¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
اميرالمؤمنين (علیهالسلام) فرمودند:
کسی که در سختی همدلت باشد، دوست توست.
بحار الانوار، ج۷۸، ص۸۲، ح۷۷
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ #نقطه_صفر #پارت_هفتاد_دوم علی: چیکار کرده ؟ حامد: محسن خ
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_هفتاد_سوم
همه چیز آرومه اروم اروم حرکت میکنم با فاصله زیاد اون سمت مزار میشینم
نگاهی به عکسش میکنم لبخندی روی لبم میاد
نگاهم میچرخه سمت خانم حسینی سرم رو پایین میندازم انگار با دیدن من اینجا تعجب میکنه
دور رو بر رو نگاه میکنه
خانم حسینی: از کجا میدونستید من اینجام
علی: سردار گفتن...وضعيت خطرناکه خانم حسینی نمیشه تنها برید بیرون
خانم حسینی: مطلع ام فقط...خیلی وقت بود نیومده بودم
سکوتی حاکم میشه بینمون بعد از چند دقیقه بلاخره جرعت میکنم بشکنمش
علی: راستش من به شما یه عذرخواهی بدهکارم
خانم حسینی: عذرخواهی؟ برای چی؟
علی: اون روز تو خونه ما...رفتارم درست نبود
یکم...یکم عصبی بودم بد رفتار کردم امیدوارم منو ببخشید
خانم حسینی: شما باید منو ببخشید میدونستم وضعیت خوب نیست ولی بازم بی احتیاطی کردم مثل امروز
علی: بازم رفتار من اشتباه بود حلال کنید
نگاهم سمت عکس مهدی میره اروم زیر لب میگم
علی: برای توهم دارم...
انگار خانم حسینی میشنوه
خانم حسینی: میشناختید؟ برادرمو
با کلمه برادر انگار یه پارت آب روم خالی میشه
علی:... برادر؟
سرش رو تکون میده
خانم حسینی:همون برادری ک روز اولی که اومدم به اداره بهتون گفتم...مهدی
علی: یعنی میگید سردار...؟
خانم حسینی: نه دایی همون دایی منه ولی من و مهدی با هم خواهر برادر شیری هستیم
سرم رو تکون میدم میگم اینا چرا همیشه انقدر شبیه هم ان
تو فکر فرو میرم
خانم حسینی: سرگرد؟....سرگرد!!
علی: بله...
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_هفتاد_چهارم
خانم حسینی: نگفتید میشناختید برادرمو؟
علی: رفیق بودیم از قبل از ورود به نظام و بعداز اینکه وارد این شغل شدم...
خیلی بهم کمک کرد همه جوره ولی آخرش نامردی کرد
قرار بود باهم شروع کردیم باهم تمومش کنیم ولی اون رفت و من جا موندم...
دوباره به عکسش نگاه میکنم نفسم رو بیرون میدم بلند میشم
علی: میرسونمتون
خانم حسینی هم بلند میشه سمت ماشین میریم حرکت میکنم سمت خونه سردار تو راه مداحی میزارم ذهنم درگیره پس مهدی روی خیلی ها تاثیر گذاشته...لبخندی روی لبم میاد
خانم حسینی روتا خونه میرسونم بعد از ورودشون تو خونه یکم صبر میکنم بعد دور میزنم برمیگردم سمت اداره
بزار این محسن رو من پیدا کنم دمار از روزگارش درمیارم
فاطمه
وارد خونه میشم نزدیک غروبه
یعنی میره خونه؟ یا برمیگرده اداره؟
اصلا به من چه کجا میره
زیرلب استغفرالله میگم فکر های مسخره رو از خودم دور میکنم سعی میکنم به کارام برسم
ولی یه حرفش خیلی تو ذهنم تکرار میشه
"اون رفت و من جا موندم"
چرا با اون لحن؟ عصبی نفسم رو بیرون میدم لباسم رو عوض میکنم دوشی میگیرم میرم برای کمک به مادر گل خونه
فاطمه: مامان گلمم کجایی؟
جوابی نمیشنوم دوباره صدا میکنم
فاطمه: مامانننن؟
تو آشپزخونه نیست تو پذیرایی هم نیست
سمت اتاق میرم که صداش رو میشنوم
مامان: بله عزیزم حتما تشریف بیارید قدمتون روی چشم
پشت در وایمیستم یه دفعه در باز میشه
مامان: وای...یاحسین دختر دیوانه شدی؟ این چه وضعشه
با این حرف مامان شروع میکنم به خندیدن
مامان: نخند ببینم برای چی گوش وایسادی
باخنده میگم
فاطمه: گوش واینستاده بودم ...دنبالت بودم دیگه تو
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_هفتاد_پنجم
اتاق نیومدم دیدم آخرشه حالا کی بود؟
مامان: هرکی...زهرم رو ترکوندی
اینو میگه سمت آشپز خونه میره پشتش حرکت میکنم
فاطمه: کی بود مامان داری الکی موضوع رو عوض میکنیاااا
مامان حرفی نمیزنه بلند میشم دوتا چایی میریزم رو صندلی میشینم مامان رو مینشونم
فاطمه: خب بگو کی قراره بیاد؟
مامان: یه آشنا
فاطمه: خب...برای چی؟ کِی ؟
مامان: برای جناب..فرداشب
چایی رو برمیدارم یه قلوپ میخورم ازش
فاطمه: من؟ فرداشب؟ برای چی؟
مامان یه نگاهی بهم میکنه سرش رو تکون میده
مامان: بعضی اوقات فکر میکنم چرا اصلا بهت میگن نخبه
دختر برای چی باید شب بیان اونم برای تو
فاطمه: بزار فکر کنم...اممم
مامان: واییی دختر بگیر دیگه برای خاستگاری
لبخندم محو میشه
فاطمه: خواستگاری؟ و از سمت کدوم آشنا؟
مامان: از طرف خاله مریمت
همینجوری که چایی رو میخوردم دوباره جمله ی مامان رو تکرار میکنم
خاله مریم؟ نرگس و عمو احمد که هیچی میمونه ...
چایی میپره تو گلوم مامان بلند میشه پشتم رو میزنه
مامان: چیه دختر هیولا نیستن ک
میون سرفه هام رو به مامان میگم
فاطمه: یعنی سرگرد؟
مامان خنده ای میکنه
مامان: نه برای نرگس حالت خوب نیستاا
مریم زنگ زد گفت فردا شب برای پسرگلش میاد خواستگاری شما
استکان رو پایین میزارم
فاطمه: بعد شما از من نپرسیدی میخوام یا نه؟
مامان چشماش رو ریز میکنه
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
https://eitaa.com/nashenasa_app/app?startapp=mMnSyXdYjmPKaZpE&btn=پیام.ناشناس
منتظر نظر های خوشگلتون هستم😁
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
https://eitaa.com/nashenasa_app/app?startapp=mMnSyXdYjmPKaZpE&btn=پیام.ناشناس منتظر نظر های خوشگلتون
لینک ناشناسمون عوض شده
چون نمیتونم وارد او یکی بشم اگه اونجا حرفی زدید حالا اینجا بگید☺️🌹
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چقدر قرآن رو دوست داری؟🇮🇷💔
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
9.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تنها شهیدی که آمریکا به شهید کردنش افتخار کرد💔🇮🇷
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷