eitaa logo
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
958 دنبال‌کننده
325 عکس
450 ویدیو
4 فایل
بسم الله الرحمن الرحیم💫 براین زادم و هم بر این بگذرم چنان دان که خاک پی حیدر ام🇮🇷❤️‍🩹 اینجا؟مرید به معنای کسی که با ارادت و باور از یک فرد راه یا مکتب پیروی میکنه😎 محتوا‌؟ دلی😁 کپی،بنرسازی،تبلیغات اطلاعات رو بخون👇🏻😉 https://eitaa.com/etelaut
مشاهده در ایتا
دانلود
بریم پارت؟
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ ایشون وارد میشن منم پشت سرش وارد میشم روی صندلی میز میشینم روبرو تخت که خانم حسینی نشستن سکوتت عین چی برقرار شده من منتظر ایشون شروع کنه ایشون هم فکر کنم منتظره من شروع کنم بلاخره سکوت رو میشکنم علی: فکر کنم تا حدودی منو بشناسید علی مهدوی ام ۲۶سالمه از شغلم که خبر دارید خطراتش رو هم میدونید شاید اونجا یکم جدی باشم ولی تمام سعی ام اینه ک زندگی شخصی رو از کار جدا کنم نمیشه گفت وضعیت مالی عالی دارم ولی تمام تلاشم رو میکنم زندگی مرفه ای برای شما ایجاد کنم خانم حسینی همینطور که گوش میدن سر تکون میدن خانم حسینی: چون خانواده‌ها همدیگه رو میشناسن از خیلی موضوعات میشه رد شد ولی یه سری میمونه علی: درخدمتم خانم حسینی: با ادامه تحصیل من مشکلی ندارید؟ چون من رشته ام رو دوست دارم و میخوام ادامه اش بده علی: منم حتما حمایتتون میکنم خانم حسینی: نمیدونم گفتنش درسته یا نه ولی میخوام اگه امکان داره عروسی گرفته نشه یا اگه قراره گرفته بشه مکانش رو من انتخاب کنم علی: چشم هرچی شما بگید خانم حسینی: من روزی حلال برام خیلی مهمه و از همسر آینده ام هم انتظار دارم براش مهم باشه البته جسارت نمیکنم چون شما و خانواده رو میشناسم علی: متوجه هستم برای بنده هم مهمه از این مورد خیالتون راحت خانم حسینی: سوال آخرم اینکه شما اهل گفت و گو هستید؟ منظورم اینه که من دوست دارم مشکلات یا مسائلی که بینمون پیش میاد رو خودمون با گفت و گو حل کنیم میدونم یه سری مسائل راجب کارتون رو نمیتونید بگید و یا یه سری مشکلات علی: متوجه حرفتون شدم از این بابت هم خیالتون راحت خانم حسینی:شما سوالی ندارید علی: نه...هرچی شما مدنظرتونه مدنظر منم هست خانم حسینی: پس بریم؟ زیاد منتظرشون گذاشتیم علی: بفرمایید از اتاق بیرون میریم ماشالله اونور چه خبره همه تو حال خودشونن به محض رسیدن ما سکوت حاکم میشه ما دوتام ا عین این بچه ها که سرمون پایینه مامان: خوب عروس خانم دهنمون رو شیرین کنیم؟ نویسنده: خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ نگاهم زیرچشمی سمت خانم حسینی میره بیچاره از خجالت قرمز شده سرش رو هم هی می‌بره پایین تر مامان خنده ای میکنه مامان: پس مبارکهه صدای صلوات تو فضای خونه میپیچه یکم خم میشم ولی فاصله رو حفظ میکنم علی: فکر کنم امشب باید از یه بالش نرم استفاده کنید خانم حسینی یکم سرش رو میاره بالا خانم حسینی: متوجه نشدم علی: فکر نکنم تا اخر مجلس گردنی بمونه براتون با تموم شدن حرفم خانم حسینی اروم میزنه زیر خنده منم خنده‌ام میگیره.... فاطمه کنار مامان میشینم سرم پایینه تو فکرم همه مشغول ان و راجب مهریه و تاریخ عقد صحبت میکنن سرگرد: هرچی ایشون بگن من قبول میکنم سکوت ایجاد میشه نگاها سمت من برمیگرده خاله مریم: فاطمه نظرت چیه دخترم یکم فکر میکنم نفسم رو بیرون میدم فاطمه: یه سکه تمام بهار آزادی همراه با ۱۴ شاخه گل نرگس یا رز برای چند لحظه همه با تعجب نگاهم میکنن نرگس:ولی این ک نمیشه... پشت سر نرگس خاله مریم هم تایید میکنه برای یه لحظه‌ خنده ام میگیره بجای اینکه طرف سرگرد باشن دارن به من میگن بیشترش کنم مامان نزدیک میاد مامان: مطمئنی؟ فاطمه: اره عمو احمد: نه اینجوری نمیشه حداقل ۱۰ تا باید باشه چشمام گشاد میشه ۱۰ تا؟ بابا: نظرت چیه دخترم ؟ تو این میون فقط سرگرد حرفی نمیزنه انگار هنوز منتظره منه فاطمه:پس دوتا به نیت امام علی علیه السلام و خانم فاطمه زهرا علیهاالسلام نویسنده: خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ نگاهم بالا میاد لبخند روی لب سرگرد رو میبینم بلاخره بعد از کلی بحث خواسته من قبول میشه قرار عقد هم میوفته فردا ظهر که صبح کارهای گروه خونی و خرید حلقه انجام بشه البته به اصرار سرگرد بود شغلشون هم جوری نیست ک امکانش رو بده همش بیرون باشن اونم وسط همچین پرونده ای بعد از رفتن سرگرد و خانوادشون خسته چادرم رو درمیارم روی مبل میشینم با روسری خودمو باد میزنم قرار شد صبح زود سرگرد بیاد دنبال من تا باهم برای خرید حلقه بریم نرگس هم قرار شد باهامون بیاد مامان و بابا از حیاط میان داخل خونه به احترامشون بلند میشم کمک میکنم مامان وسایل رو جمع کنه ظرف هارو میشورم واقعا گردنم درد میکنه مامان همش زیر چشمی نگاهم میکنه منم اصلا به روی خودم نمیارم به محض تموم شدن ظرف ها فرار میکنم سمت اتاقممم روی تخت خودمو پرت میکنم به سقف خیره میشم اتفاقات امشب و مرور میکنم بالشتو میزارم رو صورتم نمیدونم چرا یه حسی باحالی دارم حالا مردم فکر میکنن ما شوهر ندیده ایم (شمابه دل نگیرید یکم ذوق داره بچم) میخوام بخوابم که صدای پیامک گوشیم میاد اول میترسم ببینم کیه نمیخوام حال خوشم خراب بشه ولی به ترس غلبه میکنم صفحه رو روشن میکنم پیام : سلام شبتون بخیر بیدارید؟ یکم فکر میکنم رسمی صحبت میکنه نمیخواد خیلی صمیمی بشه پس‌... پیامک بعدی میاد: گردنتون خوبه؟ با دیدن پیام اروم میزنم زیر خنده جواب میدم: سلام شب شماهم بخیر بله بیدارم به لطف گردنی که ندارم منتظر به گوشی خیره شدم پیام رو برسی میکنم زیاد صمیمی حرف زدم؟ لحنم بد بود ؟ پیامک در جواب میاد: اینو در آینده یادم میمونه پیام بعدی میاد: فردا ساعت ۷ میام دنبالتون اول بریم آزمایشگاه بعد بریم برای خرید مشکلی ندارید؟ نویسنده: خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
سه پارت تقدیم نگاهای قشنگتون ✨💐
السلام علیک یا صاحب الزمان✨
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🥺❤️‍🩹 ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
سلام سلاممم👋🏻 صبح بخیر..
بریم برای پارت😉
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ #نقطه_صفر #پارت_هشتاد_چهارم نگاهم بالا میاد لبخند روی لب
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ جواب رو مینویسم : من که نه هرموقع شما شرایط داشتید فقط نرگس اذیت نمیشه جند ثانیه نمیشه پیام میاد: اون اشکال نداره منو خیلی اذیت کرده اروم میخندم مینویسم: پس وقت تلافیه جواب میاد: یه جورایی بلافاصله پیام بعدی میاد خستتون نمیکنم پس اگه خداخواست فردا میبینمتون شبتون بخير بعد از جواب وگفتن شب بخير چشمام رو میبندم ولی خواب به چشمام نمیاد هعی جابجا میشم باید بخوابم انقدر اینور اونور میکنم تا خوابم می‌بره با صدای زنگ گوشی بلند میشم وضو میگیرم سجاده رو پهن میکنم نمازم رو میخونم بعد روی سجاده میشینم از آرامشی که ایجاد میشه لذت می‌بره دوست دارم ساعت ها همینجوری باشم ولی خب نمیشه بعد از یکم خلوت با خدا بلند میشم مثل تموم دخترا اولین سوالی که باید بهش جواب بدم لباس چی بپوشم؟ لباس ها رو زیر رو رو میکنم بلاخره یه لباس مناسب پیدا میکنم بلند و راحت بعد از عوض کردن لباسم روسریم رو سرم میکنم لبنانی میبندم خودمو تو آینه نگاه میکنم تعریف از خودم نباشه خیلی خوشگل شدم (تعریف؟ نه بابا فحش دادی الان) به ساعت نگاه میکنم ۶ یعنی انقدر طول کشید؟ زمانم زود میگذره چادر و کیفم رو برمیدارم از اتاق بیرون میرم وارد اشپز خونه میشم چایی رو دم میدم میز رو میچینم مامان از اتاق بیرون میاد فاطمه: سلاممم صبح بخیر مامان: سلا...اوه این خوشگل خانم کیه؟ اروم میخندم فاطمه: ماماننن.. نویسنده: خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ مامان: باشه زشت خانم خوبه ؟ سرم رو تکون میدم فاطمه: بابا؟ بیدار شده ؟ مامان: اره داره آماده میشه مامان پشت میز میشینه منم چایی میریزم میشینم بابا وارد آشپزخونه میشه با دیدن ما چشماشو ریز میکنه فاطمه: سلام..صبح بخیر قربان بابا میخنده بابا: علیک سلام سرباز خبریه؟ من و مامان با تعجب نگاهش میکنیم بابا: سرخیز شدید اروم میزنم زیر خنده فاطمه: بابا...یه جوری میگی هرکی ندونه فکر میکنه ما تا ۲ ظهر میخوابیم مامان با این حرفم سرش رو تکون میده مامان: همین که این خانم زشته میگه فاطمه: ماماننن‌! مامان: عههه خب چیکار کنم بگم خوشگل یه چیزا بگم زشت یه چیز دیگه فاطمه: هیچی بنظرم بیاید در آرامش صبحانه بخوریم بابا پشت میز میشینه شروع به خوردن صبحانه میکنن منم نگاه میکنم هرچند بازم نمکم رو میریزم نگاهم به ساعت میوفته پنج دقیقه به هفت بلند میشم مامان: کجا میری؟ با تعجب نگاش میکنم فاطمه:سرگرد گفت ۷ میاد دنبالم بریم برای کارای ظهر مامان: اووو اره راست میگی خنده ای میکنم با اجازه ای میگم چادرم و سرم میکنم و از خونه میزنم بیرون در حیاط رو باز میکنم با ماشین سرگرد روبرو میشم خودش به ماشین تکیه داده نگاهم سمت نرگس میره چشماش باز نمیشه سعی میکنم خنده ام رو کنترل کنم فاطمه:سلام صبحتون بخیر سرگرد: سلام صبح شمام بخیر نگاهم دوباره سمت نرگس میره این بدبخت اصلا تو این حال و هوا نیست خنده ام میگیره نویسنده: خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷