716.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کجای شمال قایم شده بودید؟🥱
حاوی محتوای سنگین😁
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
برایپایههایدوازدهمویازدهم ،
کهامتحاننهاییدارن ؛
دعاکنیدکهانشاءاللهموفقوپیروزباشن . .
744K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
واکنش براندازا وقتی میفهمن عموشون(گراهام) بر اثر بیماری ناگهانی مُرد:
بسوز سطلی
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
ماداریمپایگاهنظامیمیزنیم ؛
اوناآسایشگاهسربازاوشرکتآبمعدنیو . .
اینکمکوچندحسابکنیم ، خوبه ؟
104.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چه جوانانی برای ایران پر پر شدن💔
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
چه جوانانی برای ایران پر پر شدن💔 ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
ایرانشهرتسلیت 🖤 . .
چیمیکشنمادرایی ،
کهمنتظرنجوونشونبرگردهخونه:)'!
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷
🌷🌷
🌷
#همیشه_اینگونه_نیست
#قسمت_سی_سوم
_بلاخره تو وظیفه ات بود کوثر که وظیفه اش نبوده
+یعنی چی....
با صدای خنده کوثر حرفم قطع میشه سمتش برمیگردم برای چی میخنده انگار نه انگار همین دودقیقه پیش داشت گریه میکرد
بعد از تموم شدن خنده اش سمت مامان برمیگرده
_اشکال نداره مامان جان وظیفه منم هست،بهتون کمک کنم منم مثل دخترتونم دیگه
با ارنجش ضربه ارومی بهم میزنه چشمکی میزنه
_الهی قربون عروس با فهم و شعور خودم برم
چشمام رو ریز میکنم
+خب حالا فهمیدم
برمیگردم سمت سجاده ام یکم مرتبش میکنم یه گوشه میزارمش
《هادی》
سلام نماز رو میدم
یکم روی سجاده میشینم توی فکر میرم یعنی جوابشون منفیه؟ بخاطر چی؟ شغلم؟
سرم رو به طرفین تکون میدم دستی روی شونه ام میام
_به چی فکر میکنی؟
با دیدن حسین لبخندی میزنم
+نمیدونم هرچی فکرم درگیره
خنده ارومی میکنه به بازو باندپیچی شده ام اشاره میکنه
_اینم بخاطر همونه؟
نگاهش رو دنبال میکنم
+نه این به این خاطره که جناب رو نجات دادم
ابرویی بالا میندازه
_الان مقصر شدم من؟
+نه بابا این حرف های چیه فرمانده
_فرمانده ما که شمایی ولی خب میتونی اینو بهم بگی افتخارش رو قبول میکنم
سرم رو به دوطرف تکون میدم
+لطف میکنید جناب
خنده ارومی میکنه
_ولی خدا بهت لطف کرد تیر به بازوت خورد
سرم رو به نشونه تایید تکون میدم
_سردار ازم راجبت میپرسید
ابرویی بالا میدم منتظر وایمیستم ادامه بده
_گفت یه چند روزه فکرت درگیره میخوای مرخصی
ادامه دارد...
نویسنده:خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷
🌷🌷
🌷
#همیشه_اینگونه_نیست
#قسمت_سی_چهارم
بگیر البته گفت از زیر زبونت حرف بکشم
لبخندی میزنم
+تو چی گفتی
_چیز زیادی نگفتم فقط گفتم یکم بهت زمان بده
ديگه ادامه نمیدم ولی باز توی فکر فرو میرم مثل اینکه این حواس پرتی من خیلی ضایع شده باید بیشتر رو خودم کار کنم
اروم بلند میشم حسین هم پشت سرم بلند میشه ساعت حدود ۲ بعد از ظهره که سردار جلسه رو تموم میکنه با بچه ها خداحافظی میکنم سمت خونه حرکت میکنم هرچند باید فکر کنم ببینم چه بهونه ای میتونم برای این زخم بیارم
به محض باز کردن در حیاط با هدی روبرو میشم که به گل های خیره شده با صدای در سرش رو بلند میکنه
_سلا....
حرفش با دیدن دستم قطع میشه با دو سمت میاد
_تیر خوردی؟ کجا؟ چرا؟ کی؟
خنده ارومی میکنم
+علیک سلام اول یه نفس بکش
نفسش رو بیرون میده نگاهش رنگ نگرانی میگیره
_خیلی بده؟
ضربه کوتاهی به بینی اش میزنم
+نه سطحیه
_دروغ میگی تو همیشه میگی سطحیه ولی بدتره
چشمام رو ریز میکنم
+دروغ؟ من؟ نه بابا
هدی ضربه دستم میزنه اخمی میکنم
_اخخ حواسم نبود ببخشید درد گرفت؟
چشمام رو میبندم چهره ام رو در هم میبرم
+خیلی خیلییی
صورتش جمع میشه شبیه یه بچه کوچولو دلم میسوزه به حالت عادی برمیگردم
+خوبم بابا نمیخواد قیافه ات و اونجوری کنی
اخماش توهم میره
_مسخره
خنده ارومی میکنم
+مامان کجاست؟
_داخله تو آشپزخونه
سرم رو تکون میدم نفس عمیقی میکشم انگار خودمو برای جنگ آماده میکنم از پله ها بالا میرم هدی پشت سرم حرکت میکنه وارد میشم
+سلامممم بر اهل خونه
ادامه دارد...
نویسنده:خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
سلاممم
رمان خدمت نگاهتون 🥲✨
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_430dxkm&btn=مُرید