✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨
✨
#نقطه_صفر
#پارت_صد_سی_سوم
علی: میدونم یکم دیگه تحمل کن بخاطر من...
دیگه واقعا نمیتونم چشمام سنگین و سنگین تر میشه
فقط صدای علی رو میشنوم که صدام میکنه دیگه متوجه چیزی نمیشم
علی
به در اتاق عمل زل زدم تا الان ۴ساعت و ۱۰ دقیقه است داخل ان به دستام نگاهم میکنم پرخون نگاهم سمته حلقه توی دستم میره اشک تو چشمام جمع میشه حامد کنارم زانو میزنه
حامد: داری خودتو داغون میکنی...
نگاش میکنم
علی: نتونستم حامد من قول دادم ولی نتونستم
حامد: تقصیر تو نبود هیچکس فکرش رو نمیکرد بشیری یه برادر دیگه داشته باشه که از اون واقع جون سالم بدر برده باشه و دنبال انتقام باشه
علی: من باید ازش محافظت میکردم...باید این کار رو میکردم
حامد بغلم میکنه
حامد: درست میشه... خدابزرگه توکل کن به خودش
.
.
.
نمیدونم چقدر میگذره یک ساعت؟ نیم ساعت؟
در اتاق عمل بلاخره باز میشه دکتر با چهره خسته میاد بیرون سریع از رو زمین بلند میشم سردار و خاله مامان و بابا حتی نرگس اینجان ولی من جلوتر از بقیه ام
دکتر: همراه بیمار؟
علی: من همسرشم حالش چطوره؟
نگاهی به سر و وضع داغون من میندازه
دکتر: زخم خیلی عمیق بوده ما تموم تلاشمون رو کردیم ....
احساس میکنم دیگه نمیتونم رو پاهام وایسم
دکتر: فقط میتونید دعا کنید برای به هوش اومدنشون
صدای گریه خاله زهرا بلند میشه مامان با اینکه حال خودش خوب نیست سعی میکنه ارومش کنه ولی من فقط به دکتر زل زدم
علی: کِی؟ کِی؟ میتونم ببینمش
دکتر: فعلا نمیشه...باید یکم حالشون پایدار بشه بعد میتونید ببینیدش فقط کوتاه
سرم رو تکون میدم
حامد: باید برو لباست رو عوض کنی
علی: نمیخوام تا نبینمش جایی نمیرم
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨
✨
#نقطه_صفر
#پارت_صد_سی_چهارم
حامد: اینجوری نمیشه فکر کن خانم حسینی به هوش بیاد ترو اینجوری پر خون ببینه چه حالی میشه
علی: من از بیمارستان بیرون نمیرم...
حامد بیشتر از این اصرار نمیکنه بلند میشه میره سمت بابا شروع به حرف زدن باهاش میکنه
زل میزنم به اتاق عمل
خدایا...تو کریمی،تو رحیمی
چهل روز چله گرفتم تا هدیه ات به دستم برسه بهم لطف کردی به بنده حقیرت.... ازم نگیرش
اشک از چشمام پایین میریزه با دست صورتمو میپوشونم...
زمان برام کش میاد دقیقه ها انگار به زور میگذرن
نرگس سمتم میاد
نرگس: داداش...قربونت برم اینجوری خودتو عذاب نده
پاشو برو خونه لباست رو عوض کن یه چیزی بخور فاطمه هم دوست نداره اینجوری باشی
علی: نمیتونم...
کنارم میشینه
نرگس: فاطمه دختر قویه مطمئنم از پسش برمیاد
حرف هیچکس ارومم نمیکنه...
ثانیه تبدیل به دقیقه تبدیل به ساعت
سردار،بابا،خاله زهرا،مامان هرکسی تلاش میکنه منو از این فضا ببره بیرون ولی من نمیخوام تکون بخورم
نزدیک های اذان مغرب میشه تقریبا بابا تونسته همه رو راضی کنه برن خونه ولی من نه بیمارستان ساکته به دیوار تکیه دادم چشمام رو بستم با صدای پای کسی چشمام رو باز میکنم
حامد جلوم می ایسته
حامد: من هستم برو لباست رو عوض کن نمازت رو بخون
یکم نگاهش میکنم ساک رو ازش میگیرم سمت نماز خونه بیمارستان حرکت میکنم
بعد از شستن دستم و عوض کردن لباسم وضو میگیرم
منتظر اذان توی نماز خونه میشینم
به دیوار رو بروم خیره میشم
با صدای اذان بلند میشم
الله اکبر
بعد از نماز روی سجاده میشینم قرآن رو برمیدارم
شروع به خوندن قران میکنم
از خدا کمک میخوام بهم لطف کنه دوباره و دوباره
.
.
.
ساعت ۱:۱۵ شبه شب روز سومی که فاطمه بستریه
طبق معمول قرآن به دست تو نماز خونه نشسته ام قرآن میخونم
تو حال خودمم که حامد نفس نفس زنان میاد داخل
اروم قرآن رو میبندم میبوسم آرامشی عجیب درونم رو بوجود اومده
حامد: علی... خانم...خانم حسینی
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨
✨
#نقطه_صفر
#پارت_صد_سی_پنجم
با چشمام بهش خیره شدم صدای قلبم رو تو گوشام میشنوم معدم بهم ریخته تک تک سلول های بدنم دارن تلاش میکنن وادارم کنن بلند بشم ولی میترسم میترسم این خبر خبری نباشه که بتونم تحملش کنم
حامد: بلندشو دیگه مرد این همه بی قراری کردی پاشو برو ببینش
بلند میشم با تمام توانم حرکت میکنم زیر لب فقط ذکر میگم حامد هم پشت سرم حرکت میکنه
ادرس اتاق رو بهم میگه قدم هامو تند میکنم به محض رسیدن داخل اتاق میشم پرستار و دکتر نگاهی به من میکنن
دکتر با دیدن من لبخندی میزنه یه خانم مسن پرستارا بیرون میرن
هنوز جرعت ندارم برم جلو
دکتر با تعجب منو نگاه میکنه
دکتر: این همه نگران بودی نمیخوای بیای ببینیش؟
نفسم رو بیرون میدم برمیگرده
سمت تخت
دکتر: ولی قدر همسرت رو بدون خیلی نگرانش کردی
با این حرفش امید تو تمام وجودم پخش میشه دکتر برمیگرده سمت من قبل از رفتن به سمت در
دکتر: از وقتی بهوش اومده فقط اسمت رو به زبون میاره حتی نمیزاره معاینه اش کنم میگه اول باید تو رو ببینه...پس زیاد طولش نده باید وضعیتش چک بشه
سرم رو تکون میدم سمت تخت حرکت میکنم تقریبا میدوئم آروم دستش رو میگیرم مثل همیشه دستاش سرده
علی: خانمم؟
صدام انقدر گرفته که قابل شناسایی نیست اروم چشماش رو باز میکنه
با دیدن چشماش لبخندی روی لبم میاد چشمام پر اشک میشه
علی: الهی من فدای چشمای خوشگلت بشم دلم براشون یه ذره شده بود
جونی تو بدنش نمونده که باهاش دستمو بگیره ولی تلاشش رو میبینم دستشو میبوسم
علی: دلم برات تنگ شده بود
دستشو بلند میکنه ماسک اکسیژن رو از روی صورتش برمیداره
فاطمه: منم
فقط یه کلمه میگه اروم و به سختی ولی انگار به من دنیا رو دادن
پرستار میاد که آماده اش کنه برای معاینه دکتر ازم میخوان از اتاق برم بیرون ولی فاطمه محکم دستمو گرفته
به اصرار اون دیگه پرستار حرفی نمیزنه
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨
✨
#نقطه_صفر
#پارت_صد_سی_ششم
منم یه گوشه تخت وایمیستم دکتر میاد داخل رو به فاطمه خنده ای میکنه
دکتر: واقعا دختر لجبازی هستی خوبه همسرت بود تو این سه روز خواب و خوراک نداشت
لبخندی میزنم دستی به گردنم میکشم فاطمه نگاهش رو سمت من میاره چشماش رو ریز میکنه
گلوم رو صاف میکنم نگاهم رو ازش میگیرم
دکتر معاینه اش رو انجام میده بعد از گفتن توصیه های لازم میره بیرون صندلی رو جلو میکشم برای یه لحظه هم دستمو از دستش جدا نمیکنم با اینکه سختشه حرف بزنه ولی انگار نمیخواد تسلیم بشه
فاطمه: لاغر شدی...زیر چشمانم گود افتاده...موهات بهم ریخته است
خنده ای میکنم
علی: داری ارزیابیم میکنی؟
لبخند خسته ای میزنه سرش رو به دو طرف تکون میده
فاطمه: با علی اون روز فرق داری
علی: علیِ بی فاطمه اینجوریه
دستشو به لبام نزدیک میکنم و میبوسم
علی: خیلی ترسوندیم...فکر کردم دیگه صدای قشنگت رو نمیشنوم
فاطمه: ببخشید...
علی: من باید معذرت بخوام تو چرا...قول دادم ولی نتونستم بهش عمل کنم جلوی مهدی...جلوی خیلی ها شرمنده شدم
فاطمه: ولی مهدی ازت راضی بود
ابرویی بالا میندازم
فاطمه: وقتی از حال رفتم مهدی اولین کسی بود که دیدمش بهم گفت:
علی منتظرته باید برگردی
گفت:حواسش به هردومون هست همین راه رو ادامه بدیم گفت بهت بگم ببخشیش که تنهایی رفت و زیر قولی که بهم دادید زده گفت اینجا بیشتر به اشخاصی مثل تو نیاز داره
چشمام پر از اشک میشه فاطمه هم اشک از چشماش سرازیر میشه اروم اشکش رو پاک میکنم
فاطمه:علی...
علی: جان دلم
فاطمه: یادته یه روز قبل از خواستگاری وقتی رفته بودم مزار مهدی بهم گفتی
جا موندی؟
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨
✨
#نقطه_صفر
#پارت_صد_سی_هفتم
سرم رو تکون میدم ادامه میده
فاطمه: این اتفاق بهم یاداوری کرد
گاهی جا موندن خیلی مفید تره شاید آرزویی داری به نام شهادت ولی گاهی باید بمونی تا بتونی خدمت کنی در راه خدا و حق برای این انقلاب و امام زمانت شهادت هم روزی به سراغت میاد باید صبر کرد
لبخندی میزنم اشکم رو پاک میکنم
علی: خیلی دوستت دارم
فاطمه: من بیشتر دوستت دارم
.
.
.
چهار سال بعد
فاطمه
چشمام پر از اشک شده حرم جلوی چشمام برق میزنه
زینب:دستمو میکشه بالحن بچه گونه اش روی من میکنه
زینب: مامانی بابا کجاست؟
لبخندی میزنم جلوش زانو میزنم
فاطمه: امممم بابایی...
اطراف رو نگاه میکنم با دیدن علی که عباس رو تو بغلش گرفته لبخندی میزنم
با انگشتم نشونشون میدم
فاطمه: اوناهاش بابا و داداش دارن میان
زینب با دیدن علی میدوئه سمتش با پاهای کوچولوش میپره تو بغل علی
علی هم کلی قربون صدقه اش میره
وقتی به من میرسن عباس و از بغلش میگیرم گونه اش رو میبوسم
علی جلو میاد پیشونیم رو میبوسه
فاطمه: خوش گذشت؟
عباس: وایی مامانیی نمیدویی اِقدر شلوغ بود بابایی منو گذاشت رو شونه هاش خیلی حال داد
لحن بچه گونش خنده ام میگیره با اینکه فقط ۴ سالشه
فاطمه:اینجا نجفِ مامان خونه پدری همه ی ما معلومه که شلوغه
اروم روی سنگ روبروی گنبد میشینم علی ام کنارم میشینه زینب و تو بغلش جابجا میکنه
علی: زیارت امین الله بانو؟
لبخندی میزنم
فاطمه: زیارت امین الله
سرمو به شونه اش تکیه میدم با همون صدایی که برام مداحی میخوند شروع به خوندن زیارت نامه میکنه
منم باهاش تکرار میکنم
و گاهی چقدر زیباست
بمانی و بمانم
درکنار هم
اینجا و آنجا و هرکجا
برای عشق و برای زندگی
در راه خدا و برای این راه
پایان ❤️🔥🇮🇷✨
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_430dxkm&btn=مُرید
منتظر نظراتتون هستممم😉🌹