¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ #نقطه_صفر #پارت_چهل_یکم سرم رو بلند میکنم یه دفعه باهاش چ
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_چهل_دوم
رو تکون میدم
خانم:یا زینب دخترم حالت خوبه؟
یه لحظه خجالت کشیدم انقدر قیافه ام بدجوره؟
فاطمه:سلام ممنون خوبم
خانم: سلام به روی ماهت عزيزم ولی قیافه ات اینو نمیگه...
یه دفعه یه دونه میزنه تو بازوی سرگرد چشمام چهارتا میشه سرگرد اخ ای میگه
خانم: چیکار کردی با دختر بیچاره
با تعجب نگاه میکنم
سرگرد: اخ چرا منو میزنی مامان کاری نکردم
خانم چشماش رو تنگ میکنه سمت من میاد
خانم: دخترم اگه اذیتت کرده بهم بگو
خندم میگیره خودمو کنترل میکنم
فاطمه: سوءتفاهم شده...سرگرد فقط داشتن کمک میکردن
خانمه که فهمیدم مادر سرگرده ابرویی بالا میده
خانم: سرگرد؟ مگه پسر منو میشناسی؟
تا میام چیزی بگم...خود سرگرد میپره وسط
سرگرد: همکاریم...تازه با ما همکار شدن
این چرا اینجوری شده چند دقیقه پیش....
بعد از سرگرد سریع تکرار میکنم
فاطمه: بله همکاریم
خانم یکم مارو نگاه میکنه بعد سرش رو تکون میده
جلوتر میاد دستش رو سمتم میگیره
خانم: من مریمم .مادر این سرگردتون
سرگرد گلوش رو صاف میکنه مریم خانوم چشم غره ای میاد
یه دفعه سمتم برمیگرده
مریم خانم: تو چرا انقدر سردی...رنگ و رو هم نداری
حالت خوب نیست عزیزم؟
فاطمه: خوبم...من فقط
سرگرد: بفرما
لحظه نگاهم بالا میاد با چشماش برخورد میکنه بعد میاد سمت دستش با دیدن قرص تو دستش تعجب میکنم
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_چهل_سوم
نگاه مادرش بین ما میچرخه دستم رو نزدیک میبرم بدون اینکه به دستش برخورد کنه قرص رو میگیرم
تا میام چیزی بگم میره باز یه لیوان اب میگیره این
مسئول موکب با خودش چی فکر میکنه خدا میدونه
آب رو میگیرم
فاطمه: ممنونم
سرگرد: خواهش میکنم
قرص و میخورم تو این مدت نگاه مریم خانم از چشمام دور نمیمونه نگاهش هم مهربونه هم تعجبی بین منو سرگرد میچرخه
در همین لحظه صدای زن دایی میاد
زن دایی: مریمم؟
مادر سرگرد برمیگرده با دیدن زن دایی انگار چندین چند سال همدیگه رو میشناسن دست میدن و خوش و بش یه دفعه من از پشت سرگرد کنار میام زن دایی با دیدن من چند با پلک میزنه
زن دایی: فاطمه؟ اینجایی که...کلی دنبالت گشتم
چشمام رو تنگ میکنم
فاطمه: مشخصه.....
زن دایی اروم و ریز می خنده پشت سرش مریم خانم هم میخنده نگاه بلند میشه شونه های سرگرد هم میلرزه یعنی یه کلمه انقدر خنده دار بود ؟؟ خودمم از این وضعیت خنده ام میگیره
زن دایی سمت سرگرد برمیگرده
زن دایی: ماشالله علی اقا چقدر بزرگ شدی خیلی وقته ندیدمت دیگه به ما سر نمیزنی
سرگرد:این چه حرفیه خاله میام مزاحم میشم
خاله؟ الان به زندایی گفت خاله؟ سرگرد جدی توی اداره
صبرکن اصلا چجوری زن دایی رو انقدر صمیمی صدا میزنه
نگاهم بینشون چرخیده میشه فکر کنم اینجا فقط من غریبه ام
نفسم رو بیرون میدم
صدای بوق ماشین میاد
جمعیت کم کم از مسجد بیرون میان
صدای بوق ماشینی کنارمون بلند میشه مادر سرگرد سمت ما برمیگرده
مریم خانم : زهراجان من دیگه باید برم
فردا میخوام اش و حلوا درست کنم خوشحال میشم بیای باهم درست کنیم
زن دایی: حتما عزیزم
مادر سرگرد سمت من میاد
مریم خانم : فاطمه خانم شمام بیا منتظرم
فاطمه: چشم مزاحم میشم
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_چهل_چهارم
مریم خانم :این حرفا چیه دختر خوشحالم میکنی
سرگرد هم خداحافظی میکنه سوار ماشين میشن و میرن
ماهم با دایی محمد برمیگردیم خونه منم به گفته سرگرد خونه دایی اینا میمونم البته قبلش دایی منو میبره خونه وسایلم رو بردارم
روی تخت دراز میکشم به سقف خیره میشم کم کم خوابم میبره
صبح با صدای آلارم بلند میشم وضو میگیرم
شروع به خوندن نماز شب میکنم
مهدی همیشه میگفت خوندن نماز شب رو فراموش نکنم
منم همیشه سعی میکنم بخونم
بعد از اذان و نماز روی سجاده میشینم
من چم شده ؟ دیگه نمیتونم جلو چشمام رو بگیرم چندین بار دیشب تو صورتش زل زدم بماند جلوش گریه کردم....الان حتما فکر میکنه من ترسیدم ولی گریه ام از سر دلتنگی بود تقصیر سرگرده اون همش شبیه....
فکر های مسخره رو از سرم بیرون میبرم
شروع به استغفار میکنم
خدایا خودت کمک کن مرتکب گناه نشم
سجاده رو جمع میکنم
اروم از اتاق بیرون میرم
حالا چجوری باید به دایی بگم راجب قضیه دانشگاه و نیومدن به اداره
وارد حیاط میشم یکم راه میرم بعد روی پله ها میشینم
توی فکر فرو میرم
بهونه ای
حرفی
نمیدونم چقدر میگذره
در باز میشه دایی بیرون میاد بلند میشم
فاطمه: سلام
دایی: عه سلام دخترم چرا اینجا نشستی؟
فاطمه: عه چیزه...دایی...من
دایی: علی بهم گفت
وا میرم چی شد ؟
دایی: اشکال نداره فاطمه برای یه مدت کوتاهه
سرم رو تکون میدم ناراحت از اینکه نمیتونم کمکی بکنم
دایی خداحافظی میکنه که جلو میرم
فاطمه: دایی.... اگه چیزی بود حتما بهم بگو
دایی:باشه
دایی میره ولی چرا انقدر زود؟ یعنی اتفاقی افتاده ؟
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
10M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خلیج؟ خلیج همیشه فارس🇮🇷
۱۰ اردیبهشت روز بزرگ و ملی خلیج فارس مبارک ❤️🔥❤️🔥🇮🇷
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
خلیج؟ خلیج همیشه فارس🇮🇷 ۱۰ اردیبهشت روز بزرگ و ملی خلیج فارس مبارک ❤️🔥❤️🔥🇮🇷 ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Mur
این جا خلیج فارس هست
خلیج فارس بوده و
خلیج فارس خواهد ماند
تمام!!!!🇮🇷
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ #نقطه_صفر #پارت_چهل_چهارم مریم خانم :این حرفا چیه دختر خو
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_چهل_پنجم
کلافه وارد خونه میشم
علی
در باز میشه سردار میاد داخل
سردار: چه خبره
حامد: فعلا هنوز حرکت نکردن مثل اینکه قراره یه سری اعضای بدن رو بفرستن اونور
پرونده رو برمیدارم
علی: قراره این کار رو بکنن ولی هنوز انجامش ندادن اگه الان شروع کنیم
هنوز اعضای بدن رو بدست نیاوردن قراره تا چند ساعت دیگه یه سری از گروگانهایی که دارن رو منتقل کنن به مقری که میخوان، باید اونا رو نجات بدیم
و جلوشون رو بگیریم
سردار: خوبه میدونیم کجان؟
علی: اره یه سری از بچه ها رو گذاشتیم حواسشون باشه
سردار: خوبه... آماده بشید بریم
علی: شما میخواید بیاید؟
سردار: اره...مگه میشه نیام
علی: سردار خطرناکه شما اینجا بمونید
سردار: امکان نداره من بمونم بعد شماها رو بفرستم تو دهن شیر؟ همه باهم میریم
دیگه حرفی نمیزنم با بچه ها تیم میشیم
میریم سر موقعیت خشاب تفنگ و پر میکنم
بچه ها رو
به چند دسته تقسیم میشن
زیر لب ذکر میگم با مرکز ارتباط میگیرم
همه چیز سر جاشه در ون باز میشه با بقیه حرکت میکنم یه کار خونه متروکه است کاملا بیرون از شهر انگار اومدی کویر تقسیم میشیم با گروهم کارخونه رو دور میزنم
دوتا در داره برای هردو نگهبان گذاشتن اطراف رو نگاه میکنم
به یکی از بچهها اشاره میکنم پهپاد شناسایی رو میفرسته هوا کار خونه قدیمیه میخوام بدونم از بالا میشه بهش راه داشت یا نه یه قسمت شیشه است که شکسته میشه ازش رد شد
اطراف و نگاه میکنم چجوری میشه برم بالا بدون سر و صدا؟!
نگاهم سمته جعبه های میره دوتا از بچه ها رو همراه خودم میبرم
بقیه رو طوری قرار میدم حواسشون به نگهبان ها باشه
یکیشون میاد رو جعبه ها قلاب میگیره میرم بالا سقف اروم اروم حرکت میکنم به یکی از بچهها میگم چیزی تکون بده که سر و صدا بشه اروم از پنجره شکسته رد میشم به محض وارد شدن نفس عمیقی میکشم سوزشی رو توی بازوم احساس میکنم مثل اینکه شیشه بازوم رو بریده هیس ارومی زیر لب میگم
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_چهل_شش
به اطراف نگاه میکنم سقف از میله های مکعبی درست شده میشه روش راه رفت ولی خطرناکه نگاه میکنم
چهار تا بیرون هستن چهار نفر از داخل مراقب در ان دوتا این در دوتا اون در
بچه های رو ردیفی نشوندن وسط کارخونه
دست و دهنشون بسته اس همشون بچه ان معلوم نیست اینا چه جونور هایی ان که زورشون به این بچه های بیگناه میرسه
دونفر روبروی بچه ها دونفر پشت دونفر این سمت و اون سمت چهار نفر هم یه گوشه وایسادن حرف میزنن سیگار میکشن شدن بیست نفر شاید این اطراف هم باشن اینجوری ک اینا بچه ها رو احاطه کردن نجات سخت میشه
اروم شروع به راه رفتن میکنم حواسم به پایین هست که نگاه یکی از بچه ها بالا میاد دستمو به علامت سکوت میزارم روی لبام سرم و به طرفین تکون میدم
نباید سر و صدا کنی شروع به دادن آمار به صورت نوشته به بیرون میکنم تا میتونم باید از اینجا سر و صدا برای حفظ موقعیت دوری کنم
بلاخره اروم اروم پایین میرم پشت یکی از دستگاه های بزرگ پنهان میشم
پیام میاد حامد اینا از شر چهار تا نگهبان بیرون راحت شدن حالا نوبت منه
نگاهی میکنم یکی از سنگ های روی دستگاه رو میدازم زمین صدا مثل بمب تو کارخونه ساکت پخش میشه اسلحه ها بالا میاد نگاها به دنبال صدا جابجا میشم یه نفر جلو میاد وقتی از دید خارج میشه گلوش رو میگیرم بیهوشش میکنم به زنده اش نیاز داریم
وقتی میبینن ازش خبری نیست یکی دیگه میاد جلو شروع به صدا کردن میکنه
مرد: سروش...سروش چی اونجاست؟.
به محض اومدن این یکی اینم اروم بی هوش میکنم
حرکت میکنم وسیله دیگه ای رو میدازم وقتی حواسشون کامل پرت شد پیام رو میفرستم
حالا
در باز میشه سردار و بقیه میان داخل در اولین فرصت جلوی بچهها دیواری درست میکنن مشخصه که تعداد ما بیشتره صدای سردار بلند میشه
سردار: اسلحه هاتون رو بزارید زمین و اروم برگردید
بچه ها یکی یکی از کارخونه بیرون میرن حامد سمتم میاد با دیدن دو نفر جلوم خشکش میزنه قطره های خون روی لباس و صورتشون
حامد:علی.... کشتیشون؟
میام بلند بشم ولی با درد توی شونه ام اخم میکنم به ولی به سختی بلند میشم تک خنده ای میزنم
علی: نه بابا مگه دیوانه ام؟ خودم شاهد از بین ببرم
حامد: پس این خونه کی....
با دیدن دستم به سرعت سمتم میاد
حامد:یاحسین!!! دستت چی شده؟ زخمی شدی؟
علی: یه زخم ساده است انقدر شلوغش نکن
اخمی میکنه
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @maktabnor
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_چهل_هفت
حامد: این ساده اس ؟ تو اینو ساده میبنی سرگرد مهدوی؟
سرگرد مهدوی رو با لحن خواصی میگه از عصبانیت و نگرانیش خنده ام میگیره
سردار همراه سرهنگ سمت ما میان با دیدن من اخمی رو پیشونی سردار میاد
سردار: زخمی شدی؟
علی: اره یه زخم سطحیه داشتم از پنجره رد میشدم اینجوری شد
سردار: بنظرم سطحی نمیاد
علی: خوبم...
حرکت میکنیم وقتی به در میرسیم دستم کشیده میشم برمیگردم با دیدن همون بچه که متوجه ام شده بود لبخندی میزنم با اینکه درد دارم ولی نشون نمیدم روی پاهام میشینم دست های کوچولوش رو میگیرم
علی: چی شده عمو؟
کمی نگاهم میکنه بعد اروم بغلم میکنه لبخندی میزنم موهاش رو نوازش میکنم..موهای بلندی داره چشماش قهوه ای روشنه یه دختر بامزه
اروم از خودم جداش میکنم
علی: ترسیدی؟
فاصله میگیره
سرش رو به نشونه تایید تکون میده
علی:چرا از من نمیترسی؟
بچه: چون...تو اومدی مارو نجات بدی
خنده از میکنم
صدای درگیری بلند میشه سمت صدا برمیگردم که با دیدن لوله تفنگ لبخندم محو میشه و فقط یک صدا میاد
علی!!!!
فاطمه
صدای اخ ام بلند میشه
فاطمه: اخ...
خون از انگشتم جاری میشه
خاله مریم سمتم میاد
خاله مریم: چیکار کردی دختر...اوه اوه چه عمیق هم بریدی
زن دایی: چی شده
زن دایی بالاسر دیگ آش که یکم از ما فاصله داره میپرسه
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @maktabnor
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷