✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_هفتاد_هشتم
بابا: فکر میکنم کلاس دوم بودی علی اومده بود خونه ما کلی هم باهم بازی کردید تو و مهدی و علی
دهنم ۳ متر باز بود
چی شد؟
فاطمه: منظورت اینه که سرگرد از بچگی با مهدی رفیق بوده؟
مامان بیخیال داره غذا میخوره سرش رو تکون میده
مامان: اره یه جورایی ولی یه مدت کوتاه فکر کردم شناختیش
فاطمه: منظورت چیه که فکر کردی شناختم مامانن
مامان: چیکار کنم مادر تو یادت نبود البته حق هم داشتی بعد از اون روز تا یه مدت پدرت نمیزاشت بیای اینجا...علی اینام از اینجا رفتن
گیج شدم این دیگه چه وضعیتی بود؟ اونم روز خواستگاری
مامان: از اون روز عکس دارم میخوای برو تو آلبوم ببین
بی توجه بلند شدم از آشپز خونه زدم بیرون
صدای مامان به گوش میرسید
مامان: گفتم ببین نگفتم الانن حداقل صبحانه ات رو بخور
فاطمه: میام میام...
کمد رو باز میکنم آلبوم رو میارم بیرون
شروع میکنم به گشتن
ورق میزنم ورق میزنم
مامان میاد داخل کنارم میشینه آلبوم رو از دستم میگیره
بعد از چند تا ورق زدن عکس رو پیدا میکنه
سمتم میگیره
با دیدن عکس شروع به خندیدن میکنم من شیلنگ گرفتن دستم دارم مهدی و سرگرد رو دنبال میکنم که خیسشون کنم اونام دارن از دست من فرار میکنن
مامان با دیدن خنده من اروم میخنده
مامان: یادت اومد؟
همونجوری که به عکس نگاه میکردم
فاطمه: بگی نگی هنوز خیلی نه.... آخرش چی شد؟
مامان: اخر چی؟
فاطمه: آخر رسیدم بهشون که خیسشون کنم ؟
مامان عکس رو ازم میگیره
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
https://eitaa.com/nashenasa_app/app?startapp=mMnSyXdYjmPKaZpE&btn=پیام.ناشناس
منتظر نظر های خوشگلتون هستم😁
5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💔شرمنده ام...
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
7.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میدونید چرا اسم جنگ ها رو از روی کشوری انتخاب میکنن که بهش حمله شده؟
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ #نقطه_صفر #پارت_هفتاد_هشتم بابا: فکر میکنم کلاس دوم بودی
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_هفتاد_نهم
مامان عکس رو ازم میگیره
مامان: اره ولی چند روز بعدش هر سه تاتون سرما خوردید جالب اینجا بود تو گردن نمیگرفتی میگفتی خودتون اول شروع کردید ...یادمه مادرت کلی شاکی شده بود
لبخندی میزنم...مامان بلند میشه
مامان:خب بلندشو ببینم تا امشب کلی کار داریم
خنده ای میکنم
فاطمه:چشممم بانووو
علی
یه ده دقیقه ای هست تو ماشین نشستم
چشمام رو میبندم
نفسم رو بیرون میدم بلاخره پیاده میشم
در رو باز میکنم وارد حیاط میشم روی تخت زیر درخت دراز میکشم بايد به این مخم یکم استراحت بدم
دستمو روی روی چشمام میزارم کم کم چشمام گرم خواب میشه که در باز میشه
مامان و نرگس همین جوری که دروازه رو میبندن باهم صحبت میکنن که با دیدن من نرگس جیغ ارومی میزنه
دستمو برمیدارم
علی: چته جیغ میزنی
نرگس: علیک سلامم تو عین مرده ها دراز کشیدی حالا به من میگی چرا جیغ میزنم؟
مامان: خب دیگه حالا باز شروع نکنید
علی: کجا بودی مامان؟ چرا نگفتی بیام دنبالتون
مامان میاد کنارم وایمیسته
مامان: نمیخواد کم مونده با این وضعيت دنبال ما هم بیای رفته بودم یه چند تا خرید کنم برای امشب و خواهر گرامی
علی: امشب؟ امشب مگه چه خبره ؟
با تموم شدن حرفم نرگس میزنه زیر خنده نگاهی بهش میکنم
نرگس: تا حالا ندیدم داماد ندونه میخواد بره خواستگاری
با این حرفش نگاهی به مامان میکنم
علی: دوباره مامان؟ باز کیو زیر نظر داری
من که گفتم الان وقتش نیست
مامان چشماش رو ریز میکنه
مامان: که وقتش نیست هاااا
برمیگرده سمت نرگس
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷