✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_هفتاد_هفتم
حس ناامنی میکنم وسایل رو برمیدارم از اتاق بیرون میرم
وارد پذیرایی میشم پرده ها رو میکشم با باز شدن در
گوشی از دستم میوفته مامان از اتاق میاد بيرون
مامان: فاطمه؟ چی شده ؟
لبخندی میزنم
فاطمه: هیچی...فقط یکم فضای اتاقم دلگیر بود گفتم بیام اینجا
مامان سر تکون میده وارد آشپزخونه میشه
بیحال روی مبل میشینم شروع به ذکر گفتن میگم برای اینکه خودمو آروم کنم
"الَّذِینَ آمَنُواْ وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُم بِذِکْرِ اللّهِ أَلاَ بِذِکْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ"
《همان کسانى که ایمان آوردهاند و دلهایشان به یاد خدا آرام میگیرد، آگاه باشید که یاد خدا آرام بخش دل هاست》
آیه رو بارها و بارها با خودم تکرار میکنم بلاخره اروم میشم نفسم رو بیرون میدم شروع به انجام بقیه پروژه میکنم
متوجه گذشت زمان نمیشم که مامان صدام میکنه
مامان: فاطمه بیا صبحانه
اشتها ندارم ولی میرم وارد اشپز خونه میشم پشت سرم بابا میاد داخل
جرعت ندارم تو روش نگاه کنم میترسم یهو رنگم مثل دیروز عوض بشه ابروم بره سرم و پایین میندازم
اروم غذام رو میخورم
بابا: فاطمه دیروز سرگرد باهات حرف زد؟
آب دهنم رو قورت میدم سرم همچنان پایینه
فاطمه: اره...تازه دیروز فهمیدم با مهدی رفیق بودن
مامان به تعجب نگاهم میکنه
مامان: یادت نمیاد؟
اروم سرم رو بلند میکنم
فاطمه: چی رو؟
مامان: البته اون موقع تو کم میومدی اینجا بچه هم بودی
فاطمه: منظورت چیه مامان؟
بابا نگاهم میکنه
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_هفتاد_هشتم
بابا: فکر میکنم کلاس دوم بودی علی اومده بود خونه ما کلی هم باهم بازی کردید تو و مهدی و علی
دهنم ۳ متر باز بود
چی شد؟
فاطمه: منظورت اینه که سرگرد از بچگی با مهدی رفیق بوده؟
مامان بیخیال داره غذا میخوره سرش رو تکون میده
مامان: اره یه جورایی ولی یه مدت کوتاه فکر کردم شناختیش
فاطمه: منظورت چیه که فکر کردی شناختم مامانن
مامان: چیکار کنم مادر تو یادت نبود البته حق هم داشتی بعد از اون روز تا یه مدت پدرت نمیزاشت بیای اینجا...علی اینام از اینجا رفتن
گیج شدم این دیگه چه وضعیتی بود؟ اونم روز خواستگاری
مامان: از اون روز عکس دارم میخوای برو تو آلبوم ببین
بی توجه بلند شدم از آشپز خونه زدم بیرون
صدای مامان به گوش میرسید
مامان: گفتم ببین نگفتم الانن حداقل صبحانه ات رو بخور
فاطمه: میام میام...
کمد رو باز میکنم آلبوم رو میارم بیرون
شروع میکنم به گشتن
ورق میزنم ورق میزنم
مامان میاد داخل کنارم میشینه آلبوم رو از دستم میگیره
بعد از چند تا ورق زدن عکس رو پیدا میکنه
سمتم میگیره
با دیدن عکس شروع به خندیدن میکنم من شیلنگ گرفتن دستم دارم مهدی و سرگرد رو دنبال میکنم که خیسشون کنم اونام دارن از دست من فرار میکنن
مامان با دیدن خنده من اروم میخنده
مامان: یادت اومد؟
همونجوری که به عکس نگاه میکردم
فاطمه: بگی نگی هنوز خیلی نه.... آخرش چی شد؟
مامان: اخر چی؟
فاطمه: آخر رسیدم بهشون که خیسشون کنم ؟
مامان عکس رو ازم میگیره
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
https://eitaa.com/nashenasa_app/app?startapp=mMnSyXdYjmPKaZpE&btn=پیام.ناشناس
منتظر نظر های خوشگلتون هستم😁
5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💔شرمنده ام...
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
7.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میدونید چرا اسم جنگ ها رو از روی کشوری انتخاب میکنن که بهش حمله شده؟
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷