eitaa logo
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
1هزار دنبال‌کننده
325 عکس
450 ویدیو
4 فایل
بسم الله الرحمن الرحیم💫 براین زادم و هم بر این بگذرم چنان دان که خاک پی حیدر ام🇮🇷❤️‍🩹 اینجا؟مرید به معنای کسی که با ارادت و باور از یک فرد راه یا مکتب پیروی میکنه😎 محتوا‌؟ دلی😁 کپی،بنرسازی،تبلیغات اطلاعات رو بخون👇🏻😉 https://eitaa.com/etelaut
مشاهده در ایتا
دانلود
شبتون بخیر شرمنده بابت تاخیر سعی میکنم فردا جبرانی بزارم براتون😔🙃
بریم برای پارت؟
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ سرم رو تکون میدم از ساختمون بیرون میایم علی از ساختمون بیرون میایم نرگس:خب... برنامه چیه شونه ای بالا میندازم خانم حسینی: میخوایید بریم صبحانه بخوریم حالا که آزمایش دادیم توافق میکنیم یکم میگردم ولی صبح به این زودی جایی باز نیست چایی میگیرم همراه با کیک توی ماشین برمیگردم چایی نرگس رو میدم دستش برای خودمو میزارم رو داشبورد کولر رو میزنم چایی رو میگیرم جلوش تا یکم خنک بشه نرگس و خانم حسینی هم با تعجب نگام میکنن بعد از یکم خنک شدن چایی رو سمت خانم حسینی میگیرم اول یکم صبر میکنه بعد اروم چایی رو ازم میگیره سریع روشو اونور میکنه هرچند میشه این رو فهمید که دوباره قرمز شده نگاهم سمت نرگس برمیگرده که چپ چپ نگاهم میکنه خنده ام رو کنترل میکنم علی: چی شده نرگس چرا چشمات چپ شده نرگس: فقط فاطمه ادم بود؟ من چیم پس؟ چشمام رو ریز میکنم علی:همینه که هست نرگس:عههه اینجوریه علی: بله کوچولو نرگس: کی گفته من کوچولو ام من امسال کنکور دارم علی: اون از لحاظ سنیه من شخصیتی گفتم این حرفم باعث میشه مشتی به بازوم بزنه ولی اخر چایی داغ میریزه رو دستش دادش میره هوا جلوی خنده ام رو میگیرم ولی صدای خنده خانم حسینی بلند میشه با دستش جلوی دهنش رو میگیره نرگس با تعجب نگاهش میکنه نرگس: میخندی؟ خانم حسینی: وایی نرگس تو انقدر حسود بودی؟ نرگس: حسود؟ من ؟ کًی؟ علی: همین الان نرگس: من حسودی نکردم فقط سوال پرسیدم خانم حسینی: سوال هوممم؟ نرگس چپ چپ به هردومون نگاه میکنه نویسنده: خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ زمان میگذره کم کم فکرم درگیر میشه ولی نمیخوام یه درصد هم به منفی شدن آزمایش فکر کنم زیر لب ذکر میگم از ماشین پیاده میشم اطراف رو برسی میکنم باید تو این شرایط هم حواسم باشه نگاهم میچرخه به گوشه گوشه هاا توجهم سمت یه ماشین میره یه هیوندا مشکی شیشه دودی بدون پلاک فاصله زیادی با ماشین خودم داره ولی چقدر برام آشناست؟ کجا دیدمش؟ یکم صبر میکنم ولی حس خوبه ندارم ماشین رو دور میزنم در سمت شاگرد رو باز میکنم از داخل داشبورد اسلحه رو برمیدارم نرگس و خانم حسینی منو با تعجب نگاه میکنن نرگس: علی...؟ علی: نگران هیچی نباشید خب ؟ هر اتفاقی افتاد داخل ماشین بمون میخوام بیام برم بیرون که نرگس دستمو میگیره نرگس: کجا میری؟ علی: برمیگردم حواستون به حرفی که زدم باشه از ماشین فاصله میگیرم اسلحه رو پشت کمرم میزارم خیابون تقریبا خلوته یه قدم جلو میرم اتفاقی نمی‌افته قدم بعدی بازم خبری نیست با قدم سوم ماشین روشن میشه پس حدسم درست بوده با قدم چهارم صدای گاز ماشین تو خیابون میپیچه گوش خراش و رو مخ ماشین حرکتی نمیکنه مشخصه این کار از قصده انگار میخواد چیزی رو یادآوری یا ثابت کنه قدم بعدی رو برمیدارم که ماشین حرکت میکنه با تمام سرعت سمتم میاد ولی من حرکتی نمیکنه در کمال تعجب از کنار من رد میشه با تمام توان کنار ماشین ترمز میزنه صدای جیغ لاستیک بلند میشه سمت ماشین میدوم که دور میزنه و با تمام سرعت میره گوشیم رو بیرون میارم زنگ میزنم علی: سلام..جواد قشنگ گوش کن چی میگم جواد: سلام قربان علی: یه هیوندای مشکی شیشه ها دودی به داخل هیج دیدی نداری نگاهی به اطراف میکنم علی: خیابون ..... چند دقیقه صبر میکنم جواد: پیدا کردم ... علی: عالیه زیر نظرش بگیر کجا میره کجا رفته امار کلش رو میخوام جواد: متوجه شدم نویسنده: خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ علی: حواست رو جمع کن جواد: چشم قربان گوشی رو قطع میکنم این ماشین برام آشناست....مطمئنم یه جایی دیدمش سمت ماشین خودم برمیگردم در سمت نرگس رو باز میکنم نرگس: فاطمه... رنگت پریده نفس بکش اخم میکنم نگرانی تو وجودم عین ویروس پخش میشه ماشین رو دور میزنم در رو باز میکنم علی: خانم حسینی...اروم باش خانم حسینی: من...من... علی: خانم حسینی منو نگاه کن... به من نگاه کن علی: فاطمه!!! نگاهش سمت من میاد علی: اروم باش...نفس بکش... اروم باش بلند میشم بطری آبی میگیرم درش رو باز میکنم با دست های لروزن بطری رو میگیره نرگس سعی میکنه ارومش کنه دستمال رو از داشبورد برمی‌دارم سمتش میگیرم تا صورتش رو پاک کنه تو همین حین گوشیم زنگ میخوره از سمت آزمایشگاه اول میخوام بزارم خانم حسینی و نرگس تو ماشین بمونن ولی نمیتونم ریسک کنم پس صبر میکنم حال خانم حسینی بهتر بشه زیر لب استغفار میکنم درسته قراره عقد کنیم ولی هنوز به هم محرم نشدیم دستی به صورتم میکشم وقتی حالشون بهتر میشه باهم سمت ساختمون میریم دروغ چرا استرس دارم‌ ذهنمم مشغوله با صدای نرگس به خود میام نرگس: داداش...؟ نمیری جواب رو بگیری؟ علی: ها؟ آها میرم سمت مسئول میرم سرم رو پایین میندازم دختری با حجاب نچندان خوب بعد از دادن مشخصات چند دقیقه میگذره و بعد برگه میاد دستم جرعت نمیکنم بازش کنم زیرلب صلوات میفرستم توکل به خدا نگاه نرگس و خانم حسینی رو روی خودم حس میکنم برای چند لحظه به برگه خیره میشم نفسم رو بیرون میدم بازش میکنم پیش نرگس و خانم حسینی برمیگردم نرگس: چی شد داداش؟ علی: جواب.... نگاه سوالی نرگس و خانم حسینی رو میبینم نویسنده: خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
سه پارت تقدیم نگاهای قشنگتون ✨💐
السلام علیک یا صاحب الزمان ✨
بریم پارت؟
سلام سلام 👋🏻
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ لبخندی روی لبم میاد. علی: مثبته.... نرگس نفسش رو میده بیرون نرگس: مارو سکته دادی پسر از ساختمون بیرون میایم وسایل رو میزارم تو ماشین سمت بازار حرکت میکنیم خانم حسینی و نرگس جلو منم پشت گوشه به گوشه رو نگاه میکنم حواسم به خاتم حسینی ام هست انگار ذهنش درگیر چیزیه اروم اروم خرید ها رو انجام‌میدیم می‌رسیم به حلقه تا الان چندین تا مغازه رفتیم ولی...خانم‌ حسینی از هیچ کدوم خوشش نیومد دارد مغازه بعدی میشیم نرگس: فاطمه ...دوست عزیزم انتخاب رو سخت نکن به جیب داداش ماهم فکر نکن هرچی میخوای بگیر بیا مردم خواهر دارن ماهم خواهر داریم خدایا شکرت فروشنده حلقه ها رو روی شیشه میزاره منتظر نگاه میکننم خانم: حسینی: این! انگشتش رو دنبال می‌کنم یه حلقه نقره ای ساده با نگین های ریز شاید ساده است ولی واقعا زیباست نرگس با تعجب نگاه میکنه نرگس: مطمئنی؟ این یکم... خانم حسینی: مطمئنم... خیلی هم قشنگه فروشنده: مبارک باشه علی: خانم حسینی مطمئنید؟ من مشکلی ندارم خانم حسینی: مطمئ بعد از خرید ها خانم حسینی و نرگس رو میرسونم خونه سریع برمیگردم اداره فاطمه به لباسا نگاه میکنم اروم بلند میشم شروع به پوشیدن میکنم اون چی بود؟ چرا قبلا ندیدم ؟ یه دفعه مامان در رو باز میکنه میاد داخل مامان: دخترر تو که هنوز آماده نشدی وقت نداریاااا لبخندی میزنم شروع پوشیدن لباسم میکنم یه لباس پوشیدا بلند و خوشگل با مروارید های کوچیک . . ‌. نویسنده: خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ بعد از حدود نیم ساعت بلاخره چادرم رو سرم میکنم اهل آرایش برای بیرون نیستم برای همین انجام نمیدم مخصوصا که امکان اینکه نامحرم اونجا باشه وجود داره شاید یکم حساسم ولی خیلی برام مهمه از اتاق بیرون میام اروم حرکت میکنم مامان و بابا تو حیاط منتظر ان وارد حیاط میشم مامان: اخ قربون دختر خوشگلم برم فاطمه: خدا نکنه مامان... بابا جلو میاد گوشه چادرم رو میبوسه بابا: ان شاءالله خوش بخت بشی بابا لبخندی میزنم باز دارم رنگ عوض میکنم با بابا اینا حرکت میکنیم ذهنم خیلی مشغوله هنوز اون صحنه ها رو درک نمیکنم اون صدا... اون جیغ لاستیک چرا باید همچین چیزی ببینم ؟ چرا برام اشناست ؟ مامان: فاطمه...؟...فاطمه!!! با صدای مامان از فکر بیرون میام ماشین خالیه رسیدیم؟ انقدر زود؟ اروم از ماشین پیاده میشم چادرم رو درست میکنم سرم رو بلند میکنم نرگس و خاله مریم نزدیکم میاد نرگس: واییی دختر مثل یه تیکه ماه شدی خاله مریم جلو میاد خاله: خوش بودی خوشگل تر شدی لبخندی میزنم اینا میخوان من باز رنگ عوض کنمااا سرگرد هنوز نیومده به اندازه کافی دلشوره دارم الان ایشون دیر کرده دلشوره من بیشتر شده چند دقیقه میگذره عمو احمد هم میرسه نکنه اتفاقی افتاده؟ عجب روزی شده امروز تو همین فکر ها بودم سرم پایین بود به آسفالت نگاه میکردم که یه دفعه دوتا کفش جلوم سبز میشه سرم رو یکم بالا میارم با دسته گل توی صورتم مواجهه میشم سرگرد همانطور که نفس نفس میزنه دست گل رو گرفته سمتم برای یه لحظه خندم میگیره اروم دست گل رو میگیرم سرگرد: ببخشید دیر شد... فاطمه: مشکلی نداره منم تازه اومدم باهم دیگه سمت بقیه میریم سرگرد از همه عذرخواهی میکنه بابت تاخیرش هرچند نمیشه از نگاه خاله مریم چشم پوشی کرد باهم وارد محضر میشیم پشت صندلی میشینم سعی میکنم اروم باشم زیرلب ذکر بگم اروم باشم ولی استرس تمام وجودم رو گرفته دستام رو به هم گره میکنم سعی کردیم عقد رو خصوصی برگذار کنیم ولی خب نمیشه کسی هم نباشه برای همین چند تا از فامیل های نزدیک دعوت شدن نویسنده: خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ عاقد شروع میکنه سرم پایینه تو فکرم که صدای سرگرد میاد .. سرگرد: دوباره اینجوری سرتون رو انداختید پایین گردن درد میگیرید . با این حرف خنده ام میگیره سرم رو بالاتر میارم قرآن رو تو دستم میگیرم عاقد: دوشیزه مکرمه خانم سیده فاطمه حسینی آیا به بنده وکالت شما را با مهریه معلوم به عقد دائم اقای سید علی مهدوی در بیاورم آیا بنده وکیلم؟ نرگس: عروس رفته گل بچینه سعی میکنم ارامش خودم رو حفظ کنم ولی این لحظه این ثانیه ها... عاقد: برای بار سوم میپرسم عروس خانم آیا بنده وکیلم ؟ سکوت تو فضا میپیچه فقط صدای سابیدن قند میاد زیر لب بسم الله میگم. فاطمه: با اجازه اقا مولا صاحب الزمان پدر و مادرم و بزرگتر ها....بله صدای صلوات تو فضا میپیچه انگار باری از روی دوشم برداشته میشه حالا نوبت سرگرده عاقد: اقای سید علی مهدوی ایا بنده وکیلم؟ سرگرد: با اجازه مولا امیرالمؤمنین و خانم فاطمه زهرا و بزرگترها بله به محض گفتن بله سرگرد نفسش رو بیرون میده حلقه رو تو دستش میگیره دستم میلرزه اروم حلقه رو تو دستم میزاره با لمسش حسی عجیبی تو وجودم جاری میشه نوبت منه اروم حلقه رو توی دستش میزارم.. صدای صلوات تبریک ها و هدیه ها شروع میشه امضاها زده میشه و ما در اخر محرمیت جاری میشه همه مشغول صحبت ان که علی:بانو.. اروم برمیگردم میتونم حس کنم الان هم رنگ لبو شدم سرگرد شروع به خندیدن میکنه علی: قرمز شدی... دیگه از لفظ جمع استفاده نمیکنه منم انگار قدرت حرف زدن ندارم با دستم صورتمو میپوشونم اروم دستمو میگیره علی:میدونم الان خجالت میکشی ولی من کلی منتظرم این لحظه بودم دستمو اروم دور دستش حلقه می‌کنم انگار ارامش بهم تزریق شده نویسنده: خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷