¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ #نقطه_صفر #پارت_شصت_چهارم علی: میدونم نرگس: برو از دلش د
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_شصت_پنجم
علی: بفرما...
در باز میشه همینجوری که صندلی رو با پام میچرخونم
علی: تو کار رو زندگی نداری؟ امروز تا حالا بیست بار اومدی و رفتی باز چی شده ؟
جوابی نمیشنوم
علی: علاوه بر کار رو زندگی زبون هم نداری؟
بازم جوابی نمیشنوم
صندلی رو میچرخونم با عصبانیت
علی: مگه با تو نیستم حا.....
با دیدن خانم حسینی چشمام چهارتا میشه بلند میشم همین مصادفه با گیر کردن پام به صندلی همین که میخوام بیوفتم میز رو میگیرم و خودمو جمع میکنم لباسم رو مرتب میکنم
علی:س..سلام
اول با تعجب نگاه میکنه بعد نگاهش رو میگره سرش رو میدازه پایین
فاطمه:سلام
چند ثانیه سکوت اتاق رو فرا میگیره
فاطمه: سرگرد سروان محمدی گفتن گزارش بدم خدمتتون
گزارش رو میزاره رو میزم با اجازه ای میگه میره بیرون عین بدبختا میام روی صندلی بشینم که صندلی حرکت میکنه میوفتم زمین
علی: خدایااااا....شکرت
روی صندلی میشینم به گزارش ها نگاه میکنم چرا نگفتم؟ چرا انقدر سرسنگین بود باهام؟
سرسنگین نباشه ؟ بیاد تو چی بگه زل بزنه چشمام
اخه چرا باهاش اینجوری حرف زدم
کلافه بلند میشم خودمو با کار سرگرم میکنم گزارش ها رو دوباره از اول میخونم هرکاری بجز فکر کردن زیر لب ذکر میگم گزارش ها رو میخونم
دوباره و دوباره و دوباره
اصلا متوجه گذر زمان نمیشم
در دوباره زده میشه حامد میاد داخل احترام میزاره
حامد: یه مکان دیگه رو شناسایی کردیم
علی: بریم
حامد: کجاااا؟تو نمیای.
علی:ببخشید؟
حامد: همین تو نمیای
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_شصت_ششم
علی: چی میگی؟
حامد: حالت هنوز خوب نشده علی نمیشه دوباره بری مأموریت
علی: حالم خوبه..دکتر گفته وضعیتم پایداره منم میام
از کنارش رد میشم
حامد: علی!!!
برمیگردم
علی: حامد....ببین من قسم خوردم تا آخرین قطره خونم پای این انقلاب و این سرزمین بمونم نزارم هیچ احدی جرعت کنه به خودش اجازه بده حرکتی بزنه پس برام مهم نیست زخمی ام یا سالم برمیگردم یانه من میرم... چون امنیت این کشور دست منو توعه باید وطیفمون رو انجام بدیم حالا که اینا جرعت کردن
حامد نگاهم میکنه اخر لبخندی میزنه
حامد: از دست تو با این حرفات....بریم
باهم از اتاق میزنیم بیرون
فاطمه
دایی منو میرسونه البته دیگه باید بگم بابا به این کلمه عادت ندارم ولی دایی واقعا برام پدری کرده وقتی ازشون خواستم اجازه بدن اینجوری صداشون کنم گفتن خیلی وقته منتظر بودن چه سریع قبول هم کردن
فاطمه: ماماننننن
صدایی نمیاد بعد از چند ثانیه
فاطمه:ماماننن؟
بازم صدایی نمیاد وارد خونه میشم کسی نیست سمت یخچال میرم با یه نوشته برخورد میکنم
سلام دخترم من رفتم خونه مریم خانم خواستی بیا اونجا غذا هم رو گازه گرم کن بخور دوستت دارم
مامان ..
لبخندی میزنم زیر غذا رو روشن میکنم چادرم و در میارم
از دست تو مادر
روی صندلی میشینم از کیفم گزارش رو در میارم
شروع به نوشتن میکنم
یکم غذا ميخورم دوباره ادامه میدم دیکه دست برام نمیمونه
خسته بعد از تموم کردنش سرم رو روی میز میزارم اصلا نمیفهمم کی خوابم میبره
با صدای زنگ خونه چشمام رو باز میکنم بلند میشم میرم پشت آیفون با دیدن چهره ای که میبینم چشمم رو میمالم نفسم رو خسته بیرون میدم
واقعا؟ الان؟ به چه دلیل اونم ....چادرم رو سرم میکنم میرم دم در بسم الله میگم در رو باز میکنم
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_شصت_هفتم
رضا:سلام...
فاطمه: سلام بفرمایید
رضا: میتونم بیام تو
فاطمه: شرمنده میخوام برم جایی
از بالا تا پایینم رو نگاه میکنه که دلم میخود در رو بکوبونم تو اون صورتش
رضا: خب میتونم چند لحظه باهات صحبت کنم
سکوت کردم یعنی ادامه بده
رضا:میخوام بدونم چرا جواب رد دادی ؟
فاطمه: فکر میکنم اون شب گفتم
رضا: میدونم میخوام بدونم دلیل اصلیش چیه
فاطمه: دلیل خاصی نداره گفتم که شما رو به چشم یه برادر و پسردایی میبینم
از قصد از کلمه شما استفاده کردم چون خوشم نمیومد باهام انقدر صمیمی حرف بزنه..اونم فهمید انگار
رضا: شما؟!....ولی میشه این نسبت ها رو کنار گذاشت
فاطمه: برای بنده نمیشه
رضا: پای کس دیگه ای وسطه؟
فاطمه: ببینید بزارید بحث همینجا تموم بشه من و شما به درد هم نمیخوریم حتما نیازی نیست من دلیل خاصی داشته باشم....
رضا: ولی...
فاطمه : بنظرم دیگه کافیه...با اجازه
میام در رو ببندم که
رضا: فاطمه...
نگاهش میکنم
رضا: ولی من بازم میام...انقدر که خسته بشی و بله رو ازت بگيرم
فاطمه: موفق باشی.یاعلی
در رو میبندم صدای ماشین بلند میشه و بعد سکوت کل خونه رو میگیره
نفسم رو بیرون میدم وسایلم رو برمیدارم بیرون میرم
تاکسی میگیرم تا خونه نرگس اینا تو راه فکرم همش دیگره خدایا خودت کمک کن هرچی خیره
ماشین میایسته در میزنم بعد از باز شدن در به محض ورود به حیاط نرگس میاد پیشواز بغلم میکنه
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
6.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولی من دلم برات تنگ شده عزیزدلم...💔
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
514.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برما گذشت آنچه نباید میگذشت....💔🇮🇷
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🔴چرا میگویند شیرِ پیل افکن ؟ 👇
✍ شهید ماشاءالله پیل افکن ، در ادامه عملیات چزابه ، به تنهایی شش شبانه روز در مقابل و پشت جبهه دشمن بدون وقفه برای نجات تیپ ۷۷خراسان از محاصره ، با دشمنان بعثی جنگید و آنقدر از مهمات ذخیره و دپو شده یِ دشمن استفاده کرد تا مهمات آن محدوده به پایان رسید.
آنگاه با لبان تشنه و بدن خسته و گرسنه ، و چشم ترکش خورده ایی که ۶ شبانه روز نخوابیده بود ، در محاصره دشمن قرار گرفت و به تنهایی به اسارت دشمن در آمد
🔹اين قهرمانِ ناشناخته یِ ایران به تنهایی دو شبانه روز گردانهای زرهی و پیاده دشمن را زمین گیر کرد تا تیپ مشهد از محاصره ، رهایی یابد.
🔹دشمنان بعثی شکست خورده ، خشم خود را ، با شکنجههای متعدد بر ایشان ، از جمله بریدن دو دست توانمندش از بازو ، بیرون آوردن دو چشم او ، شکستن دندان هایش ، کندن پوست سر و جمجمه اش و همچنین کندن محاسن شریفش با پوست و گوشت صورتش ، و با نشاندن صدها گلوله در پیکر پاکش ، از او انتقام گرفتند
🔹و چه عاشقانه به ديدار حق شتافت شهید ماشاءالله پیل افکن قهرمان چزابه ، این شهید عزیز از روستای اسپاهیکُلاهِ دابو شهرستان آمل می باشد
🔻 چه شیرِ پیل افکنهایی غریبانه رفتند تا این سرزمین " ایرانمان " بماند
🔹چرا آنقدر در معرفی قهرمانان بی نظیرمان کوتاهی می شه در حالیکه دشمن از خودشان برای بچه های ما قهرمانان پوشالی درست می کنند؟
🌷شادی ارواح طیبه شهدا،صلواتی می فرستیم:
•┈┈•••••✾•🌿🌺🌿•✾•••••┈┈•
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
هیچوقت نزار ترس از شکست خوردن باعث بشه شروع نکنی.🌱
𝐍𝐞𝐯𝐞𝐫 𝐥𝐞𝐭 𝐭𝐡𝐞 𝐟𝐞𝐚𝐫 𝐨𝐟 𝐟𝐚𝐢𝐥𝐮𝐫𝐞 𝐡𝐨𝐥𝐝 𝐲𝐨𝐮 𝐛𝐚𝐜𝐤 𝐟𝐫𝐨𝐦 𝐬𝐭𝐚𝐫𝐭𝐢𝐧𝐠.🌱