9.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در گوش خود فرو کنید:ایران ایران است❤️🔥🇮🇷
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷
🌷🌷
🌷
#همیشه_اینگونه_نیست
#قسمت_نهم
_اره
+بدون اینکه من بدونم؟
مامان جرعه ای از چایی میخوره
_بله رو که ندادم دختر فرصت دادم بیان
نفسم رو بیرون میدهم
+برای کی؟
_اگه قبول کنی بیان فردا
کمی مکث میکنم به لقمه ای که از دستم افتاده خیره میشم
+فردا نمیشه نمیرسم بگو پس فردا
مامان انگار دنیا رو بهش دادن لبخندی روی لباش میاد
_جدی؟ بگم بیان؟
نفسم رو بیرون میدم انگار مامان بیشتر خوشش اومده
+هوم
سرم هنوز پایینه مامان بلند میشه سرم رو میبوسه
_الهی خوشبخت بشی
خنده ای میکنم من که هنوز قبول نکرده بودم ولی هیچکس نمیتونست علاقه مامان به اقا هادی رو انکار کنه از بچگی با حسین دوست بودن بماند که بابا حمید با عمو حسین هم رزم بودن ولی الان هردو از نظام اومدن بیرون بابا رفت سمت شغل ازاد عمو هم رفت تو حوزه
همین رفاقتا باعث رفت و امد خانوادگی ما شده بود ک حالا بحث خواستگاری و ازدواج ما شده بود یه پیوند جدید
بدون حرف دیگه ای از مامان خداحافظی میکنم تا به کلاس برسم
《هادی》
نگاهم سمت ساعت میره عقربه بزرگ حرکت میکنه روی ۱۲ دقیقا ساعت ۱۰ صبح شده خسته از ماشین پیاده میشم کش و قوسی به بدنم میدم
نفسم را بیرون میدم امین پشت سرم پیاده میشه
_خسته نباشید بزرگ مرد
خنده ای میکنم
+من که کاری نکردم کار رو دوش شما بود
امین خنده ای میکنه
_شکست نفسی میکنی برادر؟ نزن این حرفو
سرم را تکون میدم
در ماشین رو میبندم باهم برمیگردیم
تقریبا یه ماموریت کوچیک ولی مهم وارد حیاط میشم
ادامه دارد...
نویسنده:خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷
🌷🌷
🌷
#همیشه_اینگونه_نیست
#قسمت_دهم
گوشیم تو جیبم وزوز میکنه همینطور که جواب امین رو برای سوالش میدم بیرونش میارم مامان پیام داده:
سلام مادر خاله خدیجه پیام داده افتاد برای پس فردا حواست به برنامه کاریت باشه
براش مینویسم:
سلام چشم
ذهنم دوباره درگیر میشه امین دستش رو جلوی صورتم تکون میده
_میشنوی چی میگم؟ هادی!
از فکر بیرون میام
+ها؟ اره اره گوش میدم
چشماش رو تنگ میکنه مشخصه اصلا حرفم رو باور نکرده
_اگه راست میگی بگو چی گفتم الان
با دستم دستی به گردنم میکشم
+اممم داشتی میگفتی که.... عههه...
نفسش رو بیرون میده
_مارو باش داریم برای کی یه ساعت روضه میخونیم
خنده ای میکنم
+شرمنده داداش مادرم بود حالا دوباره بگو
سرش را تکون میده
_داشتم میگفتم...
همینطور ک حرف میزنیم وارد ساختمون میشیم
هنوز فرصت استراحت پیدا نکرده بودیم که جلسه تشکیل داده شد
پشت میز می ایستم کنترل رو تو دستم جابجا میکنم
_بسم الله الرحمن الرحیم
.
.
.
با تموم شدن جمله سردار جلسه تموم میشه دفتر رو میبندم شروع به جمع و جور کردن پروژکتور و وسایل میشم امین نزدیکم میاد
_هادی؟
همونطور که میز رو مرتب میکنم جواب میدم
+بله؟
_چیزی شده؟
+نه
_دروغ نگو معلومه ذهنت مشغوله
دست از کار میکشم
+انقدر ضایع است؟
_خیلی داداش
ادامه دارد...
نویسنده:خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
دو پارت دیگه خدمت نگاه زیباتون
منتظر نظراتتون هستم✨
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_430dxkm&btn=مُرید
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وداع باتو در واقع وداع با خودمان است....💔
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
تاجوانیدماباشماکارداریم؛
درپیریشهیدشوید،
امامثلشهدازندگیکنید . .🤍🌿!'
رهبر شهید
8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کاش همراه تو نه
جای تو مرا به خاک بسیارند.....