eitaa logo
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
1هزار دنبال‌کننده
328 عکس
453 ویدیو
4 فایل
بسم الله الرحمن الرحیم💫 براین زادم و هم بر این بگذرم چنان دان که خاک پی حیدر ام🇮🇷❤️‍🩹 اینجا؟مرید به معنای کسی که با ارادت و باور از یک فرد راه یا مکتب پیروی میکنه😎 محتوا‌؟ دلی😁 کپی،بنرسازی،تبلیغات اطلاعات رو بخون👇🏻😉 https://eitaa.com/etelaut
مشاهده در ایتا
دانلود
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حالا بیا جواب بده وطن فروش خائن 😒 ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
سلام سلاممم بریم برای پارت😁
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ #نقطه_صفر #پارت_چهل_هفت حامد: این ساده اس ؟ تو اینو ساده
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ فاطمه: خوبم فقط دستمو بریدم زن دایی : خیلی عمیقه؟ فاطمه: نه نگران نباش .. از وقتی دایی صبح زود رفته حس خوبی ندارم نکنه به من نیاز داشته باشن و من نباشم یعنی اتفاقی افتاده؟ نه توکل به خدا ان شاءالله ک چیزی نشده سعی میکنم خودمو اروم کنم ولی تاثیری نداره آش آماده میشه با زن دایی و خاله مریم کمک میکنم اش رو بریزن توی ظرف هاا تزئین میکنم بعد نوبت حلوا هرکاری میکنم تا حواسم رو پرت کنم نرگس هم هر از گاهی از اتاقش میاد بیرون هم برای استراحت هم برای حل سوالاتی که ذهنش رو درگیر کرده خونه قشنگی دارن...خانواده اروم و خوش برخورد هم نرگس هم خاله مریم منو خیلی تحویل میگیرن اصلا احساس غریبه بودن نميکنم .‌ ‌. ‌ کار ها تموم میشه ولی دلم اروم نمیگیره چرا از دایی خبری نیست ؟ بلاخره تاقعت نمیارم زنگ میزنم بوق میخوره جواب نمیده دوباره میزنم بوق میزنه جواب نمیده زن دایی سمتم میاد زن دایی: چیزی شده عزیزم؟ فاطمه: دایی جواب نمیده...نگرانم زن دایی :شاید سرش شلوغه... خاله مریم میاد کنار ما میشینه خاله مریم:راست میگه مادر علی ام همینجوریه نگران نباش ولی من مطمئنم یه اتفاقی افتاده دوباره زنگ میزنم.... بوق میخوره قطع میشه نرگس چایی میاره کناره ما میشینه همه گرم صحبت میشن دوباره زنگ میزنم بلاخره دایی جواب میده دایی: سلام دخترم سریع از روی مبل بلند میشم سکوت به جمع حاکم میشه فاطمه: سلام دایی خوبی؟ دایی: الحمدلله تو خوبی خوش میگذره؟ صداش گرفته است فاطمه‌: دایی چیزی شده؟ دایی: نه عزیزم چی باید بشه نویسنده: خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ فاطمه: دایی صدات گرفته اگه چیزی شده به من بگو دایی: نه دختر چه اتفاقی باید بیوفته... فاطمه: دایی به روح مهدی؟ دایی ساکت میشه فاطمه: دایی... بازم حرفی نمیزنه فقط صدای نفس های لرزونش میاد و بلاخره حرف میزنه و انگار یه پارچ اب یخ ریختن روی من گوشی توی دستم شل میشه نگاهم بین بقیه می‌چرخه گوشی رو قطع میکنم روسریم رو روی سرم میزارم زن دایی با نگرانی میپرسه زن دایی: کجا میری ؟ فاطمه: بیرون کار دارم زن دایی اخم میکنه زن دایی: محمد چی گفت ؟ دستم خشک میشه نگاهم سمت خاله مریم برمیگرده خاله نگران نگاهم میکنه خاله مریم: اتفاقی برای علی افتاده؟ سرم رو پایین میندازم نرگس بلند میشه نرگس:بگو دیگه فاطمه اتفاقی برای داداشم افتاده؟ دستام مشت میشه فاطمه: تیر‌‌‌....خورده خاله مریم: یا حسین.... . . ‌تو ماشین کسی حرف نمیزنه زندایی به بیرون خیره شده و اشک میریزه نرگس و خاله هم تعریفی ندارن زیر لب فقط ذکر میگم صلوات میفرستم به محض رسیدن با عجله پله ها رو بالا میارم بقیه هم پشت من میان میرسم به پذیرش تا میام اسم سرگرد رو بگم صدای دایی میاد دایی: فاطمه.... با دیدن دایی اونم خون آلود پاهام شل میشه خاله مریم محکم میزنه تو سرش زن دایی سعی میکنه ارومش کنه نرگس شروع به گریه میکنه دایی رو میبرم گوشه فاطمه: تیر به کجا خورده؟ نویسنده: خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ دایی: از پشت مشخص نیست فاطمه: چند‌‌‌‌...ساعته توی اتاق عمله؟ دایی: از :۸صبح اینا نگاهم سمت ساعت میره ۱۱:۵۸ دست دایی رو میگیرم نگرانی رو توش میبینم فاطمه: همه چیز درست میشه دایی دقیقه ها تبدیل میشه به ساعت پشت در اتاق عمل خاله نشسته و ذکر میگه نرگس سرش رو بین دست هاش گرفته زندایی نشسته به زمین خیره شده دایی و اقا حامد هم ایستاده ان بلاخره در باز میشه همه بلند میشن دکتر با لباسی خونی بیرون میاد خاله مریم : حال پسرم چطوره اقای دکتر دکتر: ما تمام تلاشمون رو کردیم ولی بیمار خون زیادی از دست داده عمل موفقیت آمیز بوده اما باید خون بیشتری بهشون داده بشه تا بتونم مطمئن تصمیم بگیرم نرگس: چقدر خون میخواد مگه بیمارستان بانک خون نداره ؟ دکتر: چرا داره ولی گروه خونی بیمار کمیاب و محدوده دوتا زخم تو بدنم داشته از زخم اول کلی خون از دست داده با گلوله ای که خورده و مدت زمان رسیدن به اینجا خون بیشتری از دست دادن ما از تمام بانک های خون استفاده کردیم ولی کافی نیست دایی یه دیوار تکیه میده خاله مریم میشینه رو زمین در این میون فاطمه: من میتونم...خون بدم نگاها سمتم برمیگرده صدام میلرزه فاطمه: شما گفتید گروه خونی کمیاب و محدود احتمالا گروه خونی سرگرد O- هستش منم O- ام میتونم خون بدم انگار امید برمیگرده تو چهره همه این مشخصه دکتر لبخندی میزنه: مطمئنی دخترم؟ فاطمه: مطمئنم دکتری سر تکون میده پرستار رو صدا میزنه بعد از اومدن پرستار از بقیه جدا میشم وارد اتاقی میشم تا آزمایش بدم و برای خون دادن آماده بشم آزمایش ها زیاد طول نمیکشه چون وضعیت اضطراریه یه سری برگه میدن که پر میکنم و امضا میزنم بلاخره شروع به گرفتن خون میکنن به سقف خیره میشم قطره اشک از گوشه چشمم میاد پایین کنارش میزنم دارم گریه میکنم؟ برای سرگرد؟ چرا؟ بخاطر چی ؟ بخاطر یه قطره اشک و حسی که درونمه هزاران سوال برام پیش میاد دوباره و دوباره خسته چشمام رو میبندم شاید بتونم چشمام رو ببندم ولی... نویسنده: خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
سه پارت تقدیم نگاهای قشنگتون ✨💐
https://abzarek.ir/service-p/msg/3608502 منتظر نظر های خوشگلتون هستم😁
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من قاسم سلیمانی ام❤️‍🔥🇮🇷 ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وسط روز وقتی یاد او میوفتم💔🇮🇷 ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ #نقطه_صفر #پارت_پنجاهم دایی: از پشت مشخص نیست فاطمه: چن
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ نمیتونم مغزم رو خاموش کنم تو حال خودم بودم که پرستار: عزیزم‌؟ تموم شد ... چشمام رو باز میکنم با دیدن کیسه خون چشمام چهارتا میشه خودمو چشم نزنم چقدر خون دارم بلند میشم تشکر میکنم با بیرون اومدن از اتاق با چهره خسته دایی و بقیه مواجه میشم دایی: خوبی؟ لبخندی به صدای نگرانش میزنم سرم رو به نشانه تایید تکون میدم خاله مریم سمتم میاد دستمو میگیره.‌‌.. دیگه انرژی توی بدنس نیست دستش رو نوازش میکنم.... خاله مریم: ممنونم..‌‌.خیلی خیلی ازت ممنونم لبخندی میزنم پیشونیش رو میبوسم فاطمه: این حرف رو نزنید وظیفه بود پرستار بعد از چند دقیقه بیرون میاد با کیسه خون سمت ای سی یو میره به اسرار من دایی و زن دایی و خاله مریم برمیگردن اقا حامد هم میره اداره من و نرگس میمونیم سرم رو به دیوار تکیه میدم نرگس:فاطمه... فاطمه:جانم؟ نرگس : بنظرت حال داداشم خوب میشه؟ لبخندی میزنم فاطمه:معلومه که خوب میشه داداشت ادم قوی ایه سرش رو تکون میده نرگس: تو هم داداش داری؟ لبخندی میزنم فاطمه:اره داشتم نرگس: داشتی؟ دیگه اروم میخندم اولین باری هم که سرگرد ازم پرسید همین جمله بود فاطمه: اره دوتا نرگس سکوت کرد منتظر بود ادامه بدم فاطمه: من آدم مذهبی نبودم....چون خانواده ام مذهبی نبودن یه داداش داشتم اسمش آرمان بود وقتی دایی محمد میومد خونمون خیلی با من بازی می‌کرد اون موقع من خیلی بچه بودم و آرمان ازم چند سال بزرگ نویسنده: خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ تر بود من با دایی محمد رابطه خوبی داشتم که دایی هم یه پسر داشت کم کم بهونه میگرفتم که برم خونه دایی خانواده ام هم با اینکه مخالف بودن چیزی نمی‌گفتن رفت و آمد من زیاد شد و دیگه کم کم همش خونه دایی بودم با پسرداییم بازی می‌کردم وقتی به سن تکلیف رسیدم اولین کسی که بهم توضیح داد باید چيکار کنم و چیو باید رعایت کنم دایی بود من از همونجا شروع کرده بودم کم کم رعایت کردم و خوشم اومده بود خونه ی دایی اینا خونه گرم و ارامش بخشی بود توش همیشه صدای قران پسرداییم بود وقتی رفتم دبیرستان تو روز تولدم فهمیدم پسرداییم با من برادر شیریه یعنی زن داییم ۲۴ ساعت وقتی بچه بودم بهم شیر داده بود وقتی پرسیدم چرا زودتر بهم نگفتین که انقدر به خودم جلوش سخت نگیرم گفتن بچه بودی می‌خواستیم فهمیده تر بشی از اون به بعد دیگه بیشتر میرفتم خونه دایی هرچند خانوادم دوست نداشتن ولی من همیشه یه بهونه ای داشتم اونا مثل خانواده دومم بودن تا سه سال پیش تو یه تصادف..‌‌.خانواده ام رو از دست دادم دقیقا وقتی همسن تو بودم...بعدش لطف محبت دایی اینا خیلی بهم بیشتر شد تو اون دوران پسرداییم خیلی کمکم میکرد‌ باهام حرف میزد ولی فقط یک سال بعدش شهید شد... نرگس دستش جلوی دهنش میزاره هینی میکشه سرم رو از روی دیوار برمیدارم خنده ای میکنم فاطمه: چی شده..؟ نرگس بغض گلوش رو گرفته بود باصدای لرزونی گفت نرگس:چجوری انقدر ارومی؟چجوری تو سه سال کل خانواده ات و نزدیک ترین شخص رو از دست دادی ولی انقدر ارومی؟ فاطمه: سخت بود برای هرکسی سخته ولی این دنیا فقط برای ازمایشه نرگس خدا بنده هاش رو آزمایش میکنه هرکدوم رو بیشتر دوست داشته باشه بیشتر آزمایش میکنه بعدشم مگه خدا نمیگه وَلا تَحسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلوا في سَبيلِ اللَّهِ أَمواتًا ۚ بَل أَحياءٌ عِندَ رَبِّهِم يُرزَقونَ و كسانی را كه در راه خدا كشته شده‌اند مرده مپندار، بلكه آن‌ها زنده‌اند و نزد پروردگارشان روزی داده می‌شوند. شهدا هم زنده ان باید صبور بود و به خدا توکل کرد نرگس سرش رو تکون میده لبخندی میزنم لپش رو میکشم نرگس: اخ اخ اخ...فاطمه درد داره...ای ای میخندم لپش رو ول میکنم با دستش صورتش رو نوازش میکنه نرگس:نمیزاری ادم دو دقیقه تو حس و حال خودش باشه پرستاری نزدیک ما میاد همونی که ازم خون گرفت نویسنده: خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷