✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨
✨
#نقطه_صفر
#پارت_صد_سی_ششم
منم یه گوشه تخت وایمیستم دکتر میاد داخل رو به فاطمه خنده ای میکنه
دکتر: واقعا دختر لجبازی هستی خوبه همسرت بود تو این سه روز خواب و خوراک نداشت
لبخندی میزنم دستی به گردنم میکشم فاطمه نگاهش رو سمت من میاره چشماش رو ریز میکنه
گلوم رو صاف میکنم نگاهم رو ازش میگیرم
دکتر معاینه اش رو انجام میده بعد از گفتن توصیه های لازم میره بیرون صندلی رو جلو میکشم برای یه لحظه هم دستمو از دستش جدا نمیکنم با اینکه سختشه حرف بزنه ولی انگار نمیخواد تسلیم بشه
فاطمه: لاغر شدی...زیر چشمانم گود افتاده...موهات بهم ریخته است
خنده ای میکنم
علی: داری ارزیابیم میکنی؟
لبخند خسته ای میزنه سرش رو به دو طرف تکون میده
فاطمه: با علی اون روز فرق داری
علی: علیِ بی فاطمه اینجوریه
دستشو به لبام نزدیک میکنم و میبوسم
علی: خیلی ترسوندیم...فکر کردم دیگه صدای قشنگت رو نمیشنوم
فاطمه: ببخشید...
علی: من باید معذرت بخوام تو چرا...قول دادم ولی نتونستم بهش عمل کنم جلوی مهدی...جلوی خیلی ها شرمنده شدم
فاطمه: ولی مهدی ازت راضی بود
ابرویی بالا میندازم
فاطمه: وقتی از حال رفتم مهدی اولین کسی بود که دیدمش بهم گفت:
علی منتظرته باید برگردی
گفت:حواسش به هردومون هست همین راه رو ادامه بدیم گفت بهت بگم ببخشیش که تنهایی رفت و زیر قولی که بهم دادید زده گفت اینجا بیشتر به اشخاصی مثل تو نیاز داره
چشمام پر از اشک میشه فاطمه هم اشک از چشماش سرازیر میشه اروم اشکش رو پاک میکنم
فاطمه:علی...
علی: جان دلم
فاطمه: یادته یه روز قبل از خواستگاری وقتی رفته بودم مزار مهدی بهم گفتی
جا موندی؟
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨
✨
#نقطه_صفر
#پارت_صد_سی_هفتم
سرم رو تکون میدم ادامه میده
فاطمه: این اتفاق بهم یاداوری کرد
گاهی جا موندن خیلی مفید تره شاید آرزویی داری به نام شهادت ولی گاهی باید بمونی تا بتونی خدمت کنی در راه خدا و حق برای این انقلاب و امام زمانت شهادت هم روزی به سراغت میاد باید صبر کرد
لبخندی میزنم اشکم رو پاک میکنم
علی: خیلی دوستت دارم
فاطمه: من بیشتر دوستت دارم
.
.
.
چهار سال بعد
فاطمه
چشمام پر از اشک شده حرم جلوی چشمام برق میزنه
زینب:دستمو میکشه بالحن بچه گونه اش روی من میکنه
زینب: مامانی بابا کجاست؟
لبخندی میزنم جلوش زانو میزنم
فاطمه: امممم بابایی...
اطراف رو نگاه میکنم با دیدن علی که عباس رو تو بغلش گرفته لبخندی میزنم
با انگشتم نشونشون میدم
فاطمه: اوناهاش بابا و داداش دارن میان
زینب با دیدن علی میدوئه سمتش با پاهای کوچولوش میپره تو بغل علی
علی هم کلی قربون صدقه اش میره
وقتی به من میرسن عباس و از بغلش میگیرم گونه اش رو میبوسم
علی جلو میاد پیشونیم رو میبوسه
فاطمه: خوش گذشت؟
عباس: وایی مامانیی نمیدویی اِقدر شلوغ بود بابایی منو گذاشت رو شونه هاش خیلی حال داد
لحن بچه گونش خنده ام میگیره با اینکه فقط ۴ سالشه
فاطمه:اینجا نجفِ مامان خونه پدری همه ی ما معلومه که شلوغه
اروم روی سنگ روبروی گنبد میشینم علی ام کنارم میشینه زینب و تو بغلش جابجا میکنه
علی: زیارت امین الله بانو؟
لبخندی میزنم
فاطمه: زیارت امین الله
سرمو به شونه اش تکیه میدم با همون صدایی که برام مداحی میخوند شروع به خوندن زیارت نامه میکنه
منم باهاش تکرار میکنم
و گاهی چقدر زیباست
بمانی و بمانم
درکنار هم
اینجا و آنجا و هرکجا
برای عشق و برای زندگی
در راه خدا و برای این راه
پایان ❤️🔥🇮🇷✨
نویسنده: خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_430dxkm&btn=مُرید
منتظر نظراتتون هستممم😉🌹
367.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام بر کسی که...
روح مان با سلام بر او سیراب میشود...!
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
685.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
راستی راستی چی شد؟
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
7.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
غدیر غدیر به غدیر بچسبید
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷