eitaa logo
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
982 دنبال‌کننده
325 عکس
450 ویدیو
4 فایل
بسم الله الرحمن الرحیم💫 براین زادم و هم بر این بگذرم چنان دان که خاک پی حیدر ام🇮🇷❤️‍🩹 اینجا؟مرید به معنای کسی که با ارادت و باور از یک فرد راه یا مکتب پیروی میکنه😎 محتوا‌؟ دلی😁 کپی،بنرسازی،تبلیغات اطلاعات رو بخون👇🏻😉 https://eitaa.com/etelaut
مشاهده در ایتا
دانلود
السلام علیک یا صاحب الزمان ✨
بریم پارت؟
سلام سلام 👋🏻
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ لبخندی روی لبم میاد. علی: مثبته.... نرگس نفسش رو میده بیرون نرگس: مارو سکته دادی پسر از ساختمون بیرون میایم وسایل رو میزارم تو ماشین سمت بازار حرکت میکنیم خانم حسینی و نرگس جلو منم پشت گوشه به گوشه رو نگاه میکنم حواسم به خاتم حسینی ام هست انگار ذهنش درگیر چیزیه اروم اروم خرید ها رو انجام‌میدیم می‌رسیم به حلقه تا الان چندین تا مغازه رفتیم ولی...خانم‌ حسینی از هیچ کدوم خوشش نیومد دارد مغازه بعدی میشیم نرگس: فاطمه ...دوست عزیزم انتخاب رو سخت نکن به جیب داداش ماهم فکر نکن هرچی میخوای بگیر بیا مردم خواهر دارن ماهم خواهر داریم خدایا شکرت فروشنده حلقه ها رو روی شیشه میزاره منتظر نگاه میکننم خانم: حسینی: این! انگشتش رو دنبال می‌کنم یه حلقه نقره ای ساده با نگین های ریز شاید ساده است ولی واقعا زیباست نرگس با تعجب نگاه میکنه نرگس: مطمئنی؟ این یکم... خانم حسینی: مطمئنم... خیلی هم قشنگه فروشنده: مبارک باشه علی: خانم حسینی مطمئنید؟ من مشکلی ندارم خانم حسینی: مطمئ بعد از خرید ها خانم حسینی و نرگس رو میرسونم خونه سریع برمیگردم اداره فاطمه به لباسا نگاه میکنم اروم بلند میشم شروع به پوشیدن میکنم اون چی بود؟ چرا قبلا ندیدم ؟ یه دفعه مامان در رو باز میکنه میاد داخل مامان: دخترر تو که هنوز آماده نشدی وقت نداریاااا لبخندی میزنم شروع پوشیدن لباسم میکنم یه لباس پوشیدا بلند و خوشگل با مروارید های کوچیک . . ‌. نویسنده: خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ بعد از حدود نیم ساعت بلاخره چادرم رو سرم میکنم اهل آرایش برای بیرون نیستم برای همین انجام نمیدم مخصوصا که امکان اینکه نامحرم اونجا باشه وجود داره شاید یکم حساسم ولی خیلی برام مهمه از اتاق بیرون میام اروم حرکت میکنم مامان و بابا تو حیاط منتظر ان وارد حیاط میشم مامان: اخ قربون دختر خوشگلم برم فاطمه: خدا نکنه مامان... بابا جلو میاد گوشه چادرم رو میبوسه بابا: ان شاءالله خوش بخت بشی بابا لبخندی میزنم باز دارم رنگ عوض میکنم با بابا اینا حرکت میکنیم ذهنم خیلی مشغوله هنوز اون صحنه ها رو درک نمیکنم اون صدا... اون جیغ لاستیک چرا باید همچین چیزی ببینم ؟ چرا برام اشناست ؟ مامان: فاطمه...؟...فاطمه!!! با صدای مامان از فکر بیرون میام ماشین خالیه رسیدیم؟ انقدر زود؟ اروم از ماشین پیاده میشم چادرم رو درست میکنم سرم رو بلند میکنم نرگس و خاله مریم نزدیکم میاد نرگس: واییی دختر مثل یه تیکه ماه شدی خاله مریم جلو میاد خاله: خوش بودی خوشگل تر شدی لبخندی میزنم اینا میخوان من باز رنگ عوض کنمااا سرگرد هنوز نیومده به اندازه کافی دلشوره دارم الان ایشون دیر کرده دلشوره من بیشتر شده چند دقیقه میگذره عمو احمد هم میرسه نکنه اتفاقی افتاده؟ عجب روزی شده امروز تو همین فکر ها بودم سرم پایین بود به آسفالت نگاه میکردم که یه دفعه دوتا کفش جلوم سبز میشه سرم رو یکم بالا میارم با دسته گل توی صورتم مواجهه میشم سرگرد همانطور که نفس نفس میزنه دست گل رو گرفته سمتم برای یه لحظه خندم میگیره اروم دست گل رو میگیرم سرگرد: ببخشید دیر شد... فاطمه: مشکلی نداره منم تازه اومدم باهم دیگه سمت بقیه میریم سرگرد از همه عذرخواهی میکنه بابت تاخیرش هرچند نمیشه از نگاه خاله مریم چشم پوشی کرد باهم وارد محضر میشیم پشت صندلی میشینم سعی میکنم اروم باشم زیرلب ذکر بگم اروم باشم ولی استرس تمام وجودم رو گرفته دستام رو به هم گره میکنم سعی کردیم عقد رو خصوصی برگذار کنیم ولی خب نمیشه کسی هم نباشه برای همین چند تا از فامیل های نزدیک دعوت شدن نویسنده: خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ عاقد شروع میکنه سرم پایینه تو فکرم که صدای سرگرد میاد .. سرگرد: دوباره اینجوری سرتون رو انداختید پایین گردن درد میگیرید . با این حرف خنده ام میگیره سرم رو بالاتر میارم قرآن رو تو دستم میگیرم عاقد: دوشیزه مکرمه خانم سیده فاطمه حسینی آیا به بنده وکالت شما را با مهریه معلوم به عقد دائم اقای سید علی مهدوی در بیاورم آیا بنده وکیلم؟ نرگس: عروس رفته گل بچینه سعی میکنم ارامش خودم رو حفظ کنم ولی این لحظه این ثانیه ها... عاقد: برای بار سوم میپرسم عروس خانم آیا بنده وکیلم ؟ سکوت تو فضا میپیچه فقط صدای سابیدن قند میاد زیر لب بسم الله میگم. فاطمه: با اجازه اقا مولا صاحب الزمان پدر و مادرم و بزرگتر ها....بله صدای صلوات تو فضا میپیچه انگار باری از روی دوشم برداشته میشه حالا نوبت سرگرده عاقد: اقای سید علی مهدوی ایا بنده وکیلم؟ سرگرد: با اجازه مولا امیرالمؤمنین و خانم فاطمه زهرا و بزرگترها بله به محض گفتن بله سرگرد نفسش رو بیرون میده حلقه رو تو دستش میگیره دستم میلرزه اروم حلقه رو تو دستم میزاره با لمسش حسی عجیبی تو وجودم جاری میشه نوبت منه اروم حلقه رو توی دستش میزارم.. صدای صلوات تبریک ها و هدیه ها شروع میشه امضاها زده میشه و ما در اخر محرمیت جاری میشه همه مشغول صحبت ان که علی:بانو.. اروم برمیگردم میتونم حس کنم الان هم رنگ لبو شدم سرگرد شروع به خندیدن میکنه علی: قرمز شدی... دیگه از لفظ جمع استفاده نمیکنه منم انگار قدرت حرف زدن ندارم با دستم صورتمو میپوشونم اروم دستمو میگیره علی:میدونم الان خجالت میکشی ولی من کلی منتظرم این لحظه بودم دستمو اروم دور دستش حلقه می‌کنم انگار ارامش بهم تزریق شده نویسنده: خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
سه پارت تقدیم نگاهای قشنگتون ✨💐
ن:اونجایی که به هم محرم نبودن بعد علی به اسم فاطمه رو صدا کرد خوشم نیومد محرم نیستن که حالا بعدش پشیمون شد ولی بازم قشنگ نبود باید میگفت فاطمه خانم این هیجان بازیا باید بعد محرم شدنشون باشه که حلال هم باشه به دلم ننشست اون یه تیکه‌ش ولی عالی بوود ج: تو یه شرایطی نویسنده باید هیجان رو به مخاطب برسونه اگه قرار بود اینو بگم اون حس و حال انتقال پیدا نمی‌کرد بعدش پشیمونی رو گذاشتم تا خواننده متوجه این موضوع بشه که قبل از محرمیت باید یه سری چهار چوب ها رو رعایت کنه ممنون نظرتون رو گفتید 😊
ن:عزیزممم از پارت شصت رفتی نود اصلا کِی عقد کردننن آخه !!!🫴🏻🫴🏻🫴🏻 ج:https://eitaa.com/Murida/2095
خبب قول جبرانی دادم الان وقت وفای به عهدِ😁😂
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ #نقطه_صفر #پارت_نود_سوم عاقد شروع میکنه سرم پایینه تو فکر
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ لپ ام گل انداخته سرم رو پایین انداختم علی: گردن درد رو دوست داری؟ سرم رو بلند میکنم برای اولین بار تو چشماش بدون احساس گناه نگاه میکنم ولی مدت زیادی نمیگذره نگاهم رو میگیرم فاطمه: فکر کنم دستش رو میزاره زیر چونه ام علی: از نگاهم فرار میکنی؟ فاطمه: نه فقط....عادت ندارم علی:عادت میکنی خانمم از لفظ خانمم دوباره گونه هام گل میندازه تو همین لحظه دختری سمت ما میاد محجبه است ولی آرایشش انقدر زیاده ادم میمونه چی بگه دختر: علی جان؟ تعجب میکنم علی جان؟؟!!! نرگس که هیچ خود خاله مریمم تاحالا اینحوری صداش نزدن علی سرش رو پایین میندازه علی:سلام دختره نگاهی به من میکنه چشم غره ای میره با تعجب نگاهش میکنم علی سمت من برمیگرده علی:آوا خانم هستن دختر خاله ام لبخندی میزنم فاطمه:خوشبختم آوا: هوممم ممنون روشو از من برمیگردونه برای چند لحظه به دست گره خورده ما نگاه میکنه دوباره به علی نگاه میکنه آوا: عزیزم...من دیگه میرم مراقب خودت باش اخم ریزی میکنم عزیزم؟ چه معنی داره با کسی که نامحرمه اینجوری حرف بزنه قربون صدقه اش بره؟ علی سمت من برمیگرده علی: چرا دستت انقدر سرده حالت خوب نيست؟ سعی میکنم لبخندی بزنم نویسنده: خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ فاطمه: خوبم با اینکه مشخصه راضی نشده ولی سر تکون میده هدیه ها و تبریک ها از فامیل تک تک به همه جواب میدم حدود دو ساعت میگذره سمت آینه میرم روسریم رو توش درست میکنم کاش مهدی الان اینجا بود مامان....بابا..آرمان علی: فاطمه؟ با صداش از فکر بیرون میام فاطمه: جانم ؟ برای چند لحظه سکوت میشه در اخر لبخند میزنه علی: جانت بی بلا خانمم بریم؟ لبخندی میزنم بازم گونه هام سرخ شده ولی این دفعه سعی میکنم نادیدشون بگیرم این گونه هام فقط دنبال فرصت ان هی قرمز بشن فاطمه: کجا؟ علی: بریم بهت میگم سرم رو تکون میدم دستمو میگیره دست گرمش دست سردم رو گرم تر میکنه از بزرگترها اجازه میگیریم از ساختمون میزنیم بیرون در سمت شاگرد رو برام باز میکنه لبخندی میزنم سوار میشم چادرم رو جلو میکشم دست گل رو روی پام جابجا میکنم علی پشت فرمون میشینه ماشین رو روشن میکنه حرکت میکنیم نمیتونم جلوی خودمو بگیرم هی نگاهش میکنم علی: ای بابا...یه خانم خوشگلی چشمای قشنگش رو از ما محروم میکنه خنده ام میگیره فاطمه: خب این خانم چشم خوشگل کیه؟ علی: همون خانم خوشگله ای که امروز رو به بهترین روز زندگیم تبدیل کرد با حیا و متانتش فاطمه: کلا میخواید کاری کنید من قرمز شم نه‌؟ صدای خنده اش بلند میشه باعث میشه منم خنده ام بگیره علی: کاری که نمی‌کنیم کاری میکنم درستش اینه فهمیدم منظورش اینه که از فعل جمع استفاده نکنم ولی سختمه یه دفعه بعد از این همه مدت از فعل مفرد استفاده کنم همینجوری که تو فکر بودم دستمو میگیره دنده رو عوض میکنه نگاهم رو به بیرون میدم قیافم الان شبیه بچه ایه که بهش شکلات دادن نویسنده: خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷