¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ #نقطه_صفر #پارت_نود_سوم عاقد شروع میکنه سرم پایینه تو فکر
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_نود_چهارم
لپ ام گل انداخته سرم رو پایین انداختم
علی: گردن درد رو دوست داری؟
سرم رو بلند میکنم برای اولین بار تو چشماش بدون احساس گناه نگاه میکنم ولی مدت زیادی نمیگذره نگاهم رو میگیرم
فاطمه: فکر کنم
دستش رو میزاره زیر چونه ام
علی: از نگاهم فرار میکنی؟
فاطمه: نه فقط....عادت ندارم
علی:عادت میکنی خانمم
از لفظ خانمم دوباره گونه هام گل میندازه تو همین لحظه دختری سمت ما میاد محجبه است ولی آرایشش انقدر زیاده ادم میمونه چی بگه
دختر: علی جان؟
تعجب میکنم علی جان؟؟!!!
نرگس که هیچ خود خاله مریمم
تاحالا اینحوری صداش نزدن
علی سرش رو پایین میندازه
علی:سلام
دختره نگاهی به من میکنه چشم غره ای میره با تعجب نگاهش میکنم
علی سمت من برمیگرده
علی:آوا خانم هستن دختر خاله ام
لبخندی میزنم
فاطمه:خوشبختم
آوا: هوممم ممنون
روشو از من برمیگردونه برای چند لحظه به دست گره خورده ما نگاه میکنه دوباره به علی نگاه میکنه
آوا: عزیزم...من دیگه میرم مراقب خودت باش
اخم ریزی میکنم عزیزم؟
چه معنی داره با کسی که نامحرمه اینجوری حرف بزنه قربون صدقه اش بره؟
علی سمت من برمیگرده
علی: چرا دستت انقدر سرده حالت خوب نيست؟
سعی میکنم لبخندی بزنم
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_نود_پنجم
فاطمه: خوبم
با اینکه مشخصه راضی نشده ولی سر تکون میده هدیه ها و تبریک ها از فامیل تک تک به همه جواب میدم
حدود دو ساعت میگذره سمت آینه میرم روسریم رو توش درست میکنم
کاش مهدی الان اینجا بود
مامان....بابا..آرمان
علی: فاطمه؟
با صداش از فکر بیرون میام
فاطمه: جانم ؟
برای چند لحظه سکوت میشه در اخر لبخند میزنه
علی: جانت بی بلا خانمم
بریم؟
لبخندی میزنم بازم گونه هام سرخ شده ولی این دفعه سعی میکنم نادیدشون بگیرم این گونه هام فقط دنبال فرصت ان هی قرمز بشن
فاطمه: کجا؟
علی: بریم بهت میگم
سرم رو تکون میدم دستمو میگیره دست گرمش دست سردم رو گرم تر میکنه از بزرگترها اجازه میگیریم از ساختمون میزنیم بیرون
در سمت شاگرد رو برام باز میکنه لبخندی میزنم سوار میشم
چادرم رو جلو میکشم دست گل رو روی پام جابجا میکنم علی پشت فرمون میشینه ماشین رو روشن میکنه حرکت میکنیم نمیتونم جلوی خودمو بگیرم هی نگاهش میکنم
علی: ای بابا...یه خانم خوشگلی چشمای قشنگش رو از ما محروم میکنه
خنده ام میگیره
فاطمه: خب این خانم چشم خوشگل کیه؟
علی: همون خانم خوشگله ای که امروز رو به بهترین روز زندگیم تبدیل کرد با حیا و متانتش
فاطمه: کلا میخواید کاری کنید من قرمز شم نه؟
صدای خنده اش بلند میشه باعث میشه منم خنده ام بگیره
علی: کاری که نمیکنیم کاری میکنم درستش اینه
فهمیدم منظورش اینه که از فعل جمع استفاده نکنم
ولی سختمه یه دفعه بعد از این همه مدت از فعل مفرد استفاده کنم
همینجوری که تو فکر بودم دستمو میگیره دنده رو عوض میکنه
نگاهم رو به بیرون میدم قیافم الان شبیه بچه ایه که بهش شکلات دادن
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
10.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شهید سید ابراهیم رئیسی
تکرار نمیشوی💔🇮🇷
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
8.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قبل آن نام مبارک بنویسید
شهید💔
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
امیرالمؤمنین فرمود:
«آرزوها، شکارگاه شیطان هستند.»
غررالحکم، ف۱، ح۶۳۵
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ #نقطه_صفر #پارت_نود_پنجم فاطمه: خوبم با اینکه مشخصه راضی
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_نود_ششم
همینجوری که بیرون نگاه میکنم
فاطمه: نگفت....ی کجا میخوایم بریم؟
اروم میخنده
علی: تلاشت ستودنیه
میریم پیش کسی که تو این مدت کلی بهم کمک کرد
نگاهم رو از بیرون میگیرم بهش نگاه میکنم
فاطمه: کسی که بهت کمک کرد؟
یه دفعه دستمون رو بالا میاره بهش اشاره میکنه
علی:برای این لحظه و این لمس یکی خیلی کمکم کرد
حالا باید برم ازش تشکر کنم
دست دیگه ام رو زیر چونه ام میزارم به دستمون نگاه میکنم تو فکر فرو میرم
علی: دوباره لبو شدی خوشگل خانم
با حرفش برمیگردم خودمو شیشه نگاه میکنم بازم...
دستی به صورتم میکشم
علی:ممنونم
با تعجب نگاش میکنم
فاطمه: بخاطر چی؟
علی: بخاطر همه چیز
بخاطر اینکه امروز آرایش نکردی چون میدونستی امکان داره نامحرم باشه
بخاطر اینکه جواب رفتار زشت دخترخاله ام رو ندادی
بخاطر اینکه منو قبول کردی
بخاطر خیلی چیزای دیگه ازت ممنونم
به محض تموم شدن حرفش دستمو بلند میکنه میبوسه
اخه مرد مومن نمیگی من جنبه ندارم یه وقت اینجا تشنج کنم چی
سرم رو میندازم پایین
علی اروم میخنده
علی: اخر یه بلایی سر گردنت میاری..حالا نیازی نیست از من خجالت بکشی
فاطمه: خب تو اینجوری رفتار میکنی من... خجالت میکشم دیگه
علی: چجوری رفتار میکنم...
دست چپش رو میاره بالا به حلقه اشاره میکنه ادامه میده
علی: دارم با زنم حرف میزنم
نمیتونم جلوی خنده ام رو بگیرم کی فکرش رو میکرد اون سرگرد جدی توی اداره انقدر راحت بتونه منو اذیت کنه
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_نود_هفتم
چادرم رو میکشم جلو صورتم
علی: بیا تحویل بگیر تا الان نگاهت رو رو ازمون میگرفتی حالا نوبت خنده ات شده؟
دیگه نمیتونم جلوی خنده ام رو بگیرم
فاطمه: کی..فکرش رو میکرد سرگرد مهدوی انقدر شوخ طبع باشه
علی: من شوخ طبع بودم فقط با هرکسی نه
فاطمه: بلههه حق با شماست
علی: راستشو بگو ازم چی ساختی تو ذهنت یه هیولا؟
به صندلی تکیه میدم
فاطمه: نخیر از همون اول منو یاد یه شخصی مینداختی
علی: کی؟
فاطمه: مهدی میدونی کی فهمیدم باهاش مو نمیزنی؟
منتظر نگاهم میکنه
فاطمه: وقتی برای محرم اومدم مسجد وقتی میکروفن رسید دستت خودتو معرفی کنی قشنگ منو یاد مهدی مینداختی...
علی: بگو که مداحی کردنم پ رو گوش ندادی؟
اروم میخندم
فاطمه: تا آخرین کلمه گوش دادم
شروع به خندیدن میکنه
علی: همین رو کم داشتم
فاطمه: صدات عالی بود...جدی میگم
علی: واقعا؟
فاطمه: اره...
سکوت میشه
علی: اون شب ترسیده بودی؟
فاطمه: از چی؟
علی: وقتی از دانشگاه بهت زنگ زدن جلوی من زدی زیر گریه
لبخندی میزنم سرم رو تکون میدم
فاطمه: نه...نترسیده بودم
علی: پس چرا اونجوری گریه میکردی؟
فاطمه: اون شب منو یاد مهدی انداختی مهدی خیلی هوامو داشت بعد از مرگ خانوادم خیلی کمکم کرد
وقتی قضیه رو خانم طاهری بهم گفت با خودم گفت
اگه مهدی اینجا بود..این اتفاقا نمیافتاد وقتی اومدی...
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_نود_هشتم
پیشم و اونجوری رفتار کردی حس کردم مهدی شاید الان پیشم نباشه ولی حواسش بهم هست
با شستش اروم دستم رو نوازش میکنه
علی: قول میدم...قول میدم نزارم اتفاقی برات بیوفته
هرچی که بشه نمیزارم
نگاهش بلند میشه نگاش میکنم
فاطمه: میدونم...
علی
دیگه حرفی نمیزنم ولی ذهنم درگیر میشه جلوی گل فروشی وایمیستم گل میگیرم همراه گلاب
برمیگردم تو ماشین
تو فاصله کمی میرسیم گلزار از ماشین پیاده میشم
در رو براش باز میکنم
دستشو میگیرم اروم بیاد پایین
بهم نگاه میکنم
فاطمه: منظورت از کسی که کمکت کرده مهدی بود؟
لبخندی میزنم سرم رو تکون میدم
گل و گلاب رو برمیدارم باهم سمت قطعه شهدا حرکت میکنیم
کنار مزار میشینم فاطمه چادرش رو جمع میکنه میخواد بشینه که نمیزارم
با تعجب نگاهم میکنه
علی: اینجوری چادرت کثیف میشه
کُتم رو در میارم روی زمین میزارم اشاره میکنم
فاطمه: ولی..
علی: این مشکیه چادر تو رنگش روشنه بشین
اروم کنارم میشینه
علی: هدیه ات رو گرفتم...قول میدم ازش به قیمت جونم مراقبت و محافظت کنم
با تموم شدن حرفم تنه ارومی بهم میزنه
خنده ام میگیره تا دودقیقه پیش ازم فراری بودااا
علی: چشم از خودمم مراقبت میکنم
لبخندی میزنه
به عکس مهدی نگاه میکنه
مزارش رو با گلاب میشورم در اخر شروع به خوندن زیارت عاشورا میکنم
فاطمه هم بعد از من شروع به خوندن میکنه
.
.
بعد از تموم شدن زیارت عاشورا بلند میشم
دستش رو میگیرم بلندش میکنم چادرش رو مرتب میکنه
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷