eitaa logo
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
979 دنبال‌کننده
325 عکس
450 ویدیو
4 فایل
بسم الله الرحمن الرحیم💫 براین زادم و هم بر این بگذرم چنان دان که خاک پی حیدر ام🇮🇷❤️‍🩹 اینجا؟مرید به معنای کسی که با ارادت و باور از یک فرد راه یا مکتب پیروی میکنه😎 محتوا‌؟ دلی😁 کپی،بنرسازی،تبلیغات اطلاعات رو بخون👇🏻😉 https://eitaa.com/etelaut
مشاهده در ایتا
دانلود
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من پای چیزی که درست باشه میمونم ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
امام على عليه السلام: إنَّ الأشياءَ لمّا ازدَوَجَتْ ازدَوَجَ الكَسَلُ و العَجزُ فَنَتجا بَينَهُما الفَقرَ آنگاه كه اشياء با يكديگر جفت شدند، تنبلى و ناتوانى با هم ازدواج كردند و از آنها فقر متولّد شد ميزان الحكمه جلد10 صفحه 130 ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
531.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چرا گریه میکنی؟! ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
هی نگو فردا انجامش میدم این حرف کارت رو آنقدر عقب میندازه که کلا هیچوقت اون کار رو انجام نمیدی با آنقدر دیر انجام میدی که فایده نداره پس اینجوری فکر کن و اینو با خودت تکرار کن فردایی وجود نداره یا همین امروز انجام میدم یا هیچ وقت🌱✨
سلام سلامم👋🏻
شبتون بخیر شرمنده بابت تاخیر سعی میکنم فردا جبرانی بزارم براتون😔🙃
بریم برای پارت؟
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ سرم رو تکون میدم از ساختمون بیرون میایم علی از ساختمون بیرون میایم نرگس:خب... برنامه چیه شونه ای بالا میندازم خانم حسینی: میخوایید بریم صبحانه بخوریم حالا که آزمایش دادیم توافق میکنیم یکم میگردم ولی صبح به این زودی جایی باز نیست چایی میگیرم همراه با کیک توی ماشین برمیگردم چایی نرگس رو میدم دستش برای خودمو میزارم رو داشبورد کولر رو میزنم چایی رو میگیرم جلوش تا یکم خنک بشه نرگس و خانم حسینی هم با تعجب نگام میکنن بعد از یکم خنک شدن چایی رو سمت خانم حسینی میگیرم اول یکم صبر میکنه بعد اروم چایی رو ازم میگیره سریع روشو اونور میکنه هرچند میشه این رو فهمید که دوباره قرمز شده نگاهم سمت نرگس برمیگرده که چپ چپ نگاهم میکنه خنده ام رو کنترل میکنم علی: چی شده نرگس چرا چشمات چپ شده نرگس: فقط فاطمه ادم بود؟ من چیم پس؟ چشمام رو ریز میکنم علی:همینه که هست نرگس:عههه اینجوریه علی: بله کوچولو نرگس: کی گفته من کوچولو ام من امسال کنکور دارم علی: اون از لحاظ سنیه من شخصیتی گفتم این حرفم باعث میشه مشتی به بازوم بزنه ولی اخر چایی داغ میریزه رو دستش دادش میره هوا جلوی خنده ام رو میگیرم ولی صدای خنده خانم حسینی بلند میشه با دستش جلوی دهنش رو میگیره نرگس با تعجب نگاهش میکنه نرگس: میخندی؟ خانم حسینی: وایی نرگس تو انقدر حسود بودی؟ نرگس: حسود؟ من ؟ کًی؟ علی: همین الان نرگس: من حسودی نکردم فقط سوال پرسیدم خانم حسینی: سوال هوممم؟ نرگس چپ چپ به هردومون نگاه میکنه نویسنده: خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ زمان میگذره کم کم فکرم درگیر میشه ولی نمیخوام یه درصد هم به منفی شدن آزمایش فکر کنم زیر لب ذکر میگم از ماشین پیاده میشم اطراف رو برسی میکنم باید تو این شرایط هم حواسم باشه نگاهم میچرخه به گوشه گوشه هاا توجهم سمت یه ماشین میره یه هیوندا مشکی شیشه دودی بدون پلاک فاصله زیادی با ماشین خودم داره ولی چقدر برام آشناست؟ کجا دیدمش؟ یکم صبر میکنم ولی حس خوبه ندارم ماشین رو دور میزنم در سمت شاگرد رو باز میکنم از داخل داشبورد اسلحه رو برمیدارم نرگس و خانم حسینی منو با تعجب نگاه میکنن نرگس: علی...؟ علی: نگران هیچی نباشید خب ؟ هر اتفاقی افتاد داخل ماشین بمون میخوام بیام برم بیرون که نرگس دستمو میگیره نرگس: کجا میری؟ علی: برمیگردم حواستون به حرفی که زدم باشه از ماشین فاصله میگیرم اسلحه رو پشت کمرم میزارم خیابون تقریبا خلوته یه قدم جلو میرم اتفاقی نمی‌افته قدم بعدی بازم خبری نیست با قدم سوم ماشین روشن میشه پس حدسم درست بوده با قدم چهارم صدای گاز ماشین تو خیابون میپیچه گوش خراش و رو مخ ماشین حرکتی نمیکنه مشخصه این کار از قصده انگار میخواد چیزی رو یادآوری یا ثابت کنه قدم بعدی رو برمیدارم که ماشین حرکت میکنه با تمام سرعت سمتم میاد ولی من حرکتی نمیکنه در کمال تعجب از کنار من رد میشه با تمام توان کنار ماشین ترمز میزنه صدای جیغ لاستیک بلند میشه سمت ماشین میدوم که دور میزنه و با تمام سرعت میره گوشیم رو بیرون میارم زنگ میزنم علی: سلام..جواد قشنگ گوش کن چی میگم جواد: سلام قربان علی: یه هیوندای مشکی شیشه ها دودی به داخل هیج دیدی نداری نگاهی به اطراف میکنم علی: خیابون ..... چند دقیقه صبر میکنم جواد: پیدا کردم ... علی: عالیه زیر نظرش بگیر کجا میره کجا رفته امار کلش رو میخوام جواد: متوجه شدم نویسنده: خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ علی: حواست رو جمع کن جواد: چشم قربان گوشی رو قطع میکنم این ماشین برام آشناست....مطمئنم یه جایی دیدمش سمت ماشین خودم برمیگردم در سمت نرگس رو باز میکنم نرگس: فاطمه... رنگت پریده نفس بکش اخم میکنم نگرانی تو وجودم عین ویروس پخش میشه ماشین رو دور میزنم در رو باز میکنم علی: خانم حسینی...اروم باش خانم حسینی: من...من... علی: خانم حسینی منو نگاه کن... به من نگاه کن علی: فاطمه!!! نگاهش سمت من میاد علی: اروم باش...نفس بکش... اروم باش بلند میشم بطری آبی میگیرم درش رو باز میکنم با دست های لروزن بطری رو میگیره نرگس سعی میکنه ارومش کنه دستمال رو از داشبورد برمی‌دارم سمتش میگیرم تا صورتش رو پاک کنه تو همین حین گوشیم زنگ میخوره از سمت آزمایشگاه اول میخوام بزارم خانم حسینی و نرگس تو ماشین بمونن ولی نمیتونم ریسک کنم پس صبر میکنم حال خانم حسینی بهتر بشه زیر لب استغفار میکنم درسته قراره عقد کنیم ولی هنوز به هم محرم نشدیم دستی به صورتم میکشم وقتی حالشون بهتر میشه باهم سمت ساختمون میریم دروغ چرا استرس دارم‌ ذهنمم مشغوله با صدای نرگس به خود میام نرگس: داداش...؟ نمیری جواب رو بگیری؟ علی: ها؟ آها میرم سمت مسئول میرم سرم رو پایین میندازم دختری با حجاب نچندان خوب بعد از دادن مشخصات چند دقیقه میگذره و بعد برگه میاد دستم جرعت نمیکنم بازش کنم زیرلب صلوات میفرستم توکل به خدا نگاه نرگس و خانم حسینی رو روی خودم حس میکنم برای چند لحظه به برگه خیره میشم نفسم رو بیرون میدم بازش میکنم پیش نرگس و خانم حسینی برمیگردم نرگس: چی شد داداش؟ علی: جواب.... نگاه سوالی نرگس و خانم حسینی رو میبینم نویسنده: خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷