✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_شصت_سوم
نگاهم رو بلند میکنم
علی: الان ازم ناراحته بعدشم درست نیست اینجوری نمیخوام گناه بشه...میخوام حلال باشه...خدا راضی باشه
نرگس لبخندی میزنه
نرگس: نگران اونجاش نباش اونو بسپار به بزرگ تر ها
خنده ای میکنم
علی: بزرگترها؟
نرگس: هومم بزرگترها
اروم بغلم میکنه لبخندی میزنم
موهاش رو نوازش میکنم
علی: چقدر بزرگ شدی نرگس
خیلی زود بزرگ شدی
نرگس: علی....
علی: هومم
نرگس: وقتی زن گرفتی منو فراموش نکن باشه ؟
خنده ای میکنم از خودم جداش میکنم
علی: مگه میشه خواهر خوشگلم رو فراموش کنم
نرگس لبخندی میزنه
نرگس: پس به مامان تایید رو بدم؟
با تعجب نگاش میکنم
علی: تایید؟
نرگس: اره
علی: تایید چی؟
نرگس: وای داداش عاشق شدی از دست رفتی
در اصل مامان فرستادم بیام باهات حرف بزنم از زیر زبونت حرف بکشم
اخم مصنوعی میکنم
علی: خب دیگه چی؟!!
صداش رو میاره پایین
نرگس:مامان از دستت عصبانیه....میگه امروز خیلی بد بافاطمه حرف زدی البته حق هم داره
نفسم رو بیرون میدم
نویسنده:خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_شصت_چهارم
علی: میدونم
نرگس: برو از دلش دربیار داره نماز میخونه
اروم بلند میشم قبل از اینکه از اتاق برم بیرون برمیگردم
علی: نرگس...
نرگس: جانم
علی: ممنون...بخاطر همه چیز
نرگس: میتونی جای تشکر یه چیزی بهم بدی
علی: چی میخوای ؟
نرگس: اممم فکر میکنم بهت میگم
خنده ای میکنم دیوونه ای زیرلب بهش میگم قبل از اینکه بالش سمتم پرتاب بشه در رو میبندم
وارد حال میشم مامان رو سجاده نشسته اروم جلو میرم سرم رو روی پاهاش میزارم
علی: مامان
جوابم رو نمیده زیر لب ذکر میگه
علی:مامانن
ذکر گفتن رو تمون میکنه
علی: شرمنده
مامان: از من نباید معذرت خواهی کنی
علی: درسته از ایشون هم معذرت خواهی میکنم ولی حالا شما با ما قهر نباش
زیر چشمی نگام میکنه
مامان: بلندشو برو بچه ای مگه
خنده ای میکنم سرم و از پاهاش برمیدارم کنارش میشینم
علی: برام دعا کن مامان
اینو میگم و بلند میشم...
.
.
.
سومین گزارش رو هم میخونم
خسته به صندلی تکیه میدم چشمم به در خشک شد تا خانم حسینی بیاد تاحالا ۲۰۰ بار حرف هایی که میخوام بزنم رو تکرار کردم
نگاهی به ساعت سه بعد ظهر شروع به چرخوندن صندلی میکنم
خسته نفسم رو بیرون میدم که در زده میشه چشمام رو میبندم این حامد ام وقت گیر آورده تا الان ۲۰ بار اومده
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام حسین جانم❤️🩹
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
اميرالمؤمنين (علیهالسلام) فرمودند:
در هر نعمتی، با کلید صبر باز میشود.
شرح نهج البلاغه، ج۲۰
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ #نقطه_صفر #پارت_شصت_چهارم علی: میدونم نرگس: برو از دلش د
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_شصت_پنجم
علی: بفرما...
در باز میشه همینجوری که صندلی رو با پام میچرخونم
علی: تو کار رو زندگی نداری؟ امروز تا حالا بیست بار اومدی و رفتی باز چی شده ؟
جوابی نمیشنوم
علی: علاوه بر کار رو زندگی زبون هم نداری؟
بازم جوابی نمیشنوم
صندلی رو میچرخونم با عصبانیت
علی: مگه با تو نیستم حا.....
با دیدن خانم حسینی چشمام چهارتا میشه بلند میشم همین مصادفه با گیر کردن پام به صندلی همین که میخوام بیوفتم میز رو میگیرم و خودمو جمع میکنم لباسم رو مرتب میکنم
علی:س..سلام
اول با تعجب نگاه میکنه بعد نگاهش رو میگره سرش رو میدازه پایین
فاطمه:سلام
چند ثانیه سکوت اتاق رو فرا میگیره
فاطمه: سرگرد سروان محمدی گفتن گزارش بدم خدمتتون
گزارش رو میزاره رو میزم با اجازه ای میگه میره بیرون عین بدبختا میام روی صندلی بشینم که صندلی حرکت میکنه میوفتم زمین
علی: خدایااااا....شکرت
روی صندلی میشینم به گزارش ها نگاه میکنم چرا نگفتم؟ چرا انقدر سرسنگین بود باهام؟
سرسنگین نباشه ؟ بیاد تو چی بگه زل بزنه چشمام
اخه چرا باهاش اینجوری حرف زدم
کلافه بلند میشم خودمو با کار سرگرم میکنم گزارش ها رو دوباره از اول میخونم هرکاری بجز فکر کردن زیر لب ذکر میگم گزارش ها رو میخونم
دوباره و دوباره و دوباره
اصلا متوجه گذر زمان نمیشم
در دوباره زده میشه حامد میاد داخل احترام میزاره
حامد: یه مکان دیگه رو شناسایی کردیم
علی: بریم
حامد: کجاااا؟تو نمیای.
علی:ببخشید؟
حامد: همین تو نمیای
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_شصت_ششم
علی: چی میگی؟
حامد: حالت هنوز خوب نشده علی نمیشه دوباره بری مأموریت
علی: حالم خوبه..دکتر گفته وضعیتم پایداره منم میام
از کنارش رد میشم
حامد: علی!!!
برمیگردم
علی: حامد....ببین من قسم خوردم تا آخرین قطره خونم پای این انقلاب و این سرزمین بمونم نزارم هیچ احدی جرعت کنه به خودش اجازه بده حرکتی بزنه پس برام مهم نیست زخمی ام یا سالم برمیگردم یانه من میرم... چون امنیت این کشور دست منو توعه باید وطیفمون رو انجام بدیم حالا که اینا جرعت کردن
حامد نگاهم میکنه اخر لبخندی میزنه
حامد: از دست تو با این حرفات....بریم
باهم از اتاق میزنیم بیرون
فاطمه
دایی منو میرسونه البته دیگه باید بگم بابا به این کلمه عادت ندارم ولی دایی واقعا برام پدری کرده وقتی ازشون خواستم اجازه بدن اینجوری صداشون کنم گفتن خیلی وقته منتظر بودن چه سریع قبول هم کردن
فاطمه: ماماننننن
صدایی نمیاد بعد از چند ثانیه
فاطمه:ماماننن؟
بازم صدایی نمیاد وارد خونه میشم کسی نیست سمت یخچال میرم با یه نوشته برخورد میکنم
سلام دخترم من رفتم خونه مریم خانم خواستی بیا اونجا غذا هم رو گازه گرم کن بخور دوستت دارم
مامان ..
لبخندی میزنم زیر غذا رو روشن میکنم چادرم و در میارم
از دست تو مادر
روی صندلی میشینم از کیفم گزارش رو در میارم
شروع به نوشتن میکنم
یکم غذا ميخورم دوباره ادامه میدم دیکه دست برام نمیمونه
خسته بعد از تموم کردنش سرم رو روی میز میزارم اصلا نمیفهمم کی خوابم میبره
با صدای زنگ خونه چشمام رو باز میکنم بلند میشم میرم پشت آیفون با دیدن چهره ای که میبینم چشمم رو میمالم نفسم رو خسته بیرون میدم
واقعا؟ الان؟ به چه دلیل اونم ....چادرم رو سرم میکنم میرم دم در بسم الله میگم در رو باز میکنم
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_شصت_هفتم
رضا:سلام...
فاطمه: سلام بفرمایید
رضا: میتونم بیام تو
فاطمه: شرمنده میخوام برم جایی
از بالا تا پایینم رو نگاه میکنه که دلم میخود در رو بکوبونم تو اون صورتش
رضا: خب میتونم چند لحظه باهات صحبت کنم
سکوت کردم یعنی ادامه بده
رضا:میخوام بدونم چرا جواب رد دادی ؟
فاطمه: فکر میکنم اون شب گفتم
رضا: میدونم میخوام بدونم دلیل اصلیش چیه
فاطمه: دلیل خاصی نداره گفتم که شما رو به چشم یه برادر و پسردایی میبینم
از قصد از کلمه شما استفاده کردم چون خوشم نمیومد باهام انقدر صمیمی حرف بزنه..اونم فهمید انگار
رضا: شما؟!....ولی میشه این نسبت ها رو کنار گذاشت
فاطمه: برای بنده نمیشه
رضا: پای کس دیگه ای وسطه؟
فاطمه: ببینید بزارید بحث همینجا تموم بشه من و شما به درد هم نمیخوریم حتما نیازی نیست من دلیل خاصی داشته باشم....
رضا: ولی...
فاطمه : بنظرم دیگه کافیه...با اجازه
میام در رو ببندم که
رضا: فاطمه...
نگاهش میکنم
رضا: ولی من بازم میام...انقدر که خسته بشی و بله رو ازت بگيرم
فاطمه: موفق باشی.یاعلی
در رو میبندم صدای ماشین بلند میشه و بعد سکوت کل خونه رو میگیره
نفسم رو بیرون میدم وسایلم رو برمیدارم بیرون میرم
تاکسی میگیرم تا خونه نرگس اینا تو راه فکرم همش دیگره خدایا خودت کمک کن هرچی خیره
ماشین میایسته در میزنم بعد از باز شدن در به محض ورود به حیاط نرگس میاد پیشواز بغلم میکنه
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷