✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_صد_دوم
حامد: از چشمات مشخصه سررررگرد چشمات برق میزنه...
شروع به بشکن زدن میکنه
حامد: عاشق شدی عاشق هوووو
میام برم سمتش که پشیمون میشه
حامد:باشه باشه نشدی غلط کردم آروم باش
علی: دیگه دیره
میخوام برم سمتش که فرار میکنه میره اون سمت میز
حامد؛ اطلاعات دارم ... اطلاعات
علی: مهم نیست بیا اینجا
حامد: راجب خانم حسینی
صبر میکنم اونم نفسش رو بیرون میده
علی: بگو
حامد: اول تضمين کن بخشیدیم
علی: میگی یا بیام؟.
حامد: میگم میگم
علی: منتظرم
حامد: امروز صبح وقتی بهم گفتی میری آزمایشگاه
علی: خب
حامد: گفتی ماشین از قصد گاز میداد وقتي اومد سمت ماشینت ترمز زد در اصل داشته سر رو صدا ایجاد میکرد
علی: اره
حامد: مشکوک نیست؟ تو از ماشین فاصله داشتی خانم حسینی هم تو ماشین بود ولی کسی حرکتی نزد فقط ایجاد سر و صدا ؟
علی: فکر میکنی اینو خودم نمیدونم؟
حامد: حال خانم حسینی چجوری بود؟ بعد از این اتفاق؟
یکم فکر میکنم
علی: حالش....
علی: حالش بد شد
حامد: چرا؟ مگه تا قبل از این اتفاق حالش بد بود؟
علی: نه
حامد: دلیل سر و صدا این بوده
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_صد_سوم
تو فکر فرو میرم راست میگه میتونستن کاری بکنن ولی نکردن
با صدای در از فکر بیرون میام قبل از اینکه فرصت کنه فرار کنه میرسم بهش
گوشش رو میگیرم
علی: خبببب میخواستی فرار کنی ها؟
حامد: ای ای ای علی گوشمو کندی نه فرار چیه گفتم مزاحمت نباشم
علی: بیا بیا مزاحم نیستی
حامد: گوشم رو کندی حلالت نمیکنم
گوشش رو ول میکنم
علی: برای چی امروز تو مراسم نبودی؟
من گفتم نمیخواد فعلا علنی کنم چون سر همه شلوغه جناب چرا تشریف نداشتی؟
همینجوری که گوشش رو ماساژ میداد
حامد: شرمنده ام نشد امروز درگیر بودم
علی: درگیر؟ انقدر مهم بود که عقد رفیقت رو نیای
سرش رو پایین میندازه
علی: حالا این درگیری چی بود؟
حامد:داشتم پرونده پدرم رو میخوندم...
اخم ریزی میکنم
حامد: پنج سال پیش پرونده بسته شد چون پدر و برادر بشیری کشته شدن به دست...پدر من
پس اگه الان بشیری بخواد انتقامی بگیری از من میگیره
علی: فکرشم نکن
حامد: ولی من هنوز حرفم....
علی: حتی یک درصد... یک درصد جرعت نکن به این فکر کنی که بزارم خودتو طعمه کنی تا بشیری رو از سوراخش بکشی بیرون
حامد: علی...
جلو میرم شونه هاش رو میگیرم
علی: من قبلا بهترین رفیقم رو از دست دادم نمیخوام دوباره تکرار بشه
مسئول پرونده منم و من این اجازه رو بهت نمیدم حامد هیچوقت تحت هیچ شرایطی این فکر رو همینجا چال میکنی فهمیدی؟
جوابی نمیده
علی: حامد!
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_صد_چهارم
حامد: فهمیدم
علی: خوبه
در اتاق رو باز میکنم بیرون میرم چرا وضعیت باید انقدر قاطی بشه
فاطمه
روی تخت نشستم هرچی فکر میکنم هیچی به ذهنم نمیرسه
دوباره به گوشی خیره میشم
که شماره اش میوفته روی گوشیم به ساعت نگاه میکنم
۸ شب
صدام رو صاف میکنم جواب میکنم
علی:سلاممم بانوو
فاطمه:سلاممم
علی: خوبید شما؟ چیکارا میکردی؟
فاطمه: نشسته بودم فکر میکنم
علی: به کی؟ به من؟
اروم خنده ام میگیره
علی: هوممم الان مطمئنم لپای خوشگلت گل انداخته
خودمو تو آینه نگاه میکنم راست میگه
برای چند لحظه سکوت برقرار میشه
فاطمه: علی؟
علی: جان دلم
فاطمه: خوبی؟
علی: الحمدلله
فاطمه: کجایی؟
علی: همین نزدیکا...چیشده دلت برام تنگ شده؟
اروم میخندم بی حواس میگم
فاطمه: اره خیلی
صدای خنده اش بلند میشه باعث میشه منم خنده ام بیشتر بشه
علی: پس میگی بیام؟
فاطمه: کجا بیای؟
یه دفعه در اتاق زده میشه یه دسته گل نمایان میشه
چند لحظه با تعجب نگاه میکنم که صورتش نمایان میشه همینجوری که گوشی کنار گوششه میاد داخل.
علی: بیام پیش خانمم
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آقاجان بیاکه که عمه جانت خیلی غریبه:)
اللهم عجل لولیک الفرج
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨
#نقطه_صفر
#پارت_صد_پنجم
با تعجب نگاهش میکنم
میخوام بلند بشم پام گیر میکنه به لبه تخت خودمو برای خوردن به زمین آماده میکنم که دستمو میگیره
نگهم میداره
علی؛ مواظب باش..
موهامو از جلوی صورتم کنار میزنه
فاطمه: فکر کردم سرت شلوغه
علی: سرم شلوغ که بود ولی مگه میشه برای شما وقت نداشته باشم
فکر میکنم اولین باره منو بدون حجاب میبینه موهامو نوازش میکنه میرسه به گوشه صورتم
علی: این...جای خراش تیره؟ همون روز
سرم رو تکون میدم
علی: تقصیر من بود اگه بیشتر مواظب بودم
اروم دستش رو میگیرم
فاطمه: تقصیر تو نبود...یادآوری به من بود .
علی: یادآوری؟
فاطمه: یادآوری اینکه چقدر این کار خطرناکه
علی: دیگه نمیزارم تکرار بشه
لبخندی میزنم اونم لبخند میزنه
فاطمه: گلم رو بهم نمیدی؟
انگار تازه چیزی یادش اومده
علی: انقدر شما خوشگلی حواس نمیزاری برام که
دوباره لپام گل میندازه
دسته گل رو ازش میگیرم
فاطمه: میرم بزارم تو گل دون
از کنارش رد میشد که پشت سرم حرکت میکنه
علی: نگران نباش من که گونه های سرخ شمارو ندیدم
خنده ام میگیره
وارد آشپزخونه میشم داخل گلدون آب میریزم
گل هارو توی گلدون مرتب میکنم میزارم رو میزم تو اتاق دوباره برمیگردم پایین.
مامان و علی در حال صحبت ان با فکر اینکه شاید بخوان تنها باشن وارد حال میشم روی مبل میشینم دوباره تو فکر فرو میرم نمیدونم چقدر میگذره که .
علی: ببخشید خانم خوشگله میتونم اینجا کنارتون بشینم؟
خنده ای میکنم روی مبل جابجا میشم کنارم میشینه
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷