2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🤡مجری من و تو: جان فدا ها هیچکار نمیتونن بکنند ترسو ان❗️
پ.ن: به دل نگیرید از یه مشت دلقک بی مغز بعید نیست😂
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ #نقطه_صفر #پارت_شصت_هفتم رضا:سلام... فاطمه: سلام بفرمایید
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_شصت_هشتم
فاطمه: سلام خانوم خوشگله
نرگس:سلاممم
خنده ای میکنم
فاطمه: چیکار میکنی؟ درس میخونی دیگه
ازم فاصله میگیره
نرگس: حرفش رو نزن دلم میخواد بزنم زیر همه چیز
دستمو میندازم رو شونه اش ..
فاطمه: حق داری ولی به این فکر کن دوماه دیگه بعد از کنکور دیگه میتونی استراحت کنی راحتت
نرگس: تنها دل خوشیم همینه
وارد خونه میشیم
فاطمه: یا الله صاحب خونه؟ مهمون نمیخوای؟...
خاله مریم از اشپر خونه بیرون میاد با دیدن من میاد سمتم بغلم میکنه
خاله: سلام عزیزم
فاطمه: سلام خاله جونم خوبی شما؟
خاله: الحمدلله شکر خدا تو خوبی؟ دیگه به ما سر نمیزنی؟
لبخندی میزنم
فاطمه: شرمنده این کار های دانشگاه خیلی سنگین شده
خاله: فدای سرت...
نگاهم میچرخه یه دفعه با نرگس رو برو میشم دست یه سینه به ما نگاه میکنه اخم کرده
فاطمه: چیه ؟
نرگس: خوبه دیگه منم اینجا اصلا آدم نیستم کی به فاطمه خانم توجه کنه
اروم میخندم میفهمم منظورش خاله مریمه
خاله چشم غره ای میره
خاله: برو ببینم
نرگس: باشه میرم
میاد بره که دستشو میگیرم
فاطمه:بابا خاله داشت شوخی میکرد بیا اینجا کجا میخوای بری
خاله: دیگه همه شاهدن چقدر ما ناز اینو میکشیم
فاطمه: میدونم چی میگی خاله
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_شصت_نهم
نرگس: فاطمهههه
فاطمه: اشکال نداره بیاین فعلا مامان منو پیدا کنیم
برای لحظه ای سکوت میشه
نفسم رو بیرون میدم
فاطمه: مامان؟
صداش از تو آشپزخونه میاد
مامان: جانم
از نرگس و خاله جدا میشم وارد اشپز خونه میشم
پشت صندلی نشسته داره سبزی پاک میکنه از پشت بغلش میکنم
فاطمه: سلام سلاممم
اروم میخنده
مامان: علیک سلام خوبی؟
فاطمه: خداروشکر...شما خوبی؟
مامان: الحمدلله
کنارش میشینم
یکم دست دست میکنم
فاطمه: مامان...زن دایی طاهره بعد از اون شب دوباره بهت زنگ زد؟
مامان: برای چی میپرسی
فاطمه: همینجوری...
خاله مریم و نرگس میان روی صندلی کنار میشینن
مامان ادامه میده
مامان:اتفاقی افتاده ؟
فاطمه: اتفاق که نه ولی اقا رضا اومد بود دم در خونه
مامان: رضا؟
سرم رو تکون میدم
مامان: چی میگفت؟
فاطمه: هیچی....گفت انقدر میام تا بله رو بدی
با تمام کردن جمله ام استکان از دست نرگس میوفته سرمو میچرخونم
نرگس ک انگار هول کرده بود
نرگس: عه ..مم ببخشید شما ادامه بدید
اروم میخندم
فاطمه: اره...داشتم میگفتم هرچی بود بهش توضیح دادم
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_هفتاد
ولی بازم حرف خودش رو زد
مامان: خب
فاطمه: هیچی منم گفتم میخوام جایی خداحافظی کردم
مشغول صحبت بودیم ک در به صدا در اومد و صدای یا الله گفتن
کمک میکنم مامان خودشو جمع و جور کنه عمو احمد بعد از پنج دقیقه میاد داخل
باکلی خرید بعد خداحافظی میکنه میره این چه رفتنی چه اومدنی میموند حداقل چایی میخورد
با تعجب به این همه وسایل نگاه میکنم
فاطمه:خاله؟ خبریه عروسی ای چیزی
خاله میخنده
خاله : نه دختر امشب مهمون داریم
فاطمه: به بهه به سلامتی خوش بگذره پس ما دیگه مزاحمتون نمیشیم
خاله: بشین ببینم مزاحم چیه
خنده ای میکنم میشینم دوباره گرم صحبت میشیم نرگس بیچاره ام یکم پیش ما نشست بعد بلند شد رفت تو اتاقش کلاس داشت
علی
خسته به صندلی تکیه میدم
خداروشکر خیلی تو این پرونده پیشرفت کردیم هرچند این پیشرفت اونارو
عصبانی کرده
چندین چند نقشه داشتن که به لطف خدا همشون نقش بر آب شد
در زده میشه حامد میاد داخل
صندلی رو میکشه جلو
حامد: خسته ای؟
اروم میخندم
علی: دشمن خسته اس
حامد خنده ای میکنه
حامد: جدی ام علی...خیلی به خودت فشار میاری
علی: وظیفه امه مسئولیت دارم
حامد: درسته ولی نه اینکه خودتو بکشی
علی: زنده ام هنوز
حامد: علیی!! جدی باش
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
وقتی هدیه هاتم تو تجمعات میگیری
کار دست رفیقم😍😍❤️🔥
هنر میبارهههه به بهههه😁