eitaa logo
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
1هزار دنبال‌کننده
329 عکس
453 ویدیو
4 فایل
بسم الله الرحمن الرحیم☁️☘️ «بر این زادم و بر این بگذرم؛ بدان که خاکِ پایِ حیدرم.»🤍 مرید: یعنی ره‌سپرده‌ی مکتب امیرالمؤمنین(ع) محتوا؛ از دل، برای دل ✦ کپی | تبلیغات | بنرسازی ⤵️ https://eitaa.com/etelaut
مشاهده در ایتا
دانلود
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 🌷🌷🌷🌷🌷🌷 🌷🌷🌷🌷 🌷🌷 🌷 _خمس و زکات خیلی برام مهمه روزی حلال هم همینطور دوست دارم برای همسر آینده ام هم مهم باشه +کاملا درسته حواسم به تک تکشون هست دیگه سوالی پرسیده نمیشه سکوت حاکم میشه کمی این تعلل میکنم نمیدونم بپرسم یانه _چیزی میخواین بگید؟ سرم و تکون میدم به نشانه تایید اروم ادامه میدن _ اگه چیزی هست بگید + راجب شغلم...حقیقتش من خیلی شغلم رو دوست دارم و میخوام با تمام خطراتش تا اخرش برم شما باهاش مشکلی ندارید؟ کمی مکث میکنن نگاهشون رو به حوض آب میدن _شغلتون خطرناکه و سختی های خودشو هم داره با شغلتون غریبه نیستم بلاخره برادرم هم تو همین شغله ولی مانع شما نمیشم...سعی میکنم روی خودم کار کنم تا بتونم همراه خوبی باشم البته دوست دارم شماهم منو در این راه درک کنید +متوجه شدم...بنده هم تمام تلاشم رو میکنم _اگه سوالی ندارید دیگه بریم داخل فکر میکنم زیاد منتظرشون گذاشتیم بلند میشم پشت سرشون حرکت میکنم به محض ورود به خونه نگاه ها سمت ما برمیگرده همه منتظر ان من و ریحانه خانم هم ساکتیم بلاخره بابا سکوت رو میشکنه _چی شد دخترم دهنمون رو شیرین کنیم؟ نگاه ها روی ریحانه خانم متمرکز میشه سکوت حاکم میشه به زمین خیره میشم _اگر اجازه بدید من تا فردا شب جواب رو بهتون بدم مامان لبخندی میزنه _حتما دخترم چرا که نه خوب فکر هاتو بکن فضا کمی سنگین میشه من دوباره کنار حسین میشینم توی فکر فرو میرم بعد از نیم ساعت کم کم خداحافظی میکنیم و برمیگردیم خونه تو راه برگشتن هم کسی حرف نمیزنه انگار این فضای سنگین روی همه حاکم شده به محض رسیدن گوشیم زنگ میخوره مامان اینا پیدا میشن گوشی رو جواب میدم +جانم امین _میتونی حرف بزنی؟ +اره بگو _سردار جلسه گذاشته باید بیای کمی مکث میکنم +ده دقیقه دیگه اونجام ادامه دارد... نویسنده:خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
رمان خدمت نگاهتون حواسم هست ناشناش کویره هاااا🥲✨ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_430dxkm&btn=مُرید
لوح | انتقام حتمی! | پیام رهبر انقلاب اسلامی آیت الله سیدمجتبی خامنه‌ای (حفظه‌ الله) 18 تیرماه 1405
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اخر کلیپ پیش بینی نشده است 😎 ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
حکمت نهم:شناخت ره آورد اقبال و ادبار دنیا وَ قَالَ عليه السلام إذا أَقْبَلَتِ الدُّنْيَا عَلَى أَحَدِ أَعَارَتْهُ مَحَاسِنَ غَيْرِهِ وَ إِذَا أَدْبَرَتْ عَنْهُ سَلَبَتْهُ مَحَاسِنَ نَفْسِهِ و درود خدا بر او فرمود: چون دنیا به کسی روی آورد نیکی های دیگران را به او عاریت دهد و چون از او روی برگرداند خوبی های او را نیز برباید
بسم الله الرحمن الرحیم
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❤️‍🔥🇮🇷 ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
رهبر عزیزم اونجایی‌فهمیدم‌‌خیلی‌مظلومید ، که‌توی‌بیانیه‌اتون‌نوشته‌بودید‌ : اگر‌ما‌باشیم‌یا‌نباشیم...💔
ده دقیقست دارم به این میخندم 😂😂
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بابتِ خشونت معذرت ولی خب لازمه😔😂 ❌حاوی صحنه های خشن😁 ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
سلاممم وقتتون بخیر👋🏻 بریم برای رمان؟✨
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 🌷🌷🌷🌷🌷🌷 🌷🌷🌷🌷 🌷🌷 🌷 《ریحانه》 بعد از رفتن مهمون ها به مامان کمک میکنم خونه رو مرتب کنه فضای خونه عملا ساکته حتی مجبتی که هیچ وقت اروم و قرار نداره همش قراره یه کاری بکنه صداش نمیاد بابا روی مبل نشسته به تلوزیون خیره شده مجتبی که نمیدونم کجاست و حسین که بیرون داره با تلفنش حرف میزنه من و مامان و کوثر هم توی اشپزخونه مشغولیم من ظرف هارو میشورم کوثر می چینه تا خشک بشن توی فکر فرو میرم _میخوای جواب رد بدی؟ با صدای کوثر از فکر بیرون میام +جان؟ خنده ارومی میکنه کمی بهم نزدیک میشه انگار نمیخواد مامان بشنوه _میخوای بهشون جواب رد بدی؟ حرفی نمیزنم به ظرف توی دستم خیره میشه _بخاطر شغلشون نگرانی؟ سرم رو تکون میدم +ایشون شغلش رو دوست داره من میترسم خودم نتونم باهاش کنار بیام کوثر لبخندی میزنه همینطور که ظرف بعدی رو ازم میگیره ادامه میده _منم میترسیدم تو که غریبه نیستی من هنوزم میترسم ولی ریحانه یادمون نره اصل کاری خداست وقتی اون هست تو نگران چی هستی هرچی به صلاحه تو باشه اتفاق میوفته خدا بهتر از ما مارو میشناسه سکوت میکنم چه جوابی وقتی حق با کوثرِه بلاخره شستن ظرف ها تموم میشه دستامو خشک میکنم که حسین هم تلفنش تموم میشه میاد داخل مستقیم سمت کوثر میره _خانمم من باید برم بهم زنگ زدن شما اینجا پیش ریحانه و مامان بمون من برمیگردم تو لحنش عجله وجود داشت همین باعث شد ته دلم کمی بلرزه نگاهم سمت کوثر رفت رنگش یکم پرید حسین با دیدن حال کوثر کمکش کرد روی صندلی توی اشپز خونه بشینه منم یه لیوان آب ریختم روی میز گذاشتم حسین با دیدن این حرکتم لبخند نرمی زد رو بروی کوثر نشست _کی برمیگردی؟ حسین کمی مکث کرد ادامه دارد... نویسنده:خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷