¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨ #نقطه_صفر #پارت_نود_هشتم پیشم و اونجوری رفتار کردی حس کرد
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_نود_نهم
علی: بهت گفتم ؟
فاطمه: چی رو؟
علی: اینکه امروز خیلی خوشگل شدی...اوه صبر کن
الان دوباره قرمز میشی
اروم میخنده
فاطمه: شمام همینطور خوشتیپ
فاطمه : میای بریم؟
علی: کجا؟
فاطمه: میخوام معروفیت کنم
ابرویی بالا میندازم حرکت میکنیم از قطعه شهدا بیرون میایم پشت سرش حرکت میکنم بلاخره می ایسته کنارش می ایستم
به اسم روی قبرها نگاه میکنم
به ترتیب
سیده لاله موسوی
سید آرمان حسینی
سید محمدرضا حسینی
نگاهم سمت فاطمه میره لبخند روی لبشه
انگار تو دلش داره حرف میزنه برای هر سه تا فاتحه میخونم
یکم فاصله میگیرم ولی تنهاش نمیزارم
تو این وضعیت خطرناکه.
بعد از پنج دقیقه سمت من برمیگرده..
باهم سمت ماشین میریم
پشت فرمون میشینم حرکت میکنم فاطمه رو برسونم خونه
تقریبا فضای ماشین ساکته
فاطمه: علی..؟
علی: جان دلم
فاطمه: بعد از اینکه منو رسوندی برمیگردی اداره؟
علی: اره
فاطمه: اتفاقی افتاده؟...
علی: نه چرا اینو می پرسی؟
فاطمه: نمیدونم فقط...حس خوبی ندارم
لبخندی میزنم دستش رو میگیرم
علی: هیچی نشده نگران نباش باشه؟ توکل به خدا
سکوت دوباره برقرار میشه تا خونه کسی حرف نمیزنه
جلوی خونه ماشین رو نگه میدارم
فاطمه اروم پیاده میشه
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_صدم
فاطمه: ممنون
علی: وظیفه است بانو...
میاد بره داخل ولی دوباره برمیگرده
فاطمه: مواظب خودت باش باشه؟
لبخندی میزنم
علی: مواظبم تو مراقب خودت باش
سرش رو تکون میده زنگ در رو میزنه میره داخل
بعد از چند دقیقه منم حرکت میکنم میرم سمت اداره
.
.
.
از پله ها بالا میرم وارد راهرو میشم اول میرم اتاقم لباسم رو عوض کنم بعد مستقیم میرم سمت اتاق سایبری به محض باز کردن در سرها میاد بالا
احترام میزارن ازاد رو میگم میرم سمت جواد
جواد: سلام قربان...
علی: سلام بگو ببینم چی پیدا کردی
جواد: هیوندا مشکی شیشه دودی جلو بدون پلاک تا حالا تو محدوده های زیادی پیدا شده که همه....
علی:که همه چی ؟
جواد: همه به خانم حسینی مربوطه
علی: منظورت چیه؟
جواد: امروز صبح...
روز قبلش گلزار
چند روز پیش دانشگاه
روز قبل تر خونه سردار
روز قبلش خونه شما و همینطور بیاید عقب
علی: داری میگی هدف خانم حسینیه؟
جواد: درسته ولی برام سواله
علی: چی؟
جواد: اگه هدف خانم حسینی باشه باید تا حالا اقدامی انجام میشد خدایی نکرده ولی تا حالا اقدامی نشده
این برام سواله
علی: امروز ماشین کجا رفت بعد از اینکه بهت گفتم مراقبش باش
جواد: رفت داخل یه ساختمون خارج از شهر ولی بیرون نمیومد دیگه چیزی متوجه نشدم از دسترس دوربین ها خارج شد
علی: حواست به این ماشین باشه یکی از بچه ها رو هم بزار از فاصله دور مراقب باشه،ببینه خارج از شهر کجا میره
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_صد_یکم
جواد: چشم قربان
علی: چند وقته دنبال خانم حسینی ِ
جواد: فکر میکنم بعد دو سه هفته بعد از اینکه مرادی دستگیر شد
علی: این برمیگرده به خیلی وقت پیش
جواد: درسته
علی: باشه به کارت برس
برمیگردم از اتاق میرم بیرون دستام رو مشت میکنم
یکی بعد از این همه مدت فاطمه رو تعقیب میکرده اونم انقدر نزدیک بعد هیچکس متوجه نشده حتی منم توجه نکردم
در اتاقم رو باز میکنم با حامد روبرو میشم
احترام میزاره
حامد: برگشتی؟ میرفتی خونه استراحت کنی
علی: نمیتونم حامد نمیتونم
حامد: بخاطر اون ماشین
علی: باورت میشه من نفهمیدم محسن که قرار بود مراقب خانم حسینی باشه نفهمید هیچکدوم از ما نفهمیدیم
حامد جلو میاد نگاهی بهم میکنه چشماش رو ریز میکنه
حامد: خانم حسینی هاااا؟
علی: چی میگی من دارم میگم قضیه جدیه
حامد جلو میاد دست چپم رو میاره بالا
حامد: سلیقه اش عالیه....با اینکه ساده است ولی خیلی قشنگه
دستم رو از دستش میکشم بیرون
علی: دیوانه شدی؟ اصلا شنیدی چی گفتم؟
حامد: عهههه دارم تلاش میکنم ارومت کنم الان عصبانی هستی یه کاری میکنی بعدا پشیمونی به بار میاد
علی: اینجوری ادم رو اروم میکنن
حامد: مگه اونایی که عاشق شدن با عشقشون اروم نمیشن
میگردن دور برم رو دفتر رو برمیدارم سمتش پرت میکنم
این دفعه میخوره بهش
علی: کی گفته من عاشق شدم
حامد میخنده ادای منو در میاره
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینجا خلیج فارس است❤️🔥🇮🇷
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
امیرالمؤمنین فرمود:
«حق، برترین راهی است که میتوان رفت.»
غررالحکم، ف۱، ح۶۴۱
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
شاید براتون سوال باشه
این چرا انقدر زبان میخونه😂
چون امتحان دارم🤦🏻♀😶🌫
امشب راجب برنامه ریزی اینا یکم مطالب و نکنه میزارممم باشید از دست ندیدددد😁✅
خب یکی از بچه هاا سوالش این بود که چجوری برنامه ریزی کنيم ببینید
اگه برنامه ریزی زیاد انجام دادید و موفق نشدید دلایل زیادی داره مثل
کمالگرایی: صفر یا صدی بودن✅
مثلا قرار بود صبح ساعت ۸ بلند بشی و براساس اون برنامه ریختی حالا به دلایلی خواب میمونی و ۱۰ بلند میشی اولین چیزی که به ذهنت میرسه چیه ؟
+ولش کن من که دیر بلند شدم برنامه ام دیگه بدرد نمیخوره باید ۸ بلند میشدم بیخیال
یا نمونه دیگه اش
به برنامه ات نمیرسی (این دلایلی داره که جلوتر میگم) پس میگی
+ چه فایده نرسیدم همه کارام رو انجام بدم پس امروز رو بیخیال
و دلایل دیگه که وجود داره و هممون یا بیشتر تاحالا تجربه اش کردیم
زمانت رو خیلی پر میکنی بدون استراحت✅
برنامتون رو شلوغ نکنید انقدر که نتونید استراحت کنید وقتی مغز شلوغ باشه عملا کارها بی فایده است
معمولا خانم ها این مورد رو خیلی تجربه میکنن
اگه تازه دارید برنامه میچینید زمان بندی نکنید
مثلا ۱۱ تا ۱۳ فلان درس
۱۳:۳۰ تا ۱۷ فلان کار
به صورت کلی برنامه بچینید این کار بالا برای افراد خیلی حرفیه ای و اگه شما که تازه دارید برنامه ریزی میکنید این کار رو انجام بدید فقط خسته میشید و از برنامه ریزی زَده میشید
برنامه رو کلی بچینید✅
امروز وقتی بیدار شدم
نماز و عبادت
فلان درس
فلان کار
رفتن به فلان جا
و.... جلوی هرکدوم جای خالی بزارید □