eitaa logo
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
1هزار دنبال‌کننده
328 عکس
453 ویدیو
4 فایل
بسم الله الرحمن الرحیم💫 براین زادم و هم بر این بگذرم چنان دان که خاک پی حیدر ام🇮🇷❤️‍🩹 اینجا؟مرید به معنای کسی که با ارادت و باور از یک فرد راه یا مکتب پیروی میکنه😎 محتوا‌؟ دلی😁 کپی،بنرسازی،تبلیغات اطلاعات رو بخون👇🏻😉 https://eitaa.com/etelaut
مشاهده در ایتا
دانلود
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلبر سه رنگ من!.‌. ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
خب خب خب سلام اول از همه معذرت میخوام بابت امروز واقعا حالم خوب نبود و شرایط فعالیت نداشتم واقعا شرمنده ام 😔
بریم برای پارت؟
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ #نقطه_صفر #پارت_سی_هشت نگاهی بهش انداختم علی: تو دوران
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ الانم محرم شروع شده اول میریم خونه دایی اینا زندایی رو سوار میکنیم بعد سمت مسجد حرکت می‌کنیم سرم رو به شیشه تکیه میدم تو دلم شروع به صحبت میکنم مهدی...دوباره محرم شده هنوز عادت نکردم بدون تو بیام مسجد داداش...خیلی جات خالیه برای منم دعا میکنی دیگه؟ منو یادت نره متوجه قطره اشکی که پایین میاد نمیشم ماشین می ایسته نفس عمیقی میکشم پیاده میشم با زندایی سمت قسمت خانم ها میریم دایی هم میره ماشین و پارک کنه وارد مسجد میشیم گوشه ای با زن دایی میشینم چند دقیقه میگذره که خاله خدیجه از داخل آشپزخونه با یه سینه چایی میاد شروع به پخش کردن میکنه به محض رسیدن به ما با دیدن من می ایسته انگار مطمئن نیست خاله خدیجه: فاطمه دخترم...تویی مادر؟ لبخندی میزنم بلند میشم سینی چایی رو ازش میگیرم فاطمه: سلام خاله خوبید شما؟ بله خودمم دستی به کمرش میکشه لبخندی میزنه خاله خدیجه: چقدر خوشحالم میبینمت فاطمه‌: منم همینطور...با اجازه چایی رو پخش میکنم میام خدمتت دلم برات خیلی تنگ شده بود خاله خدیجه: برو...عزیزم زحمت کشیدی فاطمه: خواهش میکنم وظیفه است چایی رو پخش میکنم استکان های اضافه رو جمع میکنم وارد اشپز خونه میشم خاله خدیجه یه خانم مسنیه یه پسر داره که یه شهر دیگه زندگی میکنه شوهرشم چندسال پیش بخاطر بیماری از دنیا رفت وقتی محرم ها با مهدی میومدم اینجا کلی بهش کمک میکردم پارسال نتونستم زیاد بیام کمکش به محض وارد آشپز خونه شدن بغلش میکنم کلی حرف می‌زنیم منم ظرف و استکان ها رو میشورم برنامه ها شروع میشه قرآن خونده میشه منم دیگه شستن رو تموم میکنم برمیگردم پیش زن دایی میشینم زن دایی: خداقوت دخترم اجرت با خانم زینب کبری لبخندی میزنم چادرم رو مرتب میکنم حاج اقا شروع میکنه به سخنرانی بعد از سخرانی نوبت مداحیه مجری: دعوت می‌کنیم از اقای مهدوی‌‌‌... چشمام چهارتا میشه مهدوی؟ منظورش... سرگرد: بسم رب شهدا و صدیقین نویسنده: خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ خون داخل رگ هام یخ میزنه فاطمه: دوباره.... مداحی شروع چادرم رو روی سرم میکشم کی الان نشسته جام توی حرم قربونت برم ... دعاش میکنم واسه اینکه توی قلبش جاشم تلاش میکنم برم کربلا... آخرای مداحی دیگه سرم درد میگیره گوشیم زنگ میخوره صبر میکنم مداحیش تموم بشه بعد اروم بلند میشم از مسجد میرم بیرون جلوی در موکب زدن چایی میدن گوشه ای وایمیستم گوشیم رو روشن میکنم خانم طاهری؟الان‌؟ زنگ میزنم بعد از چند تا بوق جواب میده فاطمه: سلام خانم طاهری شبتون بخیر طاهری: سلام عزیزم خوبی؟شبت بخیر فاطمه: الحمدلله شرمنده داخل مسجد بودم اتفاقی افتاده؟ طاهری: اتفاق که نه فقط امروز یه آقایی اومد دانشگاه خبرت رو می‌گرفت فاطمه: می‌شناختینش‌؟ خودشو معرفی نکرد؟ طاهری: نمی‌شناختم گفت از یکی از آشناهاته فاطمه: چی میخواست نگفت ؟ طاهری: میخواست بدونه رشته ات چیه و وضعیتت تو دانشگاه چجوریه یه سری اطلاعات شخصی مثل شماره و اینا هم میخواست منم مشکوک شدم گفتم چجور فامیله که هیچی ازت نمیدونه برای همین به حراست گفتم بندازنش بیرون...گفتم بهت خبر بدم اتفاقی افتاده؟ فاطمه: ممنون از اینکه خبر دادید نه چیز خاصی نیست اگه بازم چیزی بود لطف میکنید بهم خبر بدید طاهری: باشه دخترم...مواظب خودت باش فاطمه: چشم ممنون گوشی رو قطع میکنم سردردم بدترشده انقدر گریه کردم مطمئنم چشمام قرمز شده به دیوار تکیه میدم حالا باید چیکار کنم؟ مطمئنم طرف از آشناها نیست‌‌‌... اروم روی پاهام میشینم به زمین خیره میشم یه دفعه می‌شنوم یکی صدام میکنه سرگرد: خانم حسینی... خانم حسینی حالتون خوبه؟ نویسنده: خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ سرم رو بلند میکنم یه دفعه باهاش چشم تو چشم میشم همین کافیه که بزنم زیر گریه با دستام صورتم رو می‌پوشونم اروم اروم گریه میکنم اون بیچاره ام دست پاچه سرگرد:چ...چرا گریه میکیند؟چیزی شده؟کسی حرفی زده؟ جواب نمیدم فقط اشکام میریزه سرگرد: خانم حسینی بگید...چیزی شده ؟ دستمو میارم پایین سرم و به دوطرف تکون میدم سرگرد: خب پس چرا گریه میکنید... چیزی نمیگم میره سمت موکب یه لیوان آب میگیره میاره کنارم با فاصله روی پاهاش میشینه لیوان و سمتم میگیره اروم از دستش میگیرم تشکر اروم میکنم یکم ازش میخورم یکم که اروم میشم به لیوان دستم خیره میشم شروع به توضیح دادن هرچی خانم طاهری گفت میکنم اونم همه رو گوش میده سرگرد: متوجه شدم...شما لطف کنید تا یه مدت نیاین اداره فاطمه: ولی من میخوام بیام‌.... سرگرد: من متوجه نیتتون هستم ولی فقط چند روز کوتاه بعدش خودم بهتون میگم برگردید دیگه حرفی نمیزنم سرگرد: یه خواهش دیگه ام دارم فاطمه: بفرمایید سرگرد: لطفا تنها جایی نرید خونه هم تنها نمودید یکم فکر میکنم سکوت برقرار میشه بجز صدای مداحی موکب و صحبت یه سری که ایستادن صدایی نمیاد سرگرد: خانم حسینی...خیالم راحت باشه؟ فاطمه: بله متوجه شدم سرگرد: خداروشکر در همین حین صدا خانمی میاد خانم: علی..‌. سرگرد بلند میشه سرگرد: عه مامان چرا اومدید بیرون....مگه مراسم تموم شد؟ خانم: نه نرگس زنگ زده بود.... یه دفعه نگاهش میاد سمت من اروم بلند میشم چادرم نویسنده: خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
این سه پارت و برای جبران امروز
میریم برای پارت اضافی
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ #نقطه_صفر #پارت_چهل_یکم سرم رو بلند میکنم یه دفعه باهاش چ
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ رو تکون میدم خانم:یا زینب دخترم حالت خوبه؟ یه لحظه خجالت کشیدم انقدر قیافه ام بدجوره؟ فاطمه:سلام ممنون خوبم خانم: سلام به روی ماهت عزيزم ولی قیافه ات اینو نمیگه... یه دفعه یه دونه میزنه تو بازوی سرگرد چشمام چهارتا میشه سرگرد اخ ای میگه خانم: چیکار کردی با دختر بیچاره با تعجب نگاه میکنم سرگرد: اخ چرا منو میزنی مامان کاری نکردم خانم چشماش رو تنگ میکنه سمت من میاد خانم: دخترم اگه اذیتت کرده بهم بگو خندم میگیره خودمو کنترل میکنم فاطمه: سوءتفاهم شده...سرگرد فقط داشتن کمک میکردن خانمه که فهمیدم مادر سرگرده ابرویی بالا میده خانم: سرگرد؟ مگه پسر منو میشناسی؟ تا میام چیزی بگم...خود سرگرد میپره وسط سرگرد: همکاریم...تازه با ما همکار شدن این چرا اینجوری شده چند دقیقه پیش.... بعد از سرگرد سریع تکرار میکنم فاطمه: بله همکاریم خانم یکم مارو نگاه میکنه بعد سرش رو تکون میده جلوتر میاد دستش رو سمتم میگیره خانم: من مریمم .مادر این سرگردتون سرگرد گلوش رو صاف میکنه مریم خانوم چشم غره ای میاد یه دفعه سمتم برمیگرده مریم خانم: تو چرا انقدر سردی...رنگ و رو هم نداری حالت خوب نیست عزیزم؟ فاطمه: خوبم...من فقط سرگرد: بفرما لحظه نگاهم بالا میاد با چشماش برخورد میکنه بعد میاد سمت دستش با دیدن قرص تو دستش تعجب میکنم نویسنده: خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ نگاه مادرش بین ما میچرخه دستم رو نزدیک میبرم بدون اینکه به دستش برخورد کنه قرص رو میگیرم تا میام چیزی بگم میره باز یه لیوان اب میگیره این مسئول موکب با خودش چی فکر میکنه خدا میدونه آب رو میگیرم فاطمه: ممنونم سرگرد: خواهش میکنم قرص و میخورم تو این مدت نگاه مریم خانم از چشمام دور نمیمونه نگاهش هم مهربونه هم تعجبی بین منو سرگرد می‌چرخه در همین لحظه صدای زن دایی میاد زن دایی: مریمم؟ مادر سرگرد برمیگرده با دیدن زن دایی انگار چندین چند سال همدیگه رو میشناسن دست میدن و خوش و بش یه دفعه من از پشت سرگرد کنار میام زن دایی با دیدن من چند با پلک میزنه زن دایی: فاطمه؟ اینجایی که...کلی دنبالت گشتم چشمام رو تنگ میکنم فاطمه: مشخصه..... زن دایی اروم و ریز می خنده پشت سرش مریم خانم هم میخنده نگاه بلند میشه شونه های سرگرد هم میلرزه یعنی یه کلمه انقدر خنده دار بود ؟؟ خودمم از این وضعیت خنده ام میگیره زن دایی سمت سرگرد برمیگرده زن دایی: ماشالله علی اقا چقدر بزرگ شدی خیلی وقته ندیدمت دیگه به ما سر نمیزنی سرگرد:این چه حرفیه خاله میام مزاحم میشم خاله؟ الان به زندایی گفت خاله؟ سرگرد جدی توی اداره صبرکن اصلا چجوری زن دایی رو انقدر صمیمی صدا میزنه نگاهم بینشون چرخیده میشه فکر کنم اینجا فقط من غریبه ام نفسم رو بیرون میدم صدای بوق ماشین میاد جمعیت کم کم از مسجد بیرون میان صدای بوق ماشینی کنارمون بلند میشه مادر سرگرد سمت ما برمیگرده مریم خانم : زهراجان من دیگه باید برم فردا میخوام اش و حلوا درست کنم خوشحال میشم بیای باهم درست کنیم زن دایی: حتما عزیزم مادر سرگرد سمت من میاد مریم خانم : فاطمه خانم شمام بیا منتظرم فاطمه: چشم مزاحم میشم نویسنده: خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ مریم خانم :این حرفا چیه دختر خوشحالم میکنی سرگرد هم خداحافظی میکنه سوار ماشين میشن و میرن ماهم با دایی محمد برمیگردیم خونه منم به گفته سرگرد خونه دایی اینا میمونم البته قبلش دایی منو می‌بره خونه وسایلم رو بردارم روی تخت دراز میکشم به سقف خیره میشم کم کم خوابم می‌بره صبح با صدای آلارم بلند میشم وضو میگیرم شروع به خوندن نماز شب میکنم مهدی همیشه میگفت خوندن نماز شب رو فراموش نکنم منم همیشه سعی میکنم بخونم بعد از اذان و نماز روی سجاده میشینم من چم شده ؟ دیگه نمیتونم جلو چشمام رو بگیرم چندین بار دیشب تو صورتش زل زدم بماند جلوش گریه کردم....الان حتما فکر میکنه من ترسیدم ولی گریه ام از سر دلتنگی بود تقصیر سرگرده اون همش شبیه.... فکر های مسخره رو از سرم بیرون میبرم شروع به استغفار میکنم خدایا خودت کمک کن مرتکب گناه نشم سجاده رو جمع میکنم اروم از اتاق بیرون میرم حالا چجوری باید به دایی بگم راجب قضیه دانشگاه و نیومدن به اداره وارد حیاط میشم یکم راه میرم بعد روی پله ها میشینم توی فکر فرو میرم بهونه ای حرفی نمیدونم چقدر میگذره در باز میشه دایی بیرون میاد بلند میشم فاطمه: سلام دایی: عه سلام دخترم چرا اینجا نشستی؟ فاطمه: عه چیزه...دایی...من دایی: علی بهم گفت وا میرم چی شد ؟ دایی: اشکال نداره فاطمه برای یه مدت کوتاهه سرم رو تکون میدم ناراحت از اینکه نمیتونم کمکی بکنم دایی خداحافظی میکنه که جلو میرم فاطمه: دایی..‌‌.. اگه چیزی بود حتما بهم بگو دایی:باشه دایی میره ولی چرا انقدر زود؟ یعنی اتفاقی افتاده ؟ نویسنده: خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
سه پارت جبرانی بایت امروز😁😉