1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❤️🔥🇮🇷
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
رهبر عزیزم
اونجاییفهمیدمخیلیمظلومید ،
کهتویبیانیهاتوننوشتهبودید :
اگرماباشیمیانباشیم...💔
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بابتِ خشونت معذرت ولی خب لازمه😔😂
❌حاوی صحنه های خشن😁
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷
🌷🌷
🌷
#همیشه_اینگونه_نیست
#قسمت_بیست_و_نهم
《ریحانه》
بعد از رفتن مهمون ها به مامان کمک میکنم خونه رو مرتب کنه فضای خونه عملا ساکته حتی مجبتی که هیچ وقت اروم و قرار نداره همش قراره یه کاری بکنه صداش نمیاد
بابا روی مبل نشسته به تلوزیون خیره شده مجتبی که نمیدونم کجاست و حسین که بیرون داره با تلفنش حرف میزنه من و مامان و کوثر هم توی اشپزخونه مشغولیم من ظرف هارو میشورم کوثر می چینه تا خشک بشن توی فکر فرو میرم
_میخوای جواب رد بدی؟
با صدای کوثر از فکر بیرون میام
+جان؟
خنده ارومی میکنه کمی بهم نزدیک میشه انگار نمیخواد مامان بشنوه
_میخوای بهشون جواب رد بدی؟
حرفی نمیزنم به ظرف توی دستم خیره میشه
_بخاطر شغلشون نگرانی؟
سرم رو تکون میدم
+ایشون شغلش رو دوست داره من میترسم خودم نتونم باهاش کنار بیام
کوثر لبخندی میزنه همینطور که ظرف بعدی رو ازم میگیره ادامه میده
_منم میترسیدم تو که غریبه نیستی من هنوزم میترسم ولی ریحانه یادمون نره اصل کاری خداست
وقتی اون هست تو نگران چی هستی هرچی به صلاحه تو باشه اتفاق میوفته خدا بهتر از ما مارو میشناسه
سکوت میکنم چه جوابی وقتی حق با کوثرِه بلاخره شستن ظرف ها تموم میشه دستامو خشک میکنم که حسین هم تلفنش تموم میشه میاد داخل
مستقیم سمت کوثر میره
_خانمم من باید برم بهم زنگ زدن شما اینجا پیش ریحانه و مامان بمون من برمیگردم
تو لحنش عجله وجود داشت همین باعث شد ته دلم کمی بلرزه نگاهم سمت کوثر رفت رنگش یکم پرید حسین با دیدن حال کوثر کمکش کرد روی صندلی توی اشپز خونه بشینه منم یه لیوان آب ریختم روی میز گذاشتم حسین با دیدن این حرکتم لبخند نرمی زد رو بروی کوثر نشست
_کی برمیگردی؟
حسین کمی مکث کرد
ادامه دارد...
نویسنده:خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷
🌷🌷
🌷
#همیشه_اینگونه_نیست
#قسمت_سی_ام
_زود میام احتمالا فردا یا پس فردا قول نمیدم ولی میام
کوثر فقط سر تکون داد ولی دلش طاقت نیاورد
_مواظب خودت باش
حسین بلند شد پیشونیش رو بوسید
_چشم خانم شمام مراقب خودت باش زیاد هم نگران نباش
کوثر لبخند خجالتی زد
_چشم
حسین همونجوری که سمت من میومد جواب کوثر رو داد
_چشمت بی بلا
به کابینت تکیه داده بودم با نزدیکتر شدن حسین تکیه ام رو برداشتم حسین دستمو گرفت از اشپز خونه برد بیرون
_راجب امشب... خوب فکر هاتون بکن نگران هیچی هم نباش اگه دیدی یک درصد یک درصد نمیتونی راحت جوابت رو بده
عین بچه کوچولو ها سرم رو تکون میدم
+باشه
حسین لبخندی میزنه گونه ام رو میکشه
_افرین
بعد از من فاصله میگیره سمت بابا بعد مامان میره خداحافظی میکنه هرچند انگار این نگرانیه به همه سرایت کرده چون رنگ از رخسار مامان هم میپره
با رفتن حسین فضای خونه چندین برابر سنگین تر میشه دست کوثر رو میگیرم میبرم توی اتاقم برای اینکه حال و هواش رو عوض کنم لبتابم رو میدم دستش مشخصه تعجب کرده
اروم ادامه میدم
+ادیت چند تا عکس رو تموم کردم ببین کدومشون از همه بهتره برای هفته بعد به استادم نشون بدم
_مگه من متخصص ام
لبخند دندون نمایی میزنم
+حس عزیزم حس از حست استفاده کن
با اینکه دلش نمیخواست ولی قبول کرد شروع به دیدن عکس ها کرد منم از فرصت استفاده کردم لباس هامو عوض کردم اتاقم و مرتب کردم مدام زیر لب ذکر میگفتم هم برای حسین هم برای ارامش دل خودم به محض تموم کردن کارم با لبخندی گشوده سمت کوثر برمیگردم
+میتونیم فیلم ببی....
با دیدن چهره غرق در خوابش حرفم نصفه میمونه این دختر کی خوابید
ادامه دارد...
نویسنده:خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
رمان خدمت نگاهتون 🥲✨
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_430dxkm&btn=مُرید
امام صادق علیه السلام: إِنَّ طَاعَةَ اللَّهِ خِدَمَتُه فى الأرض، فليس شيءٌ مِن خِدَمَتِهِ يَعْدِلُ الصَّلَاةَ
اطاعت از خدا خدمت کردن به او در روی زمین است و هیچ خدمتی به او با نماز برابری نمی کند.
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
.
تادَمِآخرمیخونم :
دستِخدابرسرماست . .
کوربشهچشمدشمنا ، خامنهایرهبرماست 🇮🇷 ! : )