eitaa logo
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
1هزار دنبال‌کننده
325 عکس
450 ویدیو
4 فایل
بسم الله الرحمن الرحیم💫 براین زادم و هم بر این بگذرم چنان دان که خاک پی حیدر ام🇮🇷❤️‍🩹 اینجا؟مرید به معنای کسی که با ارادت و باور از یک فرد راه یا مکتب پیروی میکنه😎 محتوا‌؟ دلی😁 کپی،بنرسازی،تبلیغات اطلاعات رو بخون👇🏻😉 https://eitaa.com/etelaut
مشاهده در ایتا
دانلود
7.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میدونید چرا اسم جنگ ها رو از روی کشوری انتخاب میکنن که بهش حمله شده‌؟ ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
سلام سلاممم
صبحتون بخیررر👋🏻
بریم برای پارت بعد ناشناس هارو جواب میدم☺️😁
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ #نقطه_صفر #پارت_هفتاد_هشتم بابا: فکر میکنم کلاس دوم بودی
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ مامان عکس رو ازم میگیره مامان: اره ولی چند روز بعدش هر سه تاتون سرما خوردید جالب اینجا بود تو گردن نمیگرفتی میگفتی خودتون اول شروع کردید ...یادمه مادرت کلی شاکی شده بود لبخندی میزنم...مامان بلند میشه مامان:خب بلندشو ببینم تا امشب کلی کار داریم خنده ای میکنم فاطمه:چشممم بانووو علی یه ده دقیقه ای هست تو ماشین نشستم چشمام رو میبندم نفسم رو بیرون میدم بلاخره پیاده میشم در رو باز میکنم وارد حیاط میشم روی تخت زیر درخت دراز میکشم بايد به این مخم یکم استراحت بدم دستمو روی روی چشمام میزارم کم کم چشمام گرم خواب میشه که در باز میشه مامان و نرگس همین جوری که دروازه رو میبندن باهم صحبت میکنن که با دیدن من نرگس جیغ ارومی میزنه دستمو برمیدارم علی: چته جیغ میزنی نرگس: علیک سلامم تو عین مرده ها دراز کشیدی حالا به من میگی چرا جیغ میزنم؟ مامان: خب دیگه حالا باز شروع نکنید علی: کجا بودی مامان؟ چرا نگفتی بیام دنبالتون مامان میاد کنارم وایمیسته مامان: نمیخواد کم مونده با این وضعيت دنبال ما هم بیای رفته بودم یه چند تا خرید کنم برای امشب و خواهر گرامی علی: امشب؟ امشب مگه چه خبره ؟ با تموم شدن حرفم نرگس میزنه زیر خنده نگاهی بهش میکنم نرگس: تا حالا ندیدم داماد ندونه میخواد بره خواستگاری با این حرفش نگاهی به مامان میکنم علی: دوباره مامان؟ باز کیو زیر نظر داری من که گفتم الان وقتش نیست مامان چشماش رو ریز میکنه مامان: که وقتش نیست هاااا برمیگرده سمت نرگس نویسنده: خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ مامان: زنگ بزن به زهرا بگو که خواستگاری تعطیله نفسم رو بیرون میدم علی: ممنونم میام دوباره چشمام رو ببندم که مثل برق گرفته ها بلند میشم که نزدیکه بیوفته رو زمین ولی خودمو جمع و جور میکنم علی: زهرا؟ منظورتون خاله زهراست؟ همسر سردار مادر مهدی؟ مامان سرش رو به نشونه تاسف تکون میده مامان: دارم فکر میکنم چجوری تاحالا تونستی این همه مجرم دستگیر کنی... اره حالا یکم استراحت کن با این قیافه امشب دختره رو فراری ندی خوبه نرگس همینجوری ک میخنده و میره تو خونه با صدای بلندی میگه نرگس : مبارکهههه خان داداش روی تخت میشینم... گوشیم رو درمیارم بلهههه امروز آخرین روز چله بود سرم رو بلند میکنم به آسمون خیره میشم علی: خیلی دمت گرم داری بلند میشم وارد خونه میشم یه چند ساعتی استراحت میکنم بعد شروع به انجام کارهام میکنم چرا انقدر استرس دارم‌؟ وضو میگیرم سجاده رو پهن میکنم دو رکعت نماز شکر میخونم بعد از نماز روی سجاده میشینم ارامش تو خونم جریان پیدا میکنه که در صدا میخوره نرگس: علییی آماده ای دیگه نماز مغرب رو بخونیم میریمااا همینجوری که روی سجاده نشستم به عکس خودمو مهدی نگاه میکنم علی: مهدی... امشب هوامو داشته باش بلاخره زمان ش میرسه کت شلوارم رو تنم میکنم موهامو شونه میکنم قشنگ به خودم میرسم در اتاق رو باز میکنم بیرون میرم مامان به محض دیدن دوباره شروع میکنه مامان: به بههه بههه بههه پسرم چشم نخورده چقدر خوش تیپ شده لبخندی میزنم بابا با دیدنم سمتم میاد دستی به بازوم میکشه لبخندی میزنه باهم سوار ماشین میشیم و سمت خونه سردار حرکت میکنیم تو راه گل و شیرینی میگیرم زیرلب ذکر میگم تو زندگیم برای آزمون ورودی به کارم انقدر استرس نکشیدم تو این. وضعیت این نرگس هم هعی شوخی میکرد مامان بابا میخندیدن نویسنده: خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ علی:خدایا خودت نجاتم بده نرگس: چیزی گفتی داداش؟ علی: نه بابا تو ادامه بده بلاخره می‌رسیم چرا انقدر راه کوتاه بنظر میومد؟ گل و برمیدارم مدام زیر لب ذکر میگم و از خدا کمک میخوام مامان زنگ در رو میزنه بلافاصله در باز میشه میزارم همه برن داخل بعد خودم میرم دروازه رو میبندم نفسم رو بیرون میدم علی: خدایا به امیدخودت مامان میره تو پشتش بابا بعد نرگس آخرشم نوبت منه اول با سردار بعد با خاله زهرا سلام علیک میکنم سرم و پایین میندازم گل رو سمت خانم حسینی میگیرم اونم با صدای ارومی تشکر میکنه میرم رو مبل تک نفره میشینم بابا و سردار گرم صحبت میشن خانم هام تو حال خودشونن منه بدبخت هم اینجا منتظرم خاله زهرا خانم حسینی رو صدا میزنه که چایی رو بیاره اول به بزرگتر ها تعارف میکنه بعد سمت من میاد اروم چایی رو میگیرم تشکری میکنم نه من سرم و بلند میکنم نه ایشون خوبه باهم همکار هم هستیم بلاخره بابا شروع میکنه بابا: والا محمدجان مزاحمت شدیم برای این پسر ما خودت که باهاش بودی اخلاقشو میدونی شاید یکم غیر قابل تحمل باشه ولی میشه باهاش زندگی کرد با تمام شده حرف بابا صدای خنده هم بلند میشه من اینجا دارم تخریب شخصیتی میشم بقیه میخندن چه جالب خودمم برای چند لحظه خنده ام میگیره بابا ادامه میده بابا: خانواده ما رو هم ک میشناسی حالا اگه اجازه بدی این دوتا جوون برن حرف هاشون رو بزنن سردار:این چه حرفیه احمد اجازه ما دست شماست علی اقا مثل پسر خودم میمونه اول منو نگاه میکنه بعد خانم حسینی رو سردار: فاطمه جان...اقا علی رو راهنمایی کن خانم حسینی بلند میشه منم با اجازه ای میگم بلند میشم پشت سرشون حرکت میکنم به اتاق می‌رسیم خانم حسینی: بفرمایید علی: خانم ها مقدم ترن شما بفرمایید. نویسنده: خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
سه پارت تقدیم نگاهای قشنگتون ✨💐
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سید مجید نقطه زن😉❤️‍🔥🇮🇷 ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
یه سری از دوستان گفتن از این پارت رفته اون پارت بچه هاا پارت ها همه به ترتیب بارگذاری شدن نمیدونم فکر کنم مشکل ایتاست ولی چون هر روز صبح و شب من پارت گذاشتم راحت میتونید پیدا کنید یکم باید بگردید با هشتگ و اینا فکر نکنم بشه پیدا کرد☺️ شرمنده بازم دست من نیستش😔