2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اللهم عجل لولیک الفرج🤲🏻
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ #نقطه_صفر #پارت_پنجاه_هشتم زن دایی: زود بیا مهمون داریم
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_پنجاه_نهم
نیازیه اتقدر عصبانی باشه
دستانم مشت میشه
سرگرد: سوالم جواب نداره؟اصلا براتون مهمه؟ خانم حسینی بچه بازی نیست بحث خیلی چیزا وسطه مگه ما باهم صحبت نکردیم؟ قرار شد خیالم راحت باشه
هی لحنش تندتر میشد
بلند میشم
تا میاد ادامه بده
خاله مریم:علی!!!
خاله مریم تو چهار چوپ در ایستاده پشت سرش
سمت ما میاد
کنارم وایمیسته شروع به تکون دادن چادرم میکنه اروم دستش رو میگیرم لبخند میزنم بغضم و قورت میدهم
خاله مریم با دیدن من اخم میکنه
خاله مریم: این چه وضعشه به چه حقی باهاش اینجوری حرف میزنی؟
سرگرد: مادرمن شما در جریان نیستی نمیدونی چقدر این قضیه خطرناکه
خاله مریم: کافیه....هرچقدر هم خطرناک باشه نباید اینجوری حرف بزنی مگه نمیبینی دختر بیچاره رنگ به رو نداره
دست خاله مریم رو میگیرم
فاطمه: تقصیره من بود...اشکال نداره
سمت تخت توی حیاط حرکت میکنم
پلاستیک جزوه ها رو میزارم روی تخت
به نرگس ک با ناراحتی به ما نگاه میکنه نگاه میکنم
فاطمه: جزوه هارو آوردم اگه جایی مشکل داشتی بهم زنگ بزن بهت توضیح میدم
نرگس: کجا میری؟
فاطمه: میرم خونه زن دایی تنهاست باید کمکش کنم
برمیگردم سمت خاله اروم بغلش میکنم میخواد چیزی بگه ولی مانع میشم...
فاطمه: یه وقت دیگه مزاحمتون میشم هرچند تا الان هم خیلی مزاحم شدم
خاله با صدای گرفته از ناراحتی
خاله مریم: این چه حرفیه...توهم مثل نرگسی برام
لبخندی میزنم سمت در میرم قبلش سمت سرگرد برمیگردم نگاهم رو بلند نمیکنم
فاطمه: ممنون...
از خونه بیرون میام سرکوچه تاکسی میگیرم تا خونه
.
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_شصتم
سرم و به شیشه تکیه میدم اشک از چشمم پایین میاد
چرا انقدر درد داره؟ هم عصبانی ام هم میدونم مقصرم
ماشین می ایسته قبل از ورود به خونه اشک هام رو پاک میکنم کلید میندازم در رو باز میکنم
وارد خونه میشم زن دایی با دیدن من تعجب میکنه
فاطمه:سلاممم
زن دایی :سلام عزیزم زود برگشتی
فاطمه:دیگه گفتم بیام به شما کمک کنم
وارد اتاق میشم لباسم رو عوض میکنم قبل از بیرون رفتن روی تخت میشینم به قاب عکس مهدی نگاه میکنم اشکم دوباره جاری میشه
فاطمه:کاش اینجا بودی...
بعد از چند دقیقه صدای زن دایی بلند میشه
زن دایی :فاطمه دختر کجا رفتی؟!!!
اشکام رو پاک میکنم میرم پایین امشب قراره دایی مصطفی از کرمان بیاد خانواده خوبی ان کلا خانواده مادریم معتقد و خوبن بجز مادرم که وقتی با پدرم ازدواج کرد تغییر کرد خانواده پدری ام نگم براتون
دایی مصطفی دوتا پسر داره حمید و رضا
رضا دوسال از من بزرگتره حمید ازدواج کرده یه همسر داره سارا دختر خوبیه
رضا هم مجرده یه شرکت داره بچگی باهم خیلی بازی میکردیم ولی دیگه اونا رفتن کرمان دیگه زیاد ندیدمش بجز مراسمات خاص
شام رو آماده میکنیم نماز رو میخونم لباسم رو عوض میکنم یه عبای بلند مشکی میپوشم روسریم رو لبنانی میبندم
برمیگردم پایین دایی هم آماده میشه زنگ در به صدا درمیاد
در رو باز میکنم یکی یکی سلام میکنم نمیدونم چرا ولی حس خوبی ندارم اینا همه لباس رسمی پوشیدن چرا
دیگه خونه دایی که لباس رسمی نمیخواست
بعد از نشستن و خوردن چایی همه درحال صحبت کردن که زن دایی طاهره شروع میکنه
زن دایی طاهره: خب اقا مصطفی اصل مطلب رو بگو
دایی یکم صداش رو صاف میکنه
دایی مصطفی: خب حقیقتش بعد از اون حادثه و فوت خواهرم، محمد... تو و خانمت خیلی برای فاطمه زحمت کشیدید حالا....چه جوری بگم گلوی این پسر ما پیش فاطمه خانم گیر کرده میخواستم اگه اجازه بدید فاطمه رو از شما برای پسر رضا خاستگاری کنم
سکوت برقرار میشه انگار یه پارچ آب روم خالی کردن خدایا امروز دیگه چه روزیه
نگاهم سمت دایی میره که انگار اونم شک شده
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_شصت_یکم
زن دایی طاهره: فاطمه جان؟ نظرت چیه؟
نمیدونم چی بگم هم تو شکم هم میشه گفت عصبی حس خوبی ندارم اصلا نمیدونم چجوری حس و حالم رو مطرح کنم چشم همه سمت منه منتظر نفسم رو بیرون میدم زیر لب ذکر میگم خدایا خودت کمکم کن
فاطمه:صادقانه میگم.....لطفا ازم ناراحت نشید
من الان نه شرایطش رو دارم نه توانایی همونطور که میدونید تا حالا به اقا رضا به این چشم نگاه نکردم ایشون مثل برادرمه
(مشخص نیست این فاطمه خانم چند تا برادر داره مهدی،آرمان حالام رضا)
با کمال احترامی که برای شما و خانوادتون دارم جوابم منفیه
اروم بلند میشم
فاطمه: با اجازه
از پله ها بالا میرم وارد اتاق میشم با بستن در همونجا میشینم خدایا داری اینجوری امتحانم میکنی؟
عدل امروز اونم خاستگاری؟
پاهام رو توی شکمم جمع میکنم سرمو میزارم روی پاهام از پایین صدای صحبت ها میاد و بعد سکوت و بسته شدن در
مثل اینکه فقط برای خاستگاری اومده بودن
لباسم رو عوض میکنم روی تخت دراز میکشم به سقف خیره میشم
در زده میشه
زن دایی اجازه میگره بفرماییدی میگم و وارد میشه منم به احترامش بلند میشم دستمو میگیره روی تخت میشینیم
زن دایی: چرا جواب رد دادی؟
فاطمه: نمیدونم...تاحالا به اقا رضا این دیدگاه رو نداشتم
زن دایی: ولی رضا پسر خوبیه...مومن و باشخصیته خانواده اش هم که خانواده خوبی ان اینا بهونه اس دختر تو دلت چی میگذره...
سرم رو پایین میندازم نمیدونستم چی بگم...خودمم نمیدونم درونم چه خبره
زن دایی: ببین دلت چی میگه فاطمه نزار بعدا برات حسرت بشه
سکوت میکنم بغض گلوم و میگیره
بعد از تمون شدن حرفش اروم پیشونیم رو میبوسه میخواد بره بیرون که
فاطمه: مامان....
زن دایی خشکش میزنه اشک تو چشمام جمع میشه چقدر این کلمه برام غریبه است
لبخند میزنه
زن دایی: جان دل مامان
لبخندی میزنم اشک از چشمم پایین میاد
فاطمه: میشه امشب پیشت بخوابم؟
سرش رو تکون میده روی تخت دراز میکشم کنارم دراز میکشه پتو رو روم مرتب میکنه
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مگه چقدر تنهایی؟💔
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷