¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
هدف هاتون رو بنویسید بزارید جایی که همش بهش نگاه کنید همش بهتون یا آوری بشه که:
" من یه هدف دارم و باید بهش برسم"
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
دل تنگ حَرَمِتَم
به کی بگم...
دردامو... به تو
به کی بگم... 💔🥺
سلامممم
بازم دارم میگم
یه سری از بچه دوستان گفتن
چرا از این پارت رفتی فلان پارت یا
چرا حذف کردید
بچه هااا اینا باگ ایتاست هیچ قسمتی حذف نشده همه موجوده تو کانال ☺️
13M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بله اقای زیبا کلام
آدم خجالت میکشه از لفظ هم وطن برای شما استفاده کنه شما هیچوقت هم وطن ما نبودی با بیشرف ها و بی وطن ها صنمی نداریم
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨
✨
#نقطه_صفر
#پارت_صد_دهم
سکوت حاکم میشه که مامان مریم سعی میکنه جمعش کنه
مامان: وا آبجی حرف ها میزنیااا ماشالله عروسم همه فن حریفه تو کارش حرف نداره
خاله آتوسا شونه ای بالا میندازه
خاله: چی بگم والا
یه دفعه صدای خنده آوا بلند میشه
بلند بلند جلوی این نامحرم
آوا:مامان علی که تو کارش حرفیه با اینجور مزاحمت ها که حواسش پرت نمیشه
عملا داشت بهم بی احترام میشد
نرگس با آرنجش به پهلوی آوا میزنه که صورتش جمع میشه چشم غره ای به نرگس بره
آوا: وا نرگس جون چرا اینجوری میکن...
علی: بنظرم دیگه کافیه
نگاه همه برمیگرده سمت علی کاملا عصبانیت از چهره اش مشخصه
علی: به اندازه کافی بهش بی احترامی کردید
اروم دستش رو میگیرم
فاطمه: علی اروم باش زشته...
سعی میکنه لحنش رو اروم و موابانه نشون بده ولی حتی به درصد هم اروم نیست
علی: با تمام احترامی که قائل ام من از زندگیم راضی ام
خدا بهم لطف کرده یکی از بهترین بنده هاش رو بهم هدیه داده از این بابت خدارو هزارن بار شکر میکنم
توی محل کار ایشون یکی از بهترین هاست نه تنها مزاحم نیستن بلکه خیلی جاها به من و پرونده کمکم کرده پس
دلیلی نمیبینم سکوت کنم تا بهش بی احترامی بشه
خاله اتوسا: علی جان من و آوا که منظوری نداشتیم بخاطر...
علی: شاید نیتتون این بوده باشه ولی رفتارتون نه توهین به فاطمه توهین به منه منم در مقابل توهین کردن به خانمم سکوت نمیکنم
اینو میگه بلند میشه
علی: با اجازه ما میریم بیرون هوا بخوریم
به من نگاه میکنه ببخشیدی میگم و پشتش عین بچه ها حرکت میکنم وارد حیاط میشیم عصبی دستی به موهاش میکشه
فاطمه: علی...
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨
✨
#نقطه_صفر
#پارت_صد_یازدهم
علی: تو رو خدا نگو اروم باشم ک امکان نداره
فاطمه: ممنونم
اروم وایمیسته برمیگرده سمتم
علی: وظیفه ام بود...من باید از ممنون باشم
فاطمه: چرا؟
علی: چون سکوت کردی وقتی میتونستی جواب بدی
لبخندی میزنم
رو تخت میشینه منم کنارش میشینم
یکم تو فکر میرم که سرش رو میزاره رو پام
فاطمه: علی زشته یکی ما رو میبینه
علی: ببینه دارم انرژی میگیرم
خنده ای میکنم
فاطمه:سرت درد میکنه ؟
علی: اره
با انگشتام شقیقه هاش رو ماساژ میدم پیشونیش رو گرم میکنم
تو همین لحظات باهم صحبت میکنیم که برام پیامک میاد با یه دست شروع به ماساژ میکنم گوشیم رو برمیدارم
دوباره شماره ناشناس
توهم باید تو اون تصادف میمردی...ولی خیلی خوش شانسی
اخم میکنم این چندمین باره که برام پیام میاد
علی: فاطمه؟...فاطمه؟
از فکر بیرون میام
فاطمه: جانم؟
علی: چیزی شده؟
سکوت میکنم
علی: فاطمه؟
سعی میکنم لبخند بزنم
فاطمه: نه...
نگاهش سمت گوشیم میره خاموشش میکنم میزارم کنار ..سرش رو از روی پام برمیداره
علی: داری بهم دروغ میگی میدونی ک من میفهمم
سرم رو میندازم پایین چجوری باید بهش بگم اشک تو چشمام جمع میشه
دستشو میزاره زیر چونه ام سرم رو میاره بالا
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨
✨
#نقطه_صفر
#پارت_صد_دوازدهم
علی: قربون اون چشمات برم من کسی حرفی زده؟ بخاطر خاله و آوا ناراحتی؟
فاطمه: نه
علی: پس چی؟
گوشی رو سمتش میگیرم شروع به خوندن پیام میکنه
علی
با خودن پیام ها خون تو رگ هام انگار با فشار اینور و اونور میرن چطور جرعت کردن....
علی: از کی؟ از کی این پیام ها رو برات میفرستادن
سرش پایینه حرفی نمیزنه
علی: فاطمه!... جوابمو بده...از کی برات این پیام ها مياد
فاطمه: خیلی وقته... قبل از عقدمون
با ناباوری بهش نگاه میکنم
علی: قبل از عقد؟!!! یعنی داری میگی این همه مدت تهدید میشدی بعد به من چیزی نگفتی؟
فاطمه: من فقط....
علی: تو!!...
نفسم رو بیرون میدم جلوی پاش میشینم دستشو میگیرم عصبانی ام ولی صدام رو میارم پایین اشک هاش رو دستم میریزی
علی:گریه نکن...
فاطمه: ببخشید باید بهت میگفتم ولی فکر کردم سرت شلوغه....اخیرا که این موارد زیاد شده بود....من...من فقط نمیخواستم درگیر محافظت از منم بشی
علی: تو برام از همه چیز مهمتری حتی اگه خسته هم باشم حتی اگه سرمم شلوغ باشه من همیشه برای تو وقت و حوصله دارم متوجه شدی؟..
فاطمه: اره..
جلو میرم پیشونیش رو میبوسم دستش رو محکم میگیرم
علی: گریه نکن دیگه میخوای من اینجا پَس بیوفتم
اروم میخنده اشکاش رو پاک میکنه اروم دستش رو نوازش میکنی
علی: حالا پاشو بریم داخل
باهم دیگه برمیگردیم داخل منم شماره ای که بهش پیام میداده رو برای جواد فرستادم تا روش کار کنه
برگشتن ما فضا سنگین تر میشه هرچند نگاه ها آوا به فاطمه اعصابم رو بیشتر بهم میریزه از طرفی....
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷