eitaa logo
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
1هزار دنبال‌کننده
325 عکس
450 ویدیو
4 فایل
بسم الله الرحمن الرحیم💫 براین زادم و هم بر این بگذرم چنان دان که خاک پی حیدر ام🇮🇷❤️‍🩹 اینجا؟مرید به معنای کسی که با ارادت و باور از یک فرد راه یا مکتب پیروی میکنه😎 محتوا‌؟ دلی😁 کپی،بنرسازی،تبلیغات اطلاعات رو بخون👇🏻😉 https://eitaa.com/etelaut
مشاهده در ایتا
دانلود
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ مامان: زنگ بزن به زهرا بگو که خواستگاری تعطیله نفسم رو بیرون میدم علی: ممنونم میام دوباره چشمام رو ببندم که مثل برق گرفته ها بلند میشم که نزدیکه بیوفته رو زمین ولی خودمو جمع و جور میکنم علی: زهرا؟ منظورتون خاله زهراست؟ همسر سردار مادر مهدی؟ مامان سرش رو به نشونه تاسف تکون میده مامان: دارم فکر میکنم چجوری تاحالا تونستی این همه مجرم دستگیر کنی... اره حالا یکم استراحت کن با این قیافه امشب دختره رو فراری ندی خوبه نرگس همینجوری ک میخنده و میره تو خونه با صدای بلندی میگه نرگس : مبارکهههه خان داداش روی تخت میشینم... گوشیم رو درمیارم بلهههه امروز آخرین روز چله بود سرم رو بلند میکنم به آسمون خیره میشم علی: خیلی دمت گرم داری بلند میشم وارد خونه میشم یه چند ساعتی استراحت میکنم بعد شروع به انجام کارهام میکنم چرا انقدر استرس دارم‌؟ وضو میگیرم سجاده رو پهن میکنم دو رکعت نماز شکر میخونم بعد از نماز روی سجاده میشینم ارامش تو خونم جریان پیدا میکنه که در صدا میخوره نرگس: علییی آماده ای دیگه نماز مغرب رو بخونیم میریمااا همینجوری که روی سجاده نشستم به عکس خودمو مهدی نگاه میکنم علی: مهدی... امشب هوامو داشته باش بلاخره زمان ش میرسه کت شلوارم رو تنم میکنم موهامو شونه میکنم قشنگ به خودم میرسم در اتاق رو باز میکنم بیرون میرم مامان به محض دیدن دوباره شروع میکنه مامان: به بههه بههه بههه پسرم چشم نخورده چقدر خوش تیپ شده لبخندی میزنم بابا با دیدنم سمتم میاد دستی به بازوم میکشه لبخندی میزنه باهم سوار ماشین میشیم و سمت خونه سردار حرکت میکنیم تو راه گل و شیرینی میگیرم زیرلب ذکر میگم تو زندگیم برای آزمون ورودی به کارم انقدر استرس نکشیدم تو این. وضعیت این نرگس هم هعی شوخی میکرد مامان بابا میخندیدن نویسنده: خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ علی:خدایا خودت نجاتم بده نرگس: چیزی گفتی داداش؟ علی: نه بابا تو ادامه بده بلاخره می‌رسیم چرا انقدر راه کوتاه بنظر میومد؟ گل و برمیدارم مدام زیر لب ذکر میگم و از خدا کمک میخوام مامان زنگ در رو میزنه بلافاصله در باز میشه میزارم همه برن داخل بعد خودم میرم دروازه رو میبندم نفسم رو بیرون میدم علی: خدایا به امیدخودت مامان میره تو پشتش بابا بعد نرگس آخرشم نوبت منه اول با سردار بعد با خاله زهرا سلام علیک میکنم سرم و پایین میندازم گل رو سمت خانم حسینی میگیرم اونم با صدای ارومی تشکر میکنه میرم رو مبل تک نفره میشینم بابا و سردار گرم صحبت میشن خانم هام تو حال خودشونن منه بدبخت هم اینجا منتظرم خاله زهرا خانم حسینی رو صدا میزنه که چایی رو بیاره اول به بزرگتر ها تعارف میکنه بعد سمت من میاد اروم چایی رو میگیرم تشکری میکنم نه من سرم و بلند میکنم نه ایشون خوبه باهم همکار هم هستیم بلاخره بابا شروع میکنه بابا: والا محمدجان مزاحمت شدیم برای این پسر ما خودت که باهاش بودی اخلاقشو میدونی شاید یکم غیر قابل تحمل باشه ولی میشه باهاش زندگی کرد با تمام شده حرف بابا صدای خنده هم بلند میشه من اینجا دارم تخریب شخصیتی میشم بقیه میخندن چه جالب خودمم برای چند لحظه خنده ام میگیره بابا ادامه میده بابا: خانواده ما رو هم ک میشناسی حالا اگه اجازه بدی این دوتا جوون برن حرف هاشون رو بزنن سردار:این چه حرفیه احمد اجازه ما دست شماست علی اقا مثل پسر خودم میمونه اول منو نگاه میکنه بعد خانم حسینی رو سردار: فاطمه جان...اقا علی رو راهنمایی کن خانم حسینی بلند میشه منم با اجازه ای میگم بلند میشم پشت سرشون حرکت میکنم به اتاق می‌رسیم خانم حسینی: بفرمایید علی: خانم ها مقدم ترن شما بفرمایید. نویسنده: خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
سه پارت تقدیم نگاهای قشنگتون ✨💐
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سید مجید نقطه زن😉❤️‍🔥🇮🇷 ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
یه سری از دوستان گفتن از این پارت رفته اون پارت بچه هاا پارت ها همه به ترتیب بارگذاری شدن نمیدونم فکر کنم مشکل ایتاست ولی چون هر روز صبح و شب من پارت گذاشتم راحت میتونید پیدا کنید یکم باید بگردید با هشتگ و اینا فکر نکنم بشه پیدا کرد☺️ شرمنده بازم دست من نیستش😔
12.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فهمیدی ما ابر قدرتیم یا جور دیگه بگیم؟🇮🇷😏 ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
سلامم سلاممم👋🏻
بریم پارت؟
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ ایشون وارد میشن منم پشت سرش وارد میشم روی صندلی میز میشینم روبرو تخت که خانم حسینی نشستن سکوتت عین چی برقرار شده من منتظر ایشون شروع کنه ایشون هم فکر کنم منتظره من شروع کنم بلاخره سکوت رو میشکنم علی: فکر کنم تا حدودی منو بشناسید علی مهدوی ام ۲۶سالمه از شغلم که خبر دارید خطراتش رو هم میدونید شاید اونجا یکم جدی باشم ولی تمام سعی ام اینه ک زندگی شخصی رو از کار جدا کنم نمیشه گفت وضعیت مالی عالی دارم ولی تمام تلاشم رو میکنم زندگی مرفه ای برای شما ایجاد کنم خانم حسینی همینطور که گوش میدن سر تکون میدن خانم حسینی: چون خانواده‌ها همدیگه رو میشناسن از خیلی موضوعات میشه رد شد ولی یه سری میمونه علی: درخدمتم خانم حسینی: با ادامه تحصیل من مشکلی ندارید؟ چون من رشته ام رو دوست دارم و میخوام ادامه اش بده علی: منم حتما حمایتتون میکنم خانم حسینی: نمیدونم گفتنش درسته یا نه ولی میخوام اگه امکان داره عروسی گرفته نشه یا اگه قراره گرفته بشه مکانش رو من انتخاب کنم علی: چشم هرچی شما بگید خانم حسینی: من روزی حلال برام خیلی مهمه و از همسر آینده ام هم انتظار دارم براش مهم باشه البته جسارت نمیکنم چون شما و خانواده رو میشناسم علی: متوجه هستم برای بنده هم مهمه از این مورد خیالتون راحت خانم حسینی: سوال آخرم اینکه شما اهل گفت و گو هستید؟ منظورم اینه که من دوست دارم مشکلات یا مسائلی که بینمون پیش میاد رو خودمون با گفت و گو حل کنیم میدونم یه سری مسائل راجب کارتون رو نمیتونید بگید و یا یه سری مشکلات علی: متوجه حرفتون شدم از این بابت هم خیالتون راحت خانم حسینی:شما سوالی ندارید علی: نه...هرچی شما مدنظرتونه مدنظر منم هست خانم حسینی: پس بریم؟ زیاد منتظرشون گذاشتیم علی: بفرمایید از اتاق بیرون میریم ماشالله اونور چه خبره همه تو حال خودشونن به محض رسیدن ما سکوت حاکم میشه ما دوتام ا عین این بچه ها که سرمون پایینه مامان: خوب عروس خانم دهنمون رو شیرین کنیم؟ نویسنده: خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ نگاهم زیرچشمی سمت خانم حسینی میره بیچاره از خجالت قرمز شده سرش رو هم هی می‌بره پایین تر مامان خنده ای میکنه مامان: پس مبارکهه صدای صلوات تو فضای خونه میپیچه یکم خم میشم ولی فاصله رو حفظ میکنم علی: فکر کنم امشب باید از یه بالش نرم استفاده کنید خانم حسینی یکم سرش رو میاره بالا خانم حسینی: متوجه نشدم علی: فکر نکنم تا اخر مجلس گردنی بمونه براتون با تموم شدن حرفم خانم حسینی اروم میزنه زیر خنده منم خنده‌ام میگیره.... فاطمه کنار مامان میشینم سرم پایینه تو فکرم همه مشغول ان و راجب مهریه و تاریخ عقد صحبت میکنن سرگرد: هرچی ایشون بگن من قبول میکنم سکوت ایجاد میشه نگاها سمت من برمیگرده خاله مریم: فاطمه نظرت چیه دخترم یکم فکر میکنم نفسم رو بیرون میدم فاطمه: یه سکه تمام بهار آزادی همراه با ۱۴ شاخه گل نرگس یا رز برای چند لحظه همه با تعجب نگاهم میکنن نرگس:ولی این ک نمیشه... پشت سر نرگس خاله مریم هم تایید میکنه برای یه لحظه‌ خنده ام میگیره بجای اینکه طرف سرگرد باشن دارن به من میگن بیشترش کنم مامان نزدیک میاد مامان: مطمئنی؟ فاطمه: اره عمو احمد: نه اینجوری نمیشه حداقل ۱۰ تا باید باشه چشمام گشاد میشه ۱۰ تا؟ بابا: نظرت چیه دخترم ؟ تو این میون فقط سرگرد حرفی نمیزنه انگار هنوز منتظره منه فاطمه:پس دوتا به نیت امام علی علیه السلام و خانم فاطمه زهرا علیهاالسلام نویسنده: خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷