eitaa logo
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
1هزار دنبال‌کننده
329 عکس
453 ویدیو
4 فایل
بسم الله الرحمن الرحیم☁️☘️ «بر این زادم و بر این بگذرم؛ بدان که خاکِ پایِ حیدرم.»🤍 مرید: یعنی ره‌سپرده‌ی مکتب امیرالمؤمنین(ع) محتوا؛ از دل، برای دل ✦ کپی | تبلیغات | بنرسازی ⤵️ https://eitaa.com/etelaut
مشاهده در ایتا
دانلود
634.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
و بودن شما تنها امیدمونه... ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
❗️ ما باشیم یا نباشیم؟ آقاجان، اگر مسئولان و دست‌اندرکارانی که باید امنیت جان شمارو تأمین کنن و بازدارندگی ایجاد کنن، نمیتونن یا نمیخوان. اونقدر ما در خیابان‌ها، در رسانه‌ها فریاد انتقام سر میدیم و هرکاری از دستمون بربیاد انجام میدیم که دشمن دیگه جرأت نکنه فکر ترور شمارو داشته باشه. کما اینکه فریاد خونخواهی و انتقام مردم در مراسمات تشییع باعث وحشت ترامپ شد آقا جان ما همین مقدار از دستمون برمیاد. وظیفه اصلی تأمین امنیت برای حفظ جان شما دست کسان دیگری است که عبارتند از: 1⃣ فرماندهان: که با مو‌شک‌ها و قدرت نظامی بازدارندگی ایجاد کنند 2⃣ دیپلمات‌ها: با مقاومت، محکم ایستادن جلوی دشمن، شجاعت و نترسیدن از دشمن، پاسخ محکم به تهدید دشمن و اجازه دادن به فرماندهان جهت اقدام و ایجاد بازدارندگی 3⃣ قوه قضائیه: که با پیگیری‌های بین المللی، پرونده قضایی و حقوقی ترور رهبر کشورمان و قصاص و انتقام رو به جریان بندازه (کما اینکه در پیام‌ به قوه قضائیه این موضوع تأکید شده بود) تا دشمن انقدر ترور رهبر یک کشور رو بی‌هزینه نبینه و مجدد تهدید نکنه و عجیبه که تو این ۴ ماه هیچ اقدامی صورت نگرفته @hosein_darabi
روضه؟ نه همین کافیه💔
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سیدعلی خمینی: ما با امریکا پدرکشتگی پیدا کردیم🔥 ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 🌷🌷🌷🌷🌷🌷 🌷🌷🌷🌷 🌷🌷 🌷 《هادی》 برای بار اخر جلو آینه خودمو نگاه میکنم دستی توی موهام میکشم در زده میشه بعد صدای هدی _اقا داماد بیام داخل جوابی نمیدم در و باز میکنه میاد داخل _اقا داماد زبونتو موش خورده؟ نگاه کوتاهی بهش میکنم +نه دارم تمرکز میکنم _اوفف نکشیمون متمرکز بیا بریم دیگه دیر شد کتم رو مرتب میکنم +بریم باهم دیگه از اتاق میزنیم بیرون مامان چادرش رو مرتب میکنه بابا از روی مبل بلند میشه با بسم الله حرکت میکنیم توی راه یه دسته گل و شیرینی رو میخرم تقریبا کل راه رو سکوت بر ماشین حاکم بود البته بجز صدای ضربه زدن انگشت من رو فرمون به محض رسیدن اولین کسی که بیرون میپره هدی است زنگ در رو میزنه برای من سواله ذوق این خانم برای چیه اخه دست گل رو توی دستم مرتب میکنم مامان شیرینی رو از دست من میگیره اخر از همه وارد میشم مدام زیر لب صلوات میفرستم خاله و عمو حمید برای استقبال میان بعد از خوش آمد گویی و تعارف سرم و پایین میندازم وارد خونه میشم گل رو به ریحانه خانم میدم فرصت سلام با بقیه را پیدا نکرده دستی دور گردنم حلقه میشه _خببب اقا هادی با شنیدن صدای حسین برای لحظه ای بی حرکت وایمیستم بجاش اون منو راهنمایی میکنه _بیا بیا خونه خودته منو رو مبل دونفره مینشونه _خببب اقا داماد میبینم که تصمیم گرفتی زن بگیری گلوم رو صاف میکنم +با اجازتون _خوبه...چرا من در جریان نبودم؟ نگاهم رو بلند میکنم ادامه دارد... نویسنده:خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 🌷🌷🌷🌷🌷🌷 🌷🌷🌷🌷 🌷🌷 🌷 +جدی ای الان؟ _پس چی؟ چشمام و ریز میکنم صدام رو میارم پایین + اخه من دارم میام خواستگاری خواهر شما با چه رویی بهت بگم؟ _رو نمی‌خواد که جرم که نمیخوای بکنی میای مثل بچه آدم میگی +الان شما دیر فهمیدی؟ _نه ولی توقع داشتم تو بهم زودتر بگی +توقعاتت رو بیار پایین برادر _چشم فرمانده همونجوری که ما در بحثیم مجتبی میاد جلو خودشو وسط ما به زور جا میکنه +سلام استاد نگاهی از بالا به پایین من میکنه _سلام نگاهم رنگ تعجب میگیره سرشو به گوشم نزدیک میکنه _از من میشنوی فرار کن هنوز دیر نشده حسین که صداش رو میشنوه گوشش رو میگره صدای مجبتی بلند میشه _ای ای ای ولم کم دادشش نگاها سمت ما برمیگرده سرم رو پایین میندازم شروع به خندیدن میکنم حسین گوش مجتبی رو ول میکنه _کمتر پشت خواهر گلم حرف بزنم برو اونور بچه خودش هم خندش گرفته مجتبی همینجوری که گوشش رو می‌ماله سمت من برمیگردم شونه ای بالا میندازم _از من گفتن بود حسین میاد بلند بشه که مجتبی میدوه فرار میکنه دوباره میشینه سرش رو به نشانه تاسف تکون میده _کی میخواد این بچه بزرگ بشه دیگه داره میره دانشگاه میزنم رو شونه اش +مونده هنوز داداش تازه میخواد بره دبیرستان کو تا دانشگاه _بلاخره باید بزرگ بشه یه چند دقیقه ای میگذره که بابا بلاخره شروع به صحبت میکنه _خب حمید جان شما که منو میشناسی زیاد اهل دست دست کردن نیستم میرم مستقیم سر اصل مطلب ما مزاحم شما شدیم برای امر خیر که به لطف خدا و اجازه شما این پسر ما با دختر گل شما برن حرف هاشون رو بزنن عمو یکم روی مبل جابجا میشه لبخندی میزنه _این چه حرفیه حاجی اجازه ما دست شماست بزرگوار مراحمید سکوت برقرار میشه عمو دوباره صحبت میکنه _ریحانه جان اقا هادی رو راهنمایی کن ادامه دارد... نویسنده:خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
رمان خدمت نگاهتون منتظر نظراتتون هستم ✨ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_430dxkm&btn=مُرید
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خیلی چیزا بهم یاد دادی.. ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
|`مومـن‌‌بـودن‌جسـارت‌میخواد اینکه‌وسط‌یـه‌عده‌بـی‌نمـاز‌؛نماز‌بخونے◐ اینکه‌وسط‌یه‌عـده‌بی‌حجاب‌؛حجاب‌داشته‌باشے اینکه‌حد و حدود‌‌نامحـرم‌ و محرم؛رورعایت‌ڪنے اینکه‌با‌افتخار‌چادر‌مشکی‌بپوشی‌؛✿ اینکه‌به‌جای‌آھنگ‌؛قرآن‌گوش‌میدی به‌خودت‌افتخار‌کن‌+به‌مومن‌بودنت‌...'!
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
قوی بودن بسه ، یه بلیط به سمت ِنجف میخوام...