🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷
🌷🌷
🌷
#همیشه_اینگونه_نیست
#قسمت_بیست_و_پنجم
《هادی》
برای بار اخر جلو آینه خودمو نگاه میکنم دستی توی موهام میکشم در زده میشه بعد صدای هدی
_اقا داماد بیام داخل
جوابی نمیدم در و باز میکنه میاد داخل
_اقا داماد زبونتو موش خورده؟
نگاه کوتاهی بهش میکنم
+نه دارم تمرکز میکنم
_اوفف نکشیمون متمرکز بیا بریم دیگه دیر شد
کتم رو مرتب میکنم
+بریم
باهم دیگه از اتاق میزنیم بیرون مامان چادرش رو مرتب میکنه بابا از روی مبل بلند میشه با بسم الله حرکت میکنیم توی راه یه دسته گل و شیرینی رو میخرم
تقریبا کل راه رو سکوت بر ماشین حاکم بود البته بجز صدای ضربه زدن انگشت من رو فرمون به محض رسیدن اولین کسی که بیرون میپره هدی است زنگ در رو میزنه برای من سواله ذوق این خانم برای چیه اخه
دست گل رو توی دستم مرتب میکنم مامان شیرینی رو از دست من میگیره اخر از همه وارد میشم مدام زیر لب صلوات میفرستم
خاله و عمو حمید برای استقبال میان بعد از خوش آمد گویی و تعارف سرم و پایین میندازم وارد خونه میشم گل رو به ریحانه خانم میدم فرصت سلام با بقیه را پیدا نکرده دستی دور گردنم حلقه میشه
_خببب اقا هادی
با شنیدن صدای حسین برای لحظه ای بی حرکت وایمیستم بجاش اون منو راهنمایی میکنه
_بیا بیا خونه خودته
منو رو مبل دونفره مینشونه
_خببب اقا داماد میبینم که تصمیم گرفتی زن بگیری
گلوم رو صاف میکنم
+با اجازتون
_خوبه...چرا من در جریان نبودم؟
نگاهم رو بلند میکنم
ادامه دارد...
نویسنده:خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷
🌷🌷
🌷
#همیشه_اینگونه_نیست
#قسمت_بیست_و_ششم
+جدی ای الان؟
_پس چی؟
چشمام و ریز میکنم صدام رو میارم پایین
+ اخه من دارم میام خواستگاری خواهر شما با چه رویی بهت بگم؟
_رو نمیخواد که جرم که نمیخوای بکنی میای مثل بچه آدم میگی
+الان شما دیر فهمیدی؟
_نه ولی توقع داشتم تو بهم زودتر بگی
+توقعاتت رو بیار پایین برادر
_چشم فرمانده
همونجوری که ما در بحثیم مجتبی میاد جلو خودشو وسط ما به زور جا میکنه
+سلام استاد
نگاهی از بالا به پایین من میکنه
_سلام
نگاهم رنگ تعجب میگیره سرشو به گوشم نزدیک میکنه
_از من میشنوی فرار کن هنوز دیر نشده
حسین که صداش رو میشنوه گوشش رو میگره صدای مجبتی بلند میشه
_ای ای ای ولم کم دادشش
نگاها سمت ما برمیگرده سرم رو پایین میندازم شروع به خندیدن میکنم حسین گوش مجتبی رو ول میکنه
_کمتر پشت خواهر گلم حرف بزنم برو اونور بچه
خودش هم خندش گرفته
مجتبی همینجوری که گوشش رو میماله سمت من برمیگردم شونه ای بالا میندازم
_از من گفتن بود
حسین میاد بلند بشه که مجتبی میدوه فرار میکنه
دوباره میشینه سرش رو به نشانه تاسف تکون میده
_کی میخواد این بچه بزرگ بشه دیگه داره میره دانشگاه
میزنم رو شونه اش
+مونده هنوز داداش تازه میخواد بره دبیرستان کو تا دانشگاه
_بلاخره باید بزرگ بشه
یه چند دقیقه ای میگذره که بابا بلاخره شروع به صحبت میکنه
_خب حمید جان شما که منو میشناسی زیاد اهل دست دست کردن نیستم میرم مستقیم سر اصل مطلب ما مزاحم شما شدیم برای امر خیر که به لطف خدا و اجازه شما این پسر ما با دختر گل شما برن حرف هاشون رو بزنن
عمو یکم روی مبل جابجا میشه لبخندی میزنه
_این چه حرفیه حاجی اجازه ما دست شماست بزرگوار مراحمید
سکوت برقرار میشه عمو دوباره صحبت میکنه
_ریحانه جان اقا هادی رو راهنمایی کن
ادامه دارد...
نویسنده:خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
رمان خدمت نگاهتون منتظر نظراتتون هستم ✨
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_430dxkm&btn=مُرید
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خیلی چیزا بهم یاد دادی..
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
|`مومـنبـودنجسـارتمیخواد
اینکهوسطیـهعدهبـینمـاز؛نمازبخونے◐ اینکهوسطیهعـدهبیحجاب؛حجابداشتهباشے اینکهحد و حدودنامحـرم و محرم؛رورعایتڪنے
اینکهباافتخارچادرمشکیبپوشی؛✿ اینکهبهجایآھنگ؛قرآنگوشمیدی
بهخودتافتخارکن+بهمومنبودنت...'!
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
_اون فقط یه نقطه است
اون نقطه:💔
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
طرف نوشته بود تعداد لنگه کفش هایی
که توی تشییع آقا توی شهر ها گم شده
بود...
از تعداد نفراتی که به فراخوانچاهزاده
پهلوی اومده بودن بیشتر بود :) 😎