجه به بقیه
علی: جواد ببین حامد کجاست ؟
جواد یکم نگاهم میکنم بعد انگار شرایط رو میفهمه
فقط سر تکون میده
شروع میکنه
سرم رو بلند میکنم به مانیتور خیره میشم دستی به صورتم میکشم
صدایی به گوشم میخوره
فاطمه: سرگرد
نگاهم میچرخه به تبلتی که جلومه خیره میشم
کمی تعجب میکنم
تبلت رو میگیرم میخوام چیزی بگم که یکی از بچه ها خانم حسینی رو صدا میزنه با اجازه میگه و میره
تبلت رو روشن میکنم با دیدنش چند لحظه تعجب میکنم جی پی اس چشمک میزنه
علی: جواد حواست باشه دارم میرم
جواد میخواد حرف بزنه که
مستقیم برمیگردم از در میرم بیرون
بیمارستان.....
حدود ده دقیقه میگذره از پله های بیمارستان بالا میرم وارد راهرو میشم با دیدن حامد که روی صندلی نشسته نفس عمیقی میکشم
جلو میرم بالا سرش وایمیستم
چند لحظه مکث میکنه بعد با دیدن من سریع بلند میشه
دستمو مشت میکنم که فقط یدونه نخوابونم تو صورتش
حامد: چجوری فهمیدی اینجام...
بدون اینکه جوابش رو بدم سر تا پاش رو نگاه میکنم
انگار متوجه میشه
حامد: خوبم...چیزی نشده
علی: چرا اینجایی؟
حامد: هانا رو آوردم حالش خوب نبود
علی: پیداش کردی؟
حامد: اره چند روز بود چیزی نخورده بود
علی: بچه های تیم چی؟ همه سالم ان؟
حامد: اره حال همه خوبه
سرم رو تکون میدم هنوز از دستش عصبانی ام
علی: برو استراحت کن من هستم
حامد: علی...
علی: بله
حامد: ازم عصبانی هستی؟
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_سی_هشت
نگاهی بهش انداختم
علی: تو دوران آموزشی بهت یاد ندادن گزارش بدی؟اونم وقتی داری میری تو دهن شیر؟
کمی نگاهم میکنه اروم میخنده
با تعجب بهش نگاه میکنم...دلم میخواد بهش فحش بدما
علی: بنظرت الان وقت خندیدنه؟
حامد: نگرانم شده بودی؟
دستمو بلند میکنم یدونه محکم میزنم پس گردنش
خنده اش قطع میشه اخ نسبتا بلندی میگه
یدونه محکم تر میزنم تو سرش
حامد: این برای چی بود؟
علی: اولی بخاطر اینکه منو بی خبر گذاشتی
دومی بخاطر اینکه اینجا بیمارستانه نباید داد بزنی
حامد: با اینکه نمیخوام اینو بگم ولی قانع شدم
سرم رو پایین میدازم به نشانه تاسف تکونش میدم
در اتاق باز میشه پرستار میاد بیرون
فاطمه
بعد از رفتن سرگرد برمیگردم سرکارم شروع میکنم به خوندن حمله هایی که این گروه انجام دادن خوبه برام که بدونم با چه جور افرادی باید مقابله کنم
زمان میگذره و من اصلا متوجه اش نمیشم
با افتادن سایه روی برگه سفید پرونده سرم رو بلند میکنم
با دیدن دایی
خنده ای میکنم
دایی:نمیخوای کارت و تموم کنی؟
سرم و بلند میکنم اطرافم رو نگاه میکنم بیشتر بچه ها رفتن
دایی: پاشو پاشو زیاد نگاه نکن دیوار ها رو سوراخ میکنی پاشو بریم مسجد
اروم میخندم
بلند میشه میخوام وسایل رو جمع کنم که چشمام سیاهی میره دایی سریع سمتم میاد
دایی: خوبی دایی؟
فاطمه: خوبم...خوبم یه دفعه بلند شدم بخاطر همینه
دایی: تو اخر منو میکشی...
خنده ای میکنم اروم وسایل و جمع میکنم با دایی سمت مسجد حرکت میکنیم
توی راه دایی مداحی میزاره
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
949K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلم تنگه برات
چی میشه به همین زودی بیام به دیدنت
تولدت مبارک بابا رضا🌷💔🥹
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷