eitaa logo
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
1هزار دنبال‌کننده
328 عکس
453 ویدیو
4 فایل
بسم الله الرحمن الرحیم💫 براین زادم و هم بر این بگذرم چنان دان که خاک پی حیدر ام🇮🇷❤️‍🩹 اینجا؟مرید به معنای کسی که با ارادت و باور از یک فرد راه یا مکتب پیروی میکنه😎 محتوا‌؟ دلی😁 کپی،بنرسازی،تبلیغات اطلاعات رو بخون👇🏻😉 https://eitaa.com/etelaut
مشاهده در ایتا
دانلود
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شرمنده سید علی شدیم شرمنده سید مجیتی نشویم... ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
بریم برای رمان؟
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 🌷🌷🌷🌷🌷🌷 🌷🌷🌷🌷 🌷🌷 🌷 هانیه شاید یکم حجاب خوبی‌ نداشته باشه و زیاد اهل دین و اینا نباشه ولی پتانسیل اینو داره که برگرده بخاطر دوستانش و خانوادشه ک یکم راهشو کج کرده امیدوارم با کمک خدا بتونم بهش کمک کنم. وارد کلاس میشیم پنج دقیقه نمیگذره که استاد احمدی میاد داخل یه پیر مرد حدودا ۵۰ یا ۶۰ ساله همون کت شلوار همیشگی استاد بدی نیست ولی یکم سخت گیره تو درس و کلاسش خوب شد معصومه گفت زودتر اومدیم وگرنه پدرمون در میومد چند دقیقه ای از کلاس گذشته بود حضور غیاب تموم شده بود فکرم خیلی درگیر بود ولی تلاش کردم تو کلاس حضور داشته باشم کار های بچه ها رو تک تک روی پروژکتور می آورد تا ببینه و تایید و تکذیب کنه به خودکار توی دستم خیره شده بود با شنیدن اسمم سرمو بالا میارم یه سری دست میزنن یه سری فقط نگاه کلاس توی هم همه است سمت معصومه برمیگردم +چی شده؟ معصومه سعی میکنه جلوی خنده اش رو بگیره _فکر کنم عاشق شدی...عکس تو بین همه مورد قبول استاد قرار گرفت با تعجب نگاش میکنم نگاهم سمت پروژکتور میره بلهه عکس منه همون سنجاقک خوشگل استاد پشت میز ایستاده داره راجب عکس و نکاتش توضیح میده سعی میکنم تو کلاس باشم نکات رو بنویسم و یادگیرم از کلاس قبلی که چیزی نفهمیدم . . کلاس تموم میشه وسایل رو جمع میکنم چند تا از بچه ها برای عکس ازم سوالاتی میپرسن همه رو جواب میدم تقریبا کلاس خالی میشه قبل از اینکه برم ببرون استاد صدام میکنه _خانم سلیمانی صبر کنید باهاتون کاردارم اروم برمیگرم به معصومه اشاره میکنم بره من پشتش میام اونم از کلاس میره بیرون استاد وسایل رو جمع میکنه کمی جلو میاد. _راجب عکس...خودتون گرفتید؟ به کاشی های کلاس خیره شدم +بله ادامه دارد... نویسنده:خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 🌷🌷🌷🌷🌷🌷 🌷🌷🌷🌷 🌷🌷 🌷 کمی مکث میکنه _کی گرفتید عکس رو؟ +دیروز _کار های ادیت رو هم همین دیروز انجام دادید؟ +بله سرش رو تکون میده +میتونید برید حرف دیگه ای نمیزنم اروم از کلاس بیرون میام چرا این سوالات رو پرسید؟ به محض بیرون اومدن معصومه دستم رو میکشه _چیکار داشت شونه بالا میندازم سمت خروجی حرکت میکنم +سوال پرسید فقط چون تا نزدیک های غروب کلاس داشتیم دوباره برگشتیم سمت نیمکت توی حیاط 《هادی》 در با صدای تیک باز میشه وارد حیاط میشم اروم اروم قدم میزنم رو پله میشینم نور ماه کف حیاط رو روشن میکنه به نقطه ای خیره میشم کلید رو توی دستم تکون میدم اگر یک درصد...یک درصد جواب مثبت گرفتم؟ باید با خونه چیکار کنم؟ چجوری پولش و جور کنم؟ ماشین رو بفروشم؟ همینطور که دنبال راه حل میگشتم دستی روی شونه ام فرود میاد اول متعجب میشم ولی،وقتی،سرم رو بلند میکنم لبخند ارومی میزنم +سلام حاج آقا بابا لبخندی میزنه _سلام پسر،چرا اینجا نشستی؟ سرم رو پایین میندازم +همینجوری هوا خوبه گفتم یکم روی پله بشینم بابا که فهمید دارم شونه خالی میکنم کنارم میشینه +چرا بیدارید؟ من بیدارتون کردم؟ بابا همینطور که آستین هاش رو بالا میزنه سرش رو به نشانه مخالفت تکون میده _نه میخواستم بیام یکم حال و هوام عوض بشه کمی مکث میکنه سکوت برقرار میشه _نگران چی هستی؟ ادامه دارد... نویسنده:خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پدر در غم فراق دخترِ🥺😭💘 ارزش ۱۰ با دل سپردن داره ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
و از این به بعد تهران، دیگر سید علی را ندارد..💔